اصل موضوع را فراموش نكن !!!


اصل موضوع را فراموش نكن !!!


مرد قوي هيكل، در چوب بري استخدام شد و تصميم گرفت خوب كار كند.
روز اول ۱۸ درخت بريد . رئيسش به او تبريك گفت و او را به ادامه كار
تشويق كرد.

روز بعد با انگيزه بيشتري كار كرد، ولي ۱۵ درخت بريد.

روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط ۱۰ درخت بريد . به نظرش آمد كه ضعيف
 شده است . نزديك رئيسش رفت و عذر خواست و گفت
 
نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم رئيس پرسيد: آخرين بار كي تبرت را تيز كردي ؟


او گفت: براي اين كار و قت نداشتم . تمام مد ت مشغول بريدن درختان بودم

کودکان و نیاز به محبت

يك ساعت ويژه مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟ ‐

بله حتمأ. چه سئوالي؟ ‐

بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد .

چرا چنين سئوالي مي كني؟ ‐ فقط مي خواهم بدانم.

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار! پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصبان ي تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است .

شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

‐ خوابي پسرم ؟

‐ نه پدر ، بيدارم.

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام.

امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراح تي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته بودي. پسر كوچولو نشست ،

خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي د يد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول كردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!



احساسی نه پلید

اگر احساسی پلید در قلبم رخنه کند، چه باک !  کجاست کاخی که فتنه در آن لانه نکرده باشد؟

ترجمه از رومئو و ژولیت شکسپیر


آه که چشمانت بیش از زخم جانسوز شمشیرنشان مرا تهدید میکند ، نگاه مهربانت را از من باز مگیر تا در برابر تیغ انتقام شان روئین تن بایستم. ترجیح می دهم در  آتش کین آنها نابود گردم ، تا این که بدون عشق تو تن به ذلت زندگی تسلیم کنم.

از کتاب رومئو و ژولیت شکسپیر

o  God


Satan

The mercy of Allah 
 لطف خداوند
 A man woke up early in order to pray the Morning Prayer in the mosque. He got dressed, made his ablution and was on his way to the mosque.

 مردی صبح زود برای نماز صبح بیدار شد تا به مسجد برود.
لباسهایش را پوشید و وضویش را گرفت و به سوی مسجد رفت .

              
   On his way to the mosque, the man fell and his clothes got dirty. He got up, brushed himself off, and headed home. At home, he changed his clothes, made his ablution, and was, again, on his way to the mosque

 بر سر راهش به سوی مسجد مرد مسلمان بر زمین افتاد و لباسهایش کثیف شدند.بلند شد لباسهایش را پاک کرد و به سوی خانه رفت. در خانه لباسهایش را عوض کرد و دوباره وضو   گرفت و بار دیگر به طرف مسجد راهی شد.   
  
                                                    
     2nd time, on his way to the mosque, he fell again and at the same spot! He, again, got up, brushed himself off and headed home. At home he, once again, changed his clothes, made his ablution and was on his way to the mosque.


برای بار دوم بر سر راهش به سوی مسجد در همان مکان به
زمین افتاد. او دوباره بلند شد لباسهایش را تمیز کرد و به سوی خانه رفت.در خانه برای بار دوم لباسهایش را عوض کرد وضویش را گرفت و به سوی مسجد رفت. 

 
               On his way 3rd time to the mosque, he met a man holding a lamp. He asked the man of his identity and the man replied "I saw you fall twice on your way to the mosque, so I brought a lamp so I can light your way." The first man thanked him profusely and the two were on their way to the mosque

 
بار سوم که میخواست به مسجد برود در وسط راه مردی فانوس به دست بر سر راهش ظاهر شد.مرد مسلمان هویتش را پرسید مرد جواب داد که"شما را دیدم که در مسیرتان به سوی مسجد دو بار بر زمین افتادید بنابراین فانوسی ا آوردم تا به وسیله ی آن راه را برایتان روشن کنم" مرد مسلمان از اوبسیار تشکر کرد و هر دو به سوی مسجد رفتند.

     Once at the mosque, the first man asked the man with the lamp to come in and pray morning with him. The second man refused. The first man asked him a couple more times and, again, the answer was the same. The first man asked him why he did not wish to come in and pray

 در مسجد مرد مسلمان از او خواست که به مسجد بیاید تا با هم نماز صبح را بخوانند اما او قبول نکرد. مرد مسلمان از او بسیار خواهش کرد اما او قبول نکرد. مرد مسلمان از او دلیل نیامدنش به مسجد را پرسید.


  The man replied "I am Satan."



مرد جواب داد " من شیطان هستم"

 The man was shocked at this reply. Satan went on to explain,
"I saw you on your way to the mosque and it was I who made you fall. When you went home, cleaned yourself and went back on your way to the mosque, Allah forgave all of your sins. I made you fall a second time, and even that did not encourage you to stay home, but rather, you went back on your way to the mosque. Because of that, Allah forgave all the sins of the people of your household. I was afraid if I made you fall one more time, then Allah will forgive the sins of the people of your village, so I made sure that you reached the mosque safely."

مرد مسلمان با شنیدن این جواب شوکه شد. شیطان گفت که " من شما را هنگام فتن به مسجد دیدم و آن من بودم که باعث شدم بر زمین بیفتید. وقتی که به خانه رفتید و خود را پاک کردید و دوباره به سوی مسجد رفتید خداوند تمامی گناهانتان را بخشید. من باعث شدم که برای بار دوم بیفتید اما باز هم نتوانستم شما را در خانه نگه دارم و مانع رفتنتان به مسجد شوم و شما به راهتان ادامه دادید. به همین خاطر خداوند این بار تمامی گناهان خانواده تان را هم بخشید من تسیدم که اگر برای بار سوم بیفتید خداوند گناهان تمامی افراد روستایتان را خواهد بخشید بنابراین خواستم مطمئن شوم که به سلامت به مسجد رسیده اید.



 
Think yourself about its purpose.

 در مورد دلیلش فکر کن.

Idiom

You can say that again= I agree with u

To fall in love

When time comes for u to give ur heart to someone,
make sure u select someone,
 who will never break ur heart,
cus broken hearts has never spare parts
.

آه


هوس كرده ام خوب نباشم،شايد حالم را بپرسي...!

عشق و حبه قند

زندگی جیره مختصریست

مثل یک فنجان چای وکنارش عشقی

مثل یک حبه قند

ورقه امتحانی Interchange 2 part vocab

آزمون Interchange 2 ، لغت

ادامه نوشته

قسمتی از رمان .....


وقتيکه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند بياد آرزوهای در خاک رفته .آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهای کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم .

با ديدگان اشکبار ياد از عزيزانی ميکنم که ديری است اسير شب جاودان مرگ شده اند .
ياد از غم عشق های در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم .رنجهای کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند .افسرده و نااميد بدبختيهای گذشته را يکايک از نظر ميگذرانم و بر مجموعه غم انگيز اشکهايی که ريخته ام مينگرم .و دوباره چنانکه گويی وام سنگين اشکهايم را نپرداخته ام
دست به گريه ميزنم .اما ای محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگی هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادی را ديده ام که با نگاهی نوازشگر بر قله کوهساران مينگريست
گاه با لبهای زرين خود بر چمن های سر سبز بوسه ميزد و گاه با جادوی آسمانی خويش آبهای خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیدم که ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند .مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی کوتاه در زندگانی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن کرد .اما افسوس.دوران این تابندگی کوتاه بود زیرا ابری تیره روی خورشید را فرا گرفت .با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا میدانستم که تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.


(شکسپیر)

نمی دونم از کدوم رمان یا نمایش نامه است ولی خیلی خوشم اومد ازش

میلاد حضرت مهدی مبارک

...خدایــــــ ـــــا....
کمــــ ـک کنــ که بـــــ ـاران ببـــــارد....

کمــــ ـک کنــ که اشـــــ ــک هایمـــ به آستانـــ ــت بـــ ــرسند....
و انگشــــ تــان نیایــــــــــــــشمــ تا آسمانــــ ــت قــــــ ـــد بــ ــکشد....

...خدایــــــ ـــــا....
کمــــ ـک کنــ نســــــــیم اخلاصـــ...در قنــــ ــوتم بــــ ـورزد....

...خدایــــــ ـــــا....کمــــ ـک کنــ...
تو که نیــــــم نگـــ ـاهــ ـت آبــــادااانی جـ ـــــــــهان را تضمیـــــ ـن می کنــــ ــد.!!!!!!
.


میلاد حضرت ولی عصر مبارک

میلاد با سعادت منجی عالم بشریت مبارک

عاشقان عیدتان مبارک

my love

your eyes , whole my life


since there is no way, let's forget anything

as there was nothing as love between us

no feeling, no love,no lover, oh , no mistress


to part of you is something like die

however I remember you whole my life

all my wishes is to meet you Rain under rain

like the first I saw you , growing love on tour eyes

reminds you for me the rain

please don't take your eyes away of mine

faith my love as I love you to love you


no lover we forget dreams

just do not see dream,dream is dream

just feel as you made a trip

a trip in a dream


oh , no , it's not for it's long

but for:your eyes , whole my life, your eyes

my breath is your reek, always from yesterday life

by God , by love, your eyes are whole my life