تو

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم

 

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

 

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم

ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم

 

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

 

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

 

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

 

تو

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

 

مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند

زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست

 

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

 

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

 

چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن

که عهد با سر زلف گره گشای تو بست

 

تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال

خطا نگر که دل امید در وفای تو بست

 

ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت

به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

تو

اینَک این من
که به پایِ تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن مویِ دراز،
تو بگیر،
تو ببند،
تو بخواه!
پاسخِ چلچله ها را تو بگو!
قصه‌یِ ابرِ هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دلِ ساغرِ هستی تو بجوش!
من همین یک نفس از
جرعه‌یِ جانم باقی است...
آخرین جرعه‌یِ این
جامِ تهی را تو بنوش!

فریدون مشیری

 

چگونه می‌گذرانی

گفتند چگونه می‌گذرانی؟
گفت نه چنانکه خداوند تعالی خواهد
و نه چنانکه شیطان خواهد و نه
چنانکه خود خواهم.

گفتند چگونه؟
گفت از آن که خدای تعالی خواهد عابد باشم
و چنان نیستم و شیطان خواهد که کافر باشم
و چنان نیستم و خود خواهم که شاد
و خوش‌روزی و دارای ثروت کافی
باشم و چنان نیز نیستم!

عبید زاکانی
 حكايت

اسمی ندارد


من پاییز را جارو میکنم
زمستان را پارو میکنم
تابستان را میشویم تا همیشه بهار باشد
من رفتگرم، آفتاب و آب و باد همكاران من هستند اما كاش میتوانستم دلهای مردم را هم آب و جارو كنم..

 قیصر امین پور

شور و حال

 

گفتی غزل بگو!
چه بگویم؟
مجال کو؟!
شیرینِ من!
برایِ غزل شور و حال کو؟!

پر می‌زند دلم
به هوایِ غزل ولی،
گیرم هوایِ پر زدنم هست،
بال کـو؟!

#قيصر_امين_پور