کسی مثل خودم

کسی بی خبر آمد !

مرا دست خودم داد !

کسی مثل خودم غم !

کسی مثل خودم شاد !

کسی مثل پرستو !

در اندیشه ی پرواز !

کسی بسته و آزاد !

اسیر قفسی باز !

اسیر قفسی باز !

کسی خنده، کسی غم !

کسی شادی و ماتم !

کسی ساده، کسی صاف !

کسی درهم و برهم !

کسی پر ز ترانه !

کسی مثل خودم لال !

کسی سرخ و رسیده !

کسی سبز و کسی کال !

کسی مثل تو ای دوست !

مرا یک شبه رویاند !

کسی مرثیه آورد !

برای دل من خواند !

من از خواب پریدم !

شدم یک غزل زرد !

و یک شاعر غمگین !

مرا زمزمه می کرد !

و یک شاعر غمگین !

مرا زمزمه می کرد !

یه روز دلم خسته شد و بارشو بست و رفت سفر

بود و نبودشو گذاشت، شبونه رفت تو بی خبر

چاره نداشت، باید می رفت، دور میشد از بلای عشق

زندگیشو نجات میداد، از تب ماجرای عشق

هیچی از سفر نمی دونست، از رنج راه، خبر نداشت

یه حالت غریبی داشت، پا که توی جاده میزاشت

بارون تندی اومد و ستاره هاشو شست و برد

باد اومد و زوزه کشون آرزوشو به خاک سپرد

موج اومد و امیدشو، کوبید به سخره های سخت

عطش سپرد یقینشو، به وهم سوخته ی درخت

خاطره هاشو مه گرفت، ساعقه زد خیالشو

سنگ قضا به خون کشید، باور سبز بالشو

هر جا که رفت جفا کشید، هر چی خطر به جون خرید

تنهایی و دربه دری، امون تفلک و برید

با این همه دوست داشت بره، اما چرا نمی دونست

شتاب می کرد زود برسه، اما کجا نمی دونست

تا اینکه بعد چند سالی، یه روز که سر زد سپیده

انگار دلش گواهی داد، که این سفر سر رسیده

شب مونده بود پشت سرش، آفتاب شادی روبروش

انگار دیگه رسیده بود، به سر زمین آرزوش

بعد یه عمر آوارگی احساس می کرد آروم شده

دوره ی غم سر رسیده، در به دریش تموم شده

خوب که نگاه کرد یکه خورد، فکر کرد داره خواب می بینه

چند بار که چشماشو مالید، دید که آره، قسمت اینه

دید که بعد از اون همه عمر، با یه تن زخم و کبود

برگشته جای اولش، برگشته اونجایی که بود

من ایمان دارم که اگر چشم ستاره ها به تو بیفتد

تا ابد ساکن زمین خواهند شد ایمان دارم

اگر می شد صدا را دید چه گلهای قشنگی می شد از باغ صدایت چید

اگر می شد صدا را دید

اگر می شد صدا را دید


دکتر انوشه