...نقطه چین بگذاریم... بهتر است

دنیا بدون عشق پشیزی نبود و نیست
عاشق شدن برای تو چیزی نبود و نیست

حرفی که پشت سر بزنند از حسادت است
در زندگیم جز تو عزیزی نبود و نیست

ما هم شکارچی شده بودیم هم شکار
بین من و تو هیچ ستیزی نبود و نیست

از پیله‌ای که بافته‌ام در نیامدم 
این بار از پس غزلم بر نیامدم

ابرو به هم گره زده لشگر کشیده‌ای
از روبرو می‌آیی و خنجر کشیده‌ای

این شعر را به خاک و به خون می‌کشی؟ بکش
داری مرا به مرز جنون می‌کشی؟ بکش

من که سرم به قول تو در لاک شعر بود
مهر نماز خواندنم از خاک شعر بود

با هیچکس بساز نبودم ولی شدم
هرگز « قمارباز »نبودم ولی شدم

پیش تو فکر دختر مردم نمی‌کنم
جایی که آب هست تیمم نمی‌کنم

گیسو سیاه چشم سیاه نخورده مست
چشمان تو حواس مرا پرت کرده است

من شاعرم به فکر مضامین تازه‌ام
پیغمبرم که در پی یک دین تازه‌ام

بی‌تابم و به تاب و تبم فکر می‌کنم
محتاجم و به نان شبم فکر می‌کنم 

از شعر عاشقانه کسی نان نمی‌خورد
گلدان پشت پنجره باران نمی‌خورد

در سینه حرف هست ولی بیت آخر است
انگار ...نقطه چین بگذاریم... بهتر است

 محمدرضا عبدالملکیان

فرشته نیستم، انسانِ بی بالم

دیوانگی ها گرچه دائم دردسر دارند
دیوانه ها از حال هم امّا خبر دارند

آیینه بانو! تجربه این را نشان داده:
وقتی دعاها واقعی باشند اثر دارند

تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلاً تمام قرص ها جز تو ضرر دارند

آرامش آغوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمه های معتبر دارند

«مرد»ی به این که عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان قدرتمند، تنها «یک نفر» دارند!

ترجیح دادم لحن پُرسوزم بفهماند
کبریت های بی خطر خیلی خطر دارند!

بهتر! فرشته نیستم، انسانِ بی بالم
چون ساده تَرکت می کنند آنان که پَر دارند!

 

 

اميد صباغ نو

سنگ تمام بگذار

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما 
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر  
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز!
مگر تو ای همه هیچ! 
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو 
سنگ تمام بگذاری!

قيصر امين پور 

وطن

Et ton corps
Ma patrie...♥️


و تَنَت وَطَنَم ... ♡