غوغایی غرق
مرغ بسته را کنج قفس دیده ای ؟
غوغایی غرق در آرامش را دیده ای ؟
من از عشقت نفس می گیرم
میدانی که بی قرار و دل شکسته ام
بر عشق کسی جز تو دل نبسته ام
طوفان ها در من آتشی برپا کرده اند
خیالی جز تو ندارم
سخت است ولی شیرین است
نمی خواهم چشمانت را وصف کنم
نمی خواهم لبخندت را توصیف کنم
میخواهم از خود تو بگویم
خود توئی که غمت مرا رها نمی کند
توئی که حتی مرگ مرا از تو جدا نمی کند
عشق نه چشم است نه لب
نه نگاهی است سوزان
عشق فقط توئی
توئی که عشقت تمام زندگی من است
روزی نیست خاطرم با یادت عطرآگین نباشد
لحظه ای نیست شوق تو را نداشته باشم .
پی نوشت :
عمری بدون دیالوگ گذشته است ، سخت ولی شیرین گذشت .
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 22:6 توسط توحید محمدزاده
|
بسم الله الرحمن الرحیم