دنیا بدون عشق پشیزی نبود و نیست
عاشق شدن برای تو چیزی نبود و نیست

حرفی که پشت سر بزنند از حسادت است
در زندگیم جز تو عزیزی نبود و نیست

ما هم شکارچی شده بودیم هم شکار
بین من و تو هیچ ستیزی نبود و نیست

از پیله‌ای که بافته‌ام در نیامدم 
این بار از پس غزلم بر نیامدم

ابرو به هم گره زده لشگر کشیده‌ای
از روبرو می‌آیی و خنجر کشیده‌ای

این شعر را به خاک و به خون می‌کشی؟ بکش
داری مرا به مرز جنون می‌کشی؟ بکش

من که سرم به قول تو در لاک شعر بود
مهر نماز خواندنم از خاک شعر بود

با هیچکس بساز نبودم ولی شدم
هرگز « قمارباز »نبودم ولی شدم

پیش تو فکر دختر مردم نمی‌کنم
جایی که آب هست تیمم نمی‌کنم

گیسو سیاه چشم سیاه نخورده مست
چشمان تو حواس مرا پرت کرده است

من شاعرم به فکر مضامین تازه‌ام
پیغمبرم که در پی یک دین تازه‌ام

بی‌تابم و به تاب و تبم فکر می‌کنم
محتاجم و به نان شبم فکر می‌کنم 

از شعر عاشقانه کسی نان نمی‌خورد
گلدان پشت پنجره باران نمی‌خورد

در سینه حرف هست ولی بیت آخر است
انگار ...نقطه چین بگذاریم... بهتر است

 محمدرضا عبدالملکیان