زمستان



نمی دانم زمستان راهش را گم کرده است یا پاییز پای رفتن نداشته و زمستان بهش رسیده است !
شاید پاییز لنگان لنگان می رود که زمستان را ببیند بعد برود !
شاید بهانه ها برای زمستان جور بود و خواسته به دیدار پاییز بیاید !
نمی دانم زمستان عاشق پاییز است یا پاییز عاشق زمستان!
شاید این همه عجله در کار زمستان دلیلی دارد
شاید این پاییز است که مثل همیشه ناز دارد و این بار خریدار خوبی برایش پیدا شده است
خریداری که نازش را بکشد، هوایش را داشته باشد، برای در کنارش بودن زمین و زمان را به هم بزند، تقویمی که برای تنظیمش سالها زحمت کشیده شده است را کنار بزند و خود را به پاییز برساند !
تلاشش ستودنی است ! این تلاش ها نتیجه داده است و زمستان و پاییز در جاهای مختلف همدیگر را ملاقات کرده اند.
نمی‌دانم پاییز چقدر خوشحال است ولی می دانم زمستان دل تو دلش نیست و دستان پاییز را به گرمی گرفته است. زمستان آنقدر تب دارد که زمین را می لرزاند و خورشید را ساکت می کند.

#پائیز
#زمستان
#برف
#باران

تو همچنان در من، با من سخن می گویی ...

یاد مهر

اینجا گور است. نباید پا روی قبر گذاشت. مرده هم می شنود هم می بیند. جسد که همیشه در خاک نیست. بعضی وقتها یک وبلاگ هم میتواند گور باشد. گور خاطرات. خاطرات شیرین. گرچه دست نیافتنی اما فراموش نشدنی. یاد ایام انگیزه بخش است. یاد روزهای گذشته فرح بخش است. یاد ایام جوانی شور انگیز است. یاد روزهایی که دغدغه روز اول مهر را داشتیم. یاد روز اول دانشگاه. یاد دوستان تازه وارد. یاد خوابگاه دانشجویی. یاد تشکیلات. یاد اساتید. یاد همه چیزهایی که امروز فقط یاد هستند بخیر.

اول مهر 1402 مبارک

پی نوشت:

مهر امسال متفاوت از همه مهرهای گذشته است. شاید مهر های سال های گذشته شباهت هایی باهم داشتند. اما مهر امسال متفاوت است و هیچ تجربه ای به اندازه مهر امسال شیرین نبود. این شیرینی را وقتی می فهمیم که ساعتی را با خود در وبلاگی قدیمی خلوت کرده باشیم.

من امروز

چند سالی از وبلاگ نویسی گذشته است. دیگر کسی وبلاگ نمی نویسد و کسی وبلاگ نمی خواند. چند سالی هم بر من گذشته است. آن جوان شر و شور گذشته نیستم. اما همچنان حس نابی برای شعرخوانی و احساس خوانی دارم. بزرگ تر شده ام. بیش از ده سال سابقه تدریس و سابقه مشاوره تحصیلی دارم. از سال 95 به عنوان پژوهشگر مسایل سیاست خارجی کار می کنم. دنیایم حسابی عوض شده است و امروز را بیشتر از دیروز دوست دارم. با آنکه هم دیروز هم امروز و هم فردا را متعلق به خودم می دانم و می دانم که فردا را بهتر از امروز خواهم ساخت.

شما هم خواب می بینید؟

بسم الله الرحمن الرحیم

تایپ می کنم چون سرعت تایپم بیشتر از سرعت تحریرم با مداد است

تایپ می کنم چون فونتم را هم بیشتر از دست خطم دوست دارم

 

خواب دیدم

خواب قبل از اذان صبح نبود

شاید هیچ ارزش مادی و معنوی ندار

اما هوای نوشتن دارم و می نویسم

کلاس درس بود

همکلاسی های دوران کارشناسیم حضور داشتند

مثل همیشه در ردیف اول نشسته بودم
انگار که کلاس شعرمان باشد

اما من دلهره داشتم

دلهره شعر دوستم

که عاشقانه بود

می ترسیدم شعرش پرده ها را بدرد

آقای شیخی استاد بود

آقای شهبازی هم در کلاس بودند

جمع شین ها کنار هم بی معنی بود

هیچ استادی شبیه آنها نداشتم

نه شیخی نه شهبازی

هم کلاسیم که به مرا به دلهره انداخته بود شروع کرد

بسم الله الرحمن الرحیم

تا گفت من عاشق شده ام، من دلم ریخت

منتظر به بار آمدن رسوایی بودم

در یکی از ابیاتش از آقای شهبازی اسم برد

من گیج شده بودم

ابیات ایهام داشتند و تلمیح و کژتابی

شاید چیزهای دیگر هم داشتند 

اما من فقط حواسم به عکس العمل استاد بود

استاد هم انگار شک کرده بود

هم کلاسیم شاید اسمش آرمین بود

تنها هم کلاسی با ذوقم او بود

او می توانست شعر بنویسد

انگار که چهره اش را نمی دیدم 

فقط به شعرش گوش می دادم و نگران بودم

اما انگار صحبت عاشقی نیست

صحبت از امنیت شد

امنیت شغلی 

شعر دوستم اجتماعی بود

او گفت فلانی که فکر می کنم منظورش آقای شهبازی بود

اندر خم یک کوچه است

یعنی نه شغل دارد و نه پول

امروز هم که ملاک آدم بودن، پولدار بودن است

من نفس آرامی کشیدم

استاد هم رنگ و رویش باز شد

یکی گفت ما چرا درس بخوانیم

یکی گفت خدا بزرگه

من گفتم درست میشه نگران نباشید

شعر داشت به آخراش می رسید 

من دیگر نگران نبودم

فکری جدید مرا فرا گرفته بود

بی کاری 

بی پولی 

عدم امنیت شغلی 

و فکرهایی از این دست که جوان امروز دست به گریبان است

و آقای شهبازی که باید کاری برایش بکنیم

 

 

پی نوشت: 

نمی دانم چیزی که فکرش را می خواستم را توانستم بنویسم یا نه. اما حداقل با این مطلب می توانم بفهمم که آیا هنوز کسی هست که به وبلاگم سر بزند. 

 

 

 

جمعه است و دل، گیر. دلگیر از گناه و از بی عملی. شاید آقای صیف بهترین توصیف را داشته اند. تقریبا هیچ. از جمعه گی و دلگیری برای امام زمان چیزی نصیب مان نمی شود. کاش دوباره نوای دل نشین گلدی بو جمعه ده گلمدین سن پخش شود. 

 

 

 

التماس دعا

یا علی

 

خدامی

مث چشامی، مث نفس کشیدن شدی برام، هوامی..
برو به هر کی پرسید ازت چرا باهامی؟ بگو خدامی!

تن تو باغه، تو توی هر یه پلکی که می‌زنی اتفاقه
تو که تو خونه‌می کل این جهان به چشمم، همین اتاقه

 

مث قلبم، مث رویام، مث جونم، مث چشمام
می‌دونم باورش سخته، من این جوری تو رو می‌خوام
من این جوری تو رو می‌خوام، تو همه لحظه‌هام

من از وقتی تو رو دیدم، زمان یک ثانیه‌م نگذشت
مگه میشه تو رو دید و به قبل دیدنت برگشت
مگه میشه تو رو دید و از این رویا گذشت

تو یه پناهی، تو مث فرصت آخری، تو ته راهی
واسه‌ی من که شب دنیام‌و گرفته ماهی
سقف رویای من، قلب دنیای من، فردای من

مث قلبم، مث رویام، مث جونم، مث چشمام
می‌دونم باورش سخته، من این جوری تو رو می‌خوام
من این جوری تو رو می‌خوام، تو همه لحظه‌هام

من از وقتی تو رو دیدم، زمان یک ثانیه‌م نگذشت
مگه میشه تو رو دید و به قبل دیدنت برگشت
مگه میشه تو رو دید و از این رویا گذشت

روزبه بمانی

یاد ایاتیدم

به نام خدا

 

یاد اساتیدم هنوز مرا روشن نگه می دارد. 

 

با عرض سلام خدمت اساتید عزیزتر ازجانم؛ توحید محمدزاده هستم شاگرد دیروز، امروز و فردای شما. 

هر از چند گاهی دلم هوای اساتیدم در دانشگاه ارومیه را می کند و با دلتنگی تمام یادداشتی در موردتان می نویسم. خوانندگان مطالبم تعجب می کنند که چطور از رشته زبان و ادبیات انگلیسی دل کنده  و رو به علوم سیاسی آورده ام اما من خوب می دانم که موفقیت امروزم را مدیون تلاش ها و زحمات شما هستم. 

 

بدون توقف دوستتان دارم و به یادتان هستم.

پیوسته برایتان دعا گویم. 

 

آقای دکتر صادقی

آقای دکتر پرواز

آقای دکتر غلامی

آقای دکتر سرخوش

آقای دکتر مهدی پور

آقای دکتر علوی نیا

آقای دکتر جاویدی

خانم دکتر حلالی

خانم دکتر درزی نژاد

خانم دکتر مدیر خامنه

خانم دکتر قادری

خانم دکتر زرگرزاده

...نقطه چین بگذاریم... بهتر است

دنیا بدون عشق پشیزی نبود و نیست
عاشق شدن برای تو چیزی نبود و نیست

حرفی که پشت سر بزنند از حسادت است
در زندگیم جز تو عزیزی نبود و نیست

ما هم شکارچی شده بودیم هم شکار
بین من و تو هیچ ستیزی نبود و نیست

از پیله‌ای که بافته‌ام در نیامدم 
این بار از پس غزلم بر نیامدم

ابرو به هم گره زده لشگر کشیده‌ای
از روبرو می‌آیی و خنجر کشیده‌ای

این شعر را به خاک و به خون می‌کشی؟ بکش
داری مرا به مرز جنون می‌کشی؟ بکش

من که سرم به قول تو در لاک شعر بود
مهر نماز خواندنم از خاک شعر بود

با هیچکس بساز نبودم ولی شدم
هرگز « قمارباز »نبودم ولی شدم

پیش تو فکر دختر مردم نمی‌کنم
جایی که آب هست تیمم نمی‌کنم

گیسو سیاه چشم سیاه نخورده مست
چشمان تو حواس مرا پرت کرده است

من شاعرم به فکر مضامین تازه‌ام
پیغمبرم که در پی یک دین تازه‌ام

بی‌تابم و به تاب و تبم فکر می‌کنم
محتاجم و به نان شبم فکر می‌کنم 

از شعر عاشقانه کسی نان نمی‌خورد
گلدان پشت پنجره باران نمی‌خورد

در سینه حرف هست ولی بیت آخر است
انگار ...نقطه چین بگذاریم... بهتر است

 محمدرضا عبدالملکیان

فرشته نیستم، انسانِ بی بالم

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند

آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمام قرص ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمه های معتبر دارند

«مرد»ی به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتر! فرشته نیستم، انسانِ بی بالم
چون ساده تَرکت می کنند آنان که پَر دارند!

 

 

اميد صباغ نو

سنگ تمام بگذار

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما 
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر  
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز!
مگر تو ای همه هیچ! 
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو 
سنگ تمام بگذاری!

قيصر امين پور 

وطن

Et ton corps
Ma patrie...♥️


و تَنَت وَطَنَم ... ♡

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست

 

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخورده‌ست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

از خنده گل چنان به قفا اوفتاده باز
کو را خبر ز مشغله عندلیب نیست

سعدی ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست

سعدی 

خورشید

خورشید من ، برای تو یک ذره شد دلم
چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

دل را قرار نیست ، مگر در کنار تو
کاین سان کشد به سوی تو ، منزل به منزلم

کبر است یا تواضع اگر ، باری این منم
کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست
بیرون کِش از شکنجه ی این چاه بابلم

بعد از بهارها و خزان ها ، تو بوده ای
ای میوه ی بهشتی از این باغ ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد
چشمم به هرکجاست تویی در مقابلم

دریا و تخته پاره و توفان و من ، مگر
فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

شعرم ادای حق نتواند تو را ، مگر
آسان کند به یاری خود « خواجه » مشکلم

« با شیر اندرون شد و با جان به در شود
عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم »

حسین منزوی

خرابات الست

میخانه که پرورده‌ام از لای خم او
بادا سر من خاک ته پای خم او

حیف است به زیر سر من ، بر سر من نه
آن خشت که بوده ست به بالای خم او

در خدمتم آنجا که برای گل تسبیح
خاکی به کف آرم مگر از جای خم او

سوری و چه سوری ست که در عقد کس آید
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او

توفان چه کند کشتی نوحش چه نماید
آبی که زند موج ز دریای خم او

در زردی خورشید قیامت به خود آییم
ما را که صبوحی‌ست ز صهبای خم او

ما گوشه نشینان خرابات الستیم
تا بوی میی هست در این میکده مستیم

 وحشی بافقی
ترجیع بند، بند ۱۵
 

نیاز نیم شبی

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

شعرم ترانه‌ام سخنم بوی گل گرفت

بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت
بوییدمت تمام تنم بوی گل گرفت

گل‌های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل‌های خشک پیرهنم بوی گل گرفت

با عطر واژه‌ها به سراغ من آمدی
شعرم ترانه‌ام سخنم بوی گل گرفت

ای امتزاج شادی و غم، در کنار تو
خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

از راه دور فاتحه‌ای دود کردی و
در زیر خاک‌ها کفنم بوی گل گرفت

تا آمدی به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

گرد از کتابخانه‌ی من برگرفتی و
تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت

خون تو دانه دانه شبیه گل انار
پاشید بر شب و... وطنم بوی گل گرفت...

 سعید بیابانکی
 

جایی برای عشق

جایی برای عشق
در قلبت کنار بگذار
زیرا عشق تو را زیباتر می‌کند
دوست‌داشتنی‌تر، خالص‌تر، پاک‌تر
گویی تو بالی هستی
روی شانه‌های فرشته‌!

 زهرا مصلح

خدایم خواست

اگر خدا بخواهد
می شود همه ی نداشته های دنیا را یک جا بدست آورد
یک جا هم عاشق شد، هم دل از زمین کند، هم خیلی چیزهای دیگر

اگر خدا بخواهد

همه ی دلتنگی ها را یک جا یک جا جایش را پر می کند

اگر خدا بخواهد

یکی را بهت می دهد که جبران همه زخم هایی باشد که خورده ای

اگر خدا بخواهد

زمین و زمان را در اختیارت می گذارد تا عاشق شوی

تجربه کنی دوست داشتن واقعی را

تجربه کنی دوست داشته شدن واقعی را

اگر خدا بخواهد

دنیا را یک جا تقدیمت می کند تا دیگر احساس تنهایی نکنب

اگر خدا بخواهد

همین لحظه ی تنهایی را با یاد معشوقت پر می کند

اگر خدا بخواهد 

همه ی خواستنی های عالم را نصیبت می کند

خواستنی تر از تو ندارم من

خدایم خواست که خواسته ی من باشی

خدایم خواست که دنیایم تو باشی

خدایک خواست که مرهم زخم هایم باشی

خدایم خواست که دوستت داشته باشم

خدایم خواست که دوستم داشته باشی

هر روز و هر ثانیه هم از تو و برای تو نوشتن کم است

تو نهایت تمنای منی که خدا خواست مال من باشی.

روز و شب

روز و شب ندارد دوست داشتن های من

گفته بدوم عاشق ترین مردم عالمم

روی حرفم هستم، تا آخرش

دوست داشتنت هنر من نیست

تو خیلی هنرمندی که مرا عاشقت کردی

تو هنرمندی که من دوستت دارم

 

 

ماه

سرعت روزهای عاشقی حداقل دوبرابر روزهای معمولی است، امروز یک ماه از سر سفره عقد می گذرد و من به دنبال فرصتی برای نوشتن در مورد زندگی و همه زندگیم فرصتی پیدا نمی کردم تا اینکه امروز به بهانه ماه گرد دست به قلم شدم و از اعماق دلم برای زندگیم می نویسم.

زندگی چیزی کم داشت

زندگی برای معنا شدن حال و حوصله نداشت

زندگی دنبال بهانه ای برای شاد بودن می گشت

شیطان مدام از صبر می گفت!

صبری که شیطان دعوت به آن می کند دوری از معشوق است

صبری که بهانه می گیرد

روزی از سختی روزگار می گوید

روزی از گرانی 

روز دیگر از بی وفایی!

اما یادم بود که برای رسیدن به خدا باید حرکت کرد

باید حصار را شکست

باید رها شد از تعلقات و دل را به خدا سپرد

از خدا خواستم کمکم کند تا برزخ را به سلامت رد شوم

دعای مادرم مستجاب شد

فرشته ای نصیبم شد بی نظیر در عالم 

امید به حضرت زهرا بسته بودم

فرشته ام به شدت زهرایی است 

آنقدر زهرایی که از لحظه ورود به قلب و زندگیم خدایی شدن را حس می کنم

وقتی سعدی می نوشت:

از دست و زبان که برآید           کز عهده شکرش به در آید

می دانست که نعمتی این چنینی خدا به من خواهد داد.

 

الحمد لله رب العالمین 

 

پی نوشت:

برای دوستانم هم آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم. 

در احوال سیل باران و سیل اشک

 

شاهرگ‌های زمین از داغ باران پر شده‌ست
آسمانا! کاسه‌ی صبر درختان پر شده‌ست

زندگی چون ساعت شماطه‌دار کهنه‌ای
از توقف‌ها و رفتن‌های یکسان پر شده‌ست

چای می‌نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می‌نوشم ولی از اشک فنجان پر شده‌ست

بس که گل‌هایم به گور دسته جمعی رفته‌اند
دیگر از گل‌های پرپر خاک گلدان پر شده‌ست

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف‌های ارزان پر شده‌ست

شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر
از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده‌ست

فاضل نظری 
 

تو را آلوده دامن دیگران خواهند و من خواهم

به پایت سر نهادم تا سر و سامان من باشی
به راهت جان فدا کردم؛ مگر جانان من باشی

 

به سوز من نمی سازی، که با من هم نوا گردی
ز دردم نیستی آگاه تا درمان من باشی

 

به دریای محبت پا نهادم بر سر هستی
بدین سودا که دریای من و طوفان من باشی

 

مرا شد طاق ِ ابروی تو محراب دعا، زان رو
که همچون اشک بالای صف مژگان من باشی

 

تو را آلوده دامن دیگران خواهند و من خواهم
چو شبنم پاک و چون گل تازه در دامان من باشی

 

شد از شیرین و تلخ ِ زندگی، عشقت مرا حاصل
نشد از شوربختی گوهر غلتان من باشی

 

درین وادی که با من سایۀ من سر گران دارد
چه سازم تا دلیل روح ِ سرگردان من باشی؟

 

به رویت چهرۀ جان بیند از روشندلی "مشفق"
گر ای خورشید وش؛ آئینۀ تابان ِ من باشی!

 

مشفق کاشانی

مست

دلم امروز گواه است کسی مي‌آيد
حتم دارم خبری هست ... گمانم بايد ...

فال حافظ هم، هر بار که می‌گيرم باز
«مژده ‌ای دل که مسيحا نفسی ... » می‌آيد

بايد از جاده بپرسم که چرا می‌رقصد
مست موسيقی گامی شده باشد شايد

ماه در دست، به دنبال که اينگونه زمين
مست، می‌گردد و يک لحظه نمی‌آسايد ؟!

گله کم نيست، ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشايد

محمد مهدی سیار

میرم

 

چطوری میتونی به یکی بگی خداحافظ وقتی حتی نمی‌تونی زندگی بدون اون رو تصور کنی؟


من نمی‌گم خداحافظ، من هیچ چیزی نمی‌گم، من فقط میرم.

🎥 My Blueberry Nights (2007)

دارم

 

داشتن و نداشتنت هر دو سخت است!

صنم

 

چه شود به چهره ی زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما که خون به دل شکسته ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین
همه ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

هاتف اصفهانی

انتظار

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی

سعدی

میلاد مسیح

مژدهٔ عمر ابد می‌رسد اکنون ز لبش
صبرکن یک نفس ای دل که مسیحا آمد

 وحشي بافقي

نگاه

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من

چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است...

صائب تبریزی

 

پی نوشت:
اما چه کنم که حرام خدا را نباید حلال دانست. 

the moon

 

 

Thy beauty haunts me heart and soul, 
Oh, thou fair Moon, so close and bright; 
Thy beauty makes me like the child 
That cries aloud to own thy light: 
The little child that lifts each arm 
To press thee to her bosom warm. 

Though there are birds that sing this night 
With thy white beams across their throats, 
Let my deep silence speak for me 
More than for them their sweetest notes: 
Who worships thee till music fails, 
Is greater than thy nightingales.

 

William Henry Davies

 

ماه

زیبایی تو قلب و جانم را تسخیر می کند

آه، تو ای ماه زیبا که نزدیکی و روشن

زیباییت من را مثل کودکی می سازد

که بلند گریه می کند تا نورت را ازآن خودش سازد

کودکی که دستهایش را باز می کند

تا تو را به گرمی به سینه اش فشار دهد

اگرچه پرندگانی هستند که در این شب می خوانند

در حالیکه پرتوهای سفید تو گلوهاشان را روشن کرده است

بگذار سکوت عمیق من برایم سخن گوید

بیش از آنچه نغمه های شیرینشان برای آنها می گوید

کسی که می پرستدت تا زمانی که موسیقی پایان گیرد

برتر از بلبلان توست.