خدا میداند و من

و لحظه هایی هست مثل همین لحظه 

آسمان به شدت دلش گرفته 

شاید میخواهد مثل دل من باشد 

ولی نمی بارد 

انگار نصف شب است 

و با تمام دلتنگی هایم نشسته ام 

بغض کرده ام ولی گریه ام نمی آید 

حال آسمان مثل حال من است 

گرفته ولی نمیبارد 

این دلتنگی با باریدن و آن دلتنگی با گریه علاج نمیشود 

چاره چیز دیگریست 

که خدا میداند و من

رفتن ارزشمند است

حکایت عجیبی دارد یک شنبه ها 

یکی میگوید تو که نباشی دل آسمان میگیرد 

یکی میگوید تو که میروی خورشید خسیس میشود 

اما من  

بی توجه به باران و خورشید 

می روم 

میروم چون میدانم که رفتن ارزشش بالاست 

امروز هم دل آسمان گرفته 

یا شاید خورشید خسیس شده باز 

ولی من نشسته ام  

به انتظار 

با دلی پر از امید 

و با توکل  

نمیدانم  آخر این سفر به کجاست 

شعر باران از سهراب سپهری

  تاگرفتم خلوتی تاریک،روشنتر شدم

                                  قطره ای بودم،چو رفتم در صدف،گوهر شدم

    هیچ گل چون من در این گلزار بی طاقت نبود

                                   خواب دیدم چون نسیم صبح را پر پر شدم

   خشک سالی دیده ای در این چمن چون من نبود

                                        ابر را دیدم چو در آهنگ باران،تر شدم