شعرم ترانه‌ام سخنم بوی گل گرفت

بوسیدمت لب و دهنم بوی گل گرفت
بوییدمت تمام تنم بوی گل گرفت

گل‌های سرخ چارقدت را تکاندی و
گل‌های خشک پیرهنم بوی گل گرفت

با عطر واژه‌ها به سراغ من آمدی
شعرم ترانه‌ام سخنم بوی گل گرفت

ای امتزاج شادی و غم، در کنار تو
خندیدنم، گریستنم بوی گل گرفت

از راه دور فاتحه‌ای دود کردی و
در زیر خاک‌ها کفنم بوی گل گرفت

تا آمدی به میمنت بوی زلف تو
در باغ، یاس و یاسمنم بوی گل گرفت

گرد از کتابخانه‌ی من برگرفتی و
تاریخ مرده و کهنم بوی گل گرفت

خون تو دانه دانه شبیه گل انار
پاشید بر شب و... وطنم بوی گل گرفت...

 سعید بیابانکی
 

جایی برای عشق

جایی برای عشق
در قلبت کنار بگذار
زیرا عشق تو را زیباتر می‌کند
دوست‌داشتنی‌تر، خالص‌تر، پاک‌تر
گویی تو بالی هستی
روی شانه‌های فرشته‌!

 زهرا مصلح

خدایم خواست

اگر خدا بخواهد
می شود همه ی نداشته های دنیا را یک جا بدست آورد
یک جا هم عاشق شد، هم دل از زمین کند، هم خیلی چیزهای دیگر

اگر خدا بخواهد

همه ی دلتنگی ها را یک جا یک جا جایش را پر می کند

اگر خدا بخواهد

یکی را بهت می دهد که جبران همه زخم هایی باشد که خورده ای

اگر خدا بخواهد

زمین و زمان را در اختیارت می گذارد تا عاشق شوی

تجربه کنی دوست داشتن واقعی را

تجربه کنی دوست داشته شدن واقعی را

اگر خدا بخواهد

دنیا را یک جا تقدیمت می کند تا دیگر احساس تنهایی نکنب

اگر خدا بخواهد

همین لحظه ی تنهایی را با یاد معشوقت پر می کند

اگر خدا بخواهد 

همه ی خواستنی های عالم را نصیبت می کند

خواستنی تر از تو ندارم من

خدایم خواست که خواسته ی من باشی

خدایم خواست که دنیایم تو باشی

خدایک خواست که مرهم زخم هایم باشی

خدایم خواست که دوستت داشته باشم

خدایم خواست که دوستم داشته باشی

هر روز و هر ثانیه هم از تو و برای تو نوشتن کم است

تو نهایت تمنای منی که خدا خواست مال من باشی.

روز و شب

روز و شب ندارد دوست داشتن های من

گفته بدوم عاشق ترین مردم عالمم

روی حرفم هستم، تا آخرش

دوست داشتنت هنر من نیست

تو خیلی هنرمندی که مرا عاشقت کردی

تو هنرمندی که من دوستت دارم

 

 

ماه

سرعت روزهای عاشقی حداقل دوبرابر روزهای معمولی است، امروز یک ماه از سر سفره عقد می گذرد و من به دنبال فرصتی برای نوشتن در مورد زندگی و همه زندگیم فرصتی پیدا نمی کردم تا اینکه امروز به بهانه ماه گرد دست به قلم شدم و از اعماق دلم برای زندگیم می نویسم.

زندگی چیزی کم داشت

زندگی برای معنا شدن حال و حوصله نداشت

زندگی دنبال بهانه ای برای شاد بودن می گشت

شیطان مدام از صبر می گفت!

صبری که شیطان دعوت به آن می کند دوری از معشوق است

صبری که بهانه می گیرد

روزی از سختی روزگار می گوید

روزی از گرانی 

روز دیگر از بی وفایی!

اما یادم بود که برای رسیدن به خدا باید حرکت کرد

باید حصار را شکست

باید رها شد از تعلقات و دل را به خدا سپرد

از خدا خواستم کمکم کند تا برزخ را به سلامت رد شوم

دعای مادرم مستجاب شد

فرشته ای نصیبم شد بی نظیر در عالم 

امید به حضرت زهرا بسته بودم

فرشته ام به شدت زهرایی است 

آنقدر زهرایی که از لحظه ورود به قلب و زندگیم خدایی شدن را حس می کنم

وقتی سعدی می نوشت:

از دست و زبان که برآید           کز عهده شکرش به در آید

می دانست که نعمتی این چنینی خدا به من خواهد داد.

 

الحمد لله رب العالمین 

 

پی نوشت:

برای دوستانم هم آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم.