آدمها با فکر های بازشان  کوبیده میشوند

ترمز بریده ترین تاکسی این شهر هم
شبیه من
تو را به مقصد نمی رساند
وقتی پیشانی ام بزرگراهی ست که به خودم می رسد
هیچ شاعری به اندازه من
از تو
تصویرهای جاودانه و ماندگار ثبت نکرده
فرقی نمی کند
کجای این شعر ایستاده باشی
کبوتر های آسمان من
از دستهای تو دانه بر می چینند
مدتهاست در میان جست و خیز سینه من
لانه گنجشکها پیدا شده
انگار چیزی، من را باردار کرده
چیزی از خودم به دنیا می آورد من را

دارم پشت این ترافیک سر می روم
تاکسی ها چقدر شبیه آدمها حرف می زنند
تاکسی ها، با در های بسته کوبیده می شوند
آدمها با فکر های بازشان

علیرضا توکلی
کتاب
به کجای حجم این جهان بر می خورد


جذب مدرس

بسم الله الرحمن الرحیم

زبان علم فقط انگلیسی نیست

زبان‌های دیگر مثل اسپانیولی، فرانسه، آلمانی و کشورهای شرقی هم زبان علم‌اند.

- نمی‌گویم از فردا آموزش انگلیسی را تعطیل کنیم، اما بدانیم چه می‌کنیم.

 

امام خامنه ای

آموزشگاه زبان های خارجی گلدیس جهت تکمیل کادر دبیران خود و با توجه به نیاز به زبان های اسپانیولی ، فرانسه و آلمانی د دیگر زبان های شرقی از بین دانشجویان و فارغ التحصیلان این رشته ها مدرس می پذیرد .

فارغ التحصیلان و دانشجویان این رشته ها هر چه سریعتر جهت تکمیل پرونده به آموزشگاه زبان های خارجی گلدیس واقع در سلماس خیابان مدرس روبروی فرمانداری مراجعه فرمایند .

مدارک لازم :
کپی شناسنامه و کارت ملی
مدرک تحصیلی یا کارت دانشجویی

دو قطعه عکس

GoldisOfSalmas@

زبان فرانسه

باید برای یادگیری زبان های اسپانیولی ، فرانسه و آلمانی قدمی برداشت . 

 

یک شنبه ها و پنج شنبه ها در خدمت زبان فرانسه خواهم بود 

 

دوستانی که علاقه مند به یاد گیری زبان فرانسه هستند میتوانم فایل های صوتی و تصویری و کتابهای آموزش فرانسه را در اختیارشان بگذارم . 

 

یک وبلاگ مفید برای بیگینر ها 

http://french.blogfa.com/

موفق باشید

جذب مدرس

 

 

آموزشگاه زبان های خارجی گلدیس از فارغ التحصیلان و دانشجویان رشته های زبان اسپانیولی ، زبان فرانسه ، زبان آلمانی و دیگر زبان ها دعوت به همکاری میکند . 

 

شماره تماس : 04435232757

 

 

مرغ آمین

مرغ آمین دردآلودی ست کاواره بمانده

رفته تا آنسوی این بیدادخانه

بازگشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.

نوبت روز گشایش را

در پی چاره بمانده.

می شناسد آن نهان بین نهانان(گوش پنهان جهان دردمند ما)

جوردیده مردمان را.

با صدای هر دم آمین گفتنش؛آن آشنا پرورد؛

می دهد پیوندشان در هم

میکند از یأس خسران بار آنان کم

می نهد نزدیک با هم؛آرزوهای نهان را.

بسته در راه گلویش او

داستان مردمش را.

رشته در رشته کشیده(فارغ از هر عیب کاو را بر زبان گیرند)

بر سر منقار دارد رشته ی سر در گمش را.

او نشان از روز بیدار ظفرمندیست

با نهان تنگنای زندگی دست دارد.

از عروق زخمدار این غبار آلوده ره تصویر بگرفته

از درون استغاثه های رنجوران

در شبانگاهی چنین دلتنگ؛می آید نمایان

وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی

که ندارد لحظه ای از آن رهایی

می دهد پوشیده ؛ خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

رنگ می بندد

شکل می گیرد

گرم می خندد

بالهای پهن خود را بر سر دیوارشان می گستراند.

چون نشان از آتشی در دود خاکستر

می دهد از روی فهم رمز درد خلق

با زبان رمز درد خود تکان در سر.

وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش

از کسان احوال می جوید.

چه گذشته ست و چه نگذشته ست

سر گذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

داستان از درد می رانند مردم

در خیال استجابت های روزانی

مرغ آمین را بدان نامی که هست می خوانند مردم

زیر باران نواهایی که می گویند:

-«باد رنج ناروای خلق را پایان.»

(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

بانگ بر می دارد:

-«آمین!

باد پایان رنج های خلق را با جانشان در کین

و ز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای

و به نام رستگاری دست اندر کار

و جهان سرگرم از حرفش در افسون فریبش.»

خلق می گویند:

-«آمین!

در شبی اینگونه با بیدادش آیین

رستگاری بخش - ای مرغ شباهنگام - ما را!

و به ما بنمای راه ما بسوی عافیتگاهی

هر که را -ای آشنا پرورـ ببخشا بهره از روزی که می جوید.»

-«رستگاری روی خواهد کرد

و شب تیره؛بدل با صبح روشن گشت خواهد .» مرغ میگوید

خلق می گویند:

- «اما آن جهانخواره

(آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر.»

مرغ می گوید

- «در دل او آرزوی او محالش باد.»

خلق می گویند:

- « اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود

همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش.»

مرغ می گوید:

- « زوالش باد!

باد با مرگش پسین درمان

ناخوشی آدمی خواری.

وز پس روزان عزت بارشان

باد با ننگ همین روزان نگونساری!»

خلق می گویند:

- « اما نادرستی گر گذارد

ایمنی گر جز خیال زندگی کردن

موجبی از ما نخواهد و دلیلی بر ندارد.

ور نیاید ریخته های کج دیوارشان

بر سر ما بار زندانی

و اسیری را بود پایان

و رسد مخلوق بی سامان به سامانی.»

مرغ می گوید:

- «جدا شد نادرستی.»

خلق می گویند:

- « باشد تا جدا گردد.»

مرغ می گوید:

- «رها شد بندش از هر بند؛ زنجیری که برپا بود.»

خلق می گویند:

- «باشد تا رها گردد.» ...

چشم در چشم

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر، نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار، نه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل
هرکجا نامه‌ی عشق است، نشان من و توست

سایه زآتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

خدا میداند و من

و لحظه هایی هست مثل همین لحظه 

آسمان به شدت دلش گرفته 

شاید میخواهد مثل دل من باشد 

ولی نمی بارد 

انگار نصف شب است 

و با تمام دلتنگی هایم نشسته ام 

بغض کرده ام ولی گریه ام نمی آید 

حال آسمان مثل حال من است 

گرفته ولی نمیبارد 

این دلتنگی با باریدن و آن دلتنگی با گریه علاج نمیشود 

چاره چیز دیگریست 

که خدا میداند و من

رفتن ارزشمند است

حکایت عجیبی دارد یک شنبه ها 

یکی میگوید تو که نباشی دل آسمان میگیرد 

یکی میگوید تو که میروی خورشید خسیس میشود 

اما من  

بی توجه به باران و خورشید 

می روم 

میروم چون میدانم که رفتن ارزشش بالاست 

امروز هم دل آسمان گرفته 

یا شاید خورشید خسیس شده باز 

ولی من نشسته ام  

به انتظار 

با دلی پر از امید 

و با توکل  

نمیدانم  آخر این سفر به کجاست 

و خدایی که همین نزدیکی هاست

 دلم آهنگی غمگین میخواهد 

تا شبم را پر کند 

کنار گوشم زمزمه کند 

از عشق بخواند برایم 

چشمانم خیس شود  

و من بگویم حرفهایم  را 

و من بخوانم شعرهایم را 

 

و شب را آرام آرام تا صبح برسانم 

با حوصله ی تمام 

 

این شبها شبهای خوبی هستند 

خدا را بیشتر حس میکنم 

خدا هم برایم سنگ تمام میگذارد 

هر چه میخواهم میکند 

عجیب هوایم را دارد 

ولی من تمام قد بی وفایی میکنم 

بی اختیار شعری از سعدی اشکهایم را سرازیر میکند 

 

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.

از دست و زبان كه بر آيدکز عهده ی شکرش به درآید

اعملوا آل داوود شکرا قلیل من عبادی الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی نصیبش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی بندگان به خطای منکر نبرد.

گبر و ترسا وظیفه خور داری


دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمن این نظر داری

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ی ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد. درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نهاده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده. عصاره نالی به قدرت او شهد فایق گشته و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به حسرت نخوری

 

 

عجیب خدایی دارم من 

خدایی که همه ی حرفهای نگفته ام را میشنود 

خدایی که فقط کافیست ازش بخواهم 

خدایی که زود استجاب میکند 

خدایی که زود هم میبخشد 

و من هنوز  

هنوز  

اندر خم یک کوچه ام 

هنوز نمیدانم چگونه باید شکرش را به جا بیاورم 

هنوز  

حیف و صد حیف

تقدیم به معلم خوبم آقای دکتر صادقی

روز معلم روز تمام عشق هاست

روز کسی که عقیده ها را میسازد

روزی کسی که عشق را می آموزد

ای معلم من تمام عشق را از تو یاد گرفته ام

ای معلم هر نگاه تو برایم درسی است

ای معلم هر حرف تو برایم پندی است

امروز اگر من من شده ام

امروز اگر عاشق شده ام

امروز اگر امید دارم

همه ی اینها را مدیون تو هستم

مدیون مهربونی ها 

مدیون محبت ها

مدیون آموزش ها 

مدیون تمام چیزهایی که در کلمه نمیگنجد

و من از تو یاد گرفتم

یاد گرفتم عشق بورزم

یاد گرفتم زندگی کنم

تو برایم نشانی از کریم بودی 

و تو با همه ی صادقی هایت برایم معلم بودی

امروز برای قدردانی از تو چیزی ندارم

امروز میدانم که قدر محبت های تو را نمیتوان جبران کرد

امروز میدانم که نگاه مهربان تو چه چیزهایی بهم میگفت

فقط

امیدوارم همیشه معلم بمانی

 

 

ارادتمند شما

توحید محمدزاده