نمیدونم
آدم هایی که در حوزهی غیر تخصصی شون از واژهی «نمی دونم» به جای سخن رانیهای نامربوط استفاده میکنن، خیلی آدمهای جذابی هستن.
فتونکته
هیچ گاه اجازه ندهید
احساس نا امیدی باعث شود
به چیزی کمتر از آنچه لیاقتش را دارید
رضایت دهید
کربلا میخوام
هزار سال کند عمر ، باز ناکام است
کسی که رخصت رفتن به کربلا نگرفت
تسویه حساب
نیاز به یک تسویه حساب
همیشه اسم تسویه حساب جذاب و شیرینه مخصوصا اگه یکی بهت بدهی گنده ای داشته باشه هی به فکر اینی که طرف حسابشو تسویه کنه و تو هم خرج داری زندگی داری ولی اگه طرف حسابت خدا باشه چی ؟ ! یعنی یه حساب و کتابی بین خدا و خودت داشته باشی. خدا که الطاف بی نهایتش هر روز و در هر لحظه برامون جاری میشه و اگه چشممون باز باشه و روزنه ی قلبهامون رو به روی خدا نبسته باشیم میتونیم بهتر متوجه داستان بشیم ولی بعضی وقت ها هست که اونقدر پر رو شدیم که علاوه بر دیدن الطاف خدا بازم میریم طرف شیطان اینجا جاییه که دیگه خط قرمزه و هر طور شده باید جلومون گرفتعه بشه بعضی وقتها حکومت این وظیفه رو تقبل میکنه و ما رو از جهنم رفتن باز میداره بعضی وقتها این نقش رو یک عالم دینی بعضی وقتها پدر و مادر بعضی وقتها یک دوست و بعضی وقتها خدا خودش وارد کار میشه و مثلا یه اخم کوچیک میکنه تا بفهمی که دنیا دست کیه یا یه نشونه هایی قرار میده واست که حالی بشی نباید مسیرتو کج کنی ولی خب انسان همواره ناشکر و ناسپاسه و کفران نعمت میکنه و مراحل بعد از اون مراتبی داره که مثلا اگه خدا از قبل روت سرمایه گذاری کرده و دوستت داره نمیزاره از راه درست منحرف شی و آغوشش رو برات باز میکنه و با مهربونی خطابت میکنه ای بنده ی من آدم باش ! و بعضی ها حتما باید سرشون بخوره به سنگ و برگردن پیش خدا و بعضی ها هم بیشتر طول میکشه و بعضی ها خیلی بیشتر ولی نهایتا همه مبان پیش خدا ، حالا یکی زودتر یکی دیرتر . کاش که راه بی راهه نریم و اگه رفتیم از اونهایی باشیم که زود خدا جونمون دستمون رو بگیره و بکشه طرف خودش بگه همه چی را برای تو آفریدم تو را برای خودم ، حق نداری بری جای دیگه ! و ما هم یه گریه ای از ته دل بکنیم و توبه ای از سر جان تا بپذیرد که آدم باشیم و برای او باشیم.
پی نوشت :
دوستان به دعاتون نیاز مندم .
راضی راضی هستم
امروز نمایشگاه مطبوعات بودم . از بیشتر رسانه هایی که پیگیرشون هستم دیدن کردم با برخی افراد سیاسی و جریان ها هم صحبت کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم . ساعت حدود 3 بود یه صدای شعر خوانی می اومد نزدیک شدم غرفه ی دانشکده ی خبر بود برنامه ی تست صدای گویندگی داشتند اما هر کی بالا میرفت برای تست صدا احساس به خرج میداد خیلی دلم میخواست یه شعر هم من بخونم ولی ساعت 6 دیگه برنامه تموم شد و نوبت به من نرسید . اما الان ساعت 1 بامداد بارون خوبی شروع به باریدن کرده و من دارم زیر لب شعر " بی تو مهتاب شبی را زمزمه میکنم " و نسکافه میخورم . دیگه چیزی از دنیا نمیخوام همین برام کافیه
شب
بارون
نسکافه داغ
دفتر شعرم
پی نوشت :
بارون داره شدت میگیره
پی نوشت :
نمی دانم چه کسی آرزوی باران کرده امشب
نمیدانم او کیست که خدا اینچنین دوستش دارد
باران حسابی میبارد
صدای باران هم چیز دیگری است
مخصوصا اگه حیاطی بزرگ با درخت ها و برگ های ریخته داشته باشی
امشب شبی است که باید تا صبح بیدار بود
تا صبح عاشقی کرد
سر شب ماه نو در آسمان پدیدار بود
آسمان قشنگ بود
ظهر هم ابرهای نامتراکمی در حال جست و خیز بودند در آسمان
ظهر موقع رفتن با آسمان رفتم
سر شب با ماه آسمان برگشتم
و اکنون با بارانش شب را صبح میکنم
امروز آسمان برایم سنگ تمام گذاشته
پی نوشت :
و اما میدانم که همه ی اینها برای من است
از حرکت ابرها تا خورشید تابان تا ماه فروزان تا باران به این قشنگی
حتی نمایشگاه
حتی غرفه دانشکده خبر
حتی شعر
حتی " بی تو مهتاب شبی "
حتی خود خدا
همه برای من است
پی نوشت :
امروز قرار بود یه اتفاقی بیافته که با هزار بهانه تراشی قبولش کرده بودم اما خدا کاری کرد که نشه .
ممنون خدا جون
کمک کن بنده ی خوبی برات باشم .
در دل و جانش پذیر
عمر که بیعشق رفت
هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق
در دل و جانش پذیر..
مولانا
به به
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
محمد علی بهمنی
عنوان ندارد والا
راستش را بخواهی
میان این همه گرفتاری
تو بیشتر گرفتارم کردی!
به به شهریار
بلبل شوقم هوای نغمهخوانی میکند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خاموش ولی این زهرهی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی میکند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند
شهریار
خوشیم
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
شاعر
غم که می آید در و دیوار شاعر می شود
در تو زندانی ترین رفتار شاعر می شود
می نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط کش و نقاله و پرگار ، شاعر می شود
تا چه حد این حرفها را می توانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می شود
تا زمانی با توام ، انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم ، دلم انگار شاعر می شود
باز می پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت ؟
تو دلت را جای من بگذار ، شاعر می شود
گرچه می دانم نمی دانی چه دارم می کشم
از تو می گوید دلم هر بار شاعر می شود
بسم الله الرحمن الرحیم