گله

 

هر قدر زلف تو ای سلسله مو،سلسله دارد
به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد

گفتیم صبر نما تا ز لبم کام بگیری
آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله دارد


#شاطر_عباس_صبوحي

جان بخواه


ای‌کاش جان بخواهد معشوق جانی‌ما
تـا مدعی بـمــیرد از جان فشانـــی مـا

گر در میان نبــاشد پـای وصال جانان
مردن چــه فــــرق دارد با زندگانی مـا

#فروغی_بسطامی

دل

بی حد و مرز دلتنگم

یا شاید هم نگرانم 

شاید هم چیزی شده و من از آن بی خبرم 

نمیدانم چرا این همه بی قرارم 

صدقه میدهم 

خدایا به خیر بگذران

 

و این تمام چیزی نیست که تو هستی ..

دست های میکائیل از رزق و روزی پر بود. از هزاران خوراک و خوردنی. اما چشمهای آدمی همیشه نگران بود. دست هایش همیشه خالی و دهانش همیشه باز ! میکائیل به خداوند گفت : خسته ام ، خسته ام از آدمها که هیچوقت سیر نمیشوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر ! خداوند به میکائیل گفت : آنچه آدمی را سیر میکند نان نیست ، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور ، نان میخورد گرسنه خواهد ماند. میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری ، تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که راز را نمیدانست. اما رازها سر میروند. پس راز نان و نور هم سر رفت و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع. اما آدم ، همیشه شتاب میکند. او برای خوردن نور هم شتاب کرد و نفهمید نوری که آدمی را سیر میکند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستاره ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
خداوند به جبرئیل گفت : سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار و گفت : هر کس بر سر این سفره بنشیند ، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد ؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدمها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند ، اما گاهی فقط گاهی ، کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت و گاهی ، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید. سفره خدا پهن است ، اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است. میکائیل نان قسمت میکند. آدم ها چنگ میزنند و نان ها را از او میربایند. میکائیل میگرید و میگوید : کاش می دانستید ، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

ادامه نوشته

اوضاعی شده

تعطیلات عید با همه ی تعطیل بون هاش فکر می کردم بتونم به کارهای عقب موندم برسم ولی حتی کارهای روتین هم رفتن رو کارهایی که آورده بودم تعطیلات انجام بدم .. خدا به خیر کنه 

ادامه نوشته

آهنگ

 

آهنگ رو حالشو ببرین

کار خوب یعنی این

 

http://ch.japanmusic.ir/wp-content/uploads/2016-3/HamedHomayoun-CheninKonamChenanKonam.mp3


جانا تو ماه روشنی زیبا به وصف شبنمی حالم دگرگون میکنی تو ماه رویای منی

دست به دست من بده قول بده که با منی
اگر تو یار من شوی چنیم کنم چنان کنم
پشت به پشت صف به صف سینه به سینه موج موج
دل بدهی به قلب من همین کنم همان کنم

بد حریف ما نشد غصه به کار ما نبود
پیک امید سمت تو روان کنم روان کنم
می‌طلبم حریف را می‌شکنم به دست خود
بغض هزار ساله را نهان کنم نهان کنم
نهان کنم نهان کنم …
جانا تو ماه روشنی ، زیبا به وصف شبنمی
حالم دگرگون می‌کنی ، تو ماه رویای منی (2)

ادامه نوشته

مادر

چه بنویسم از مادر 

که هر چه بنویسم کم است 

بهتر است بگویم خدا

بگویم فرشته 

بگویم مادر

ادامه نوشته

عید

عید خوبی بود 

ادامه نوشته

دیدار

خیلی وقتها هست مثل همین لحظه 
که تکرار می شوند

صبح و شام هم ندارند 

همیشه هستند

که قلبم می تپد

تپیدن قلب که چیز جدیدی نیست

ولی تپیدن داریم تا تپیدن

این تپش ، تپش خاصی ست

تپشی نه برای پمپاژ خون

تپشی نه برای اکسیژن رسانی

تپشی برای یک آرزو

تپشی برای یک لحظه دیدار ! 

دعا

ادامه نوشته

هممم

ادامه نوشته

دکتری

ادامه نوشته

گزارش

ادامه نوشته