به نام خدا


پیاده روی برای هر کس معنی خاصی داره ، بعضی ها صبح میرن پیاده روی برای کاهش وزن و چربی سوزی بعضی ها پیاده روی رو یه ورزش توصیه شده ی اطبا میدونن که هر روز نیم ساعت انجام دادنش از ضروریاته اما من پیاده روی رو که اسمش رو بزارم قدم زنی قشنگ تره راهی برای التیام درد ها و ازدیاد محبت ها میدونم و با دقت و وسواس تمام حواسم را به خودم جمع میکنم که ببینم و بدونم چیکار میکنم . گاهی نگاهم به دخترک گل فروشی می افتد که کنار پیاده رو نشسته و گاهی خانومی که چند جوراب در دستش دارد و گاهی به مغازه های لوکسی که نمیتوان فهمید از ویران شدن چند خانه این آبادی ها درست شده و این را هم مطمئنم که اگر خانه ای خراب نشود خانه ای دیگر آباد نمی شود. اما هدفم از نوشتن این مطلب چیز دیگری بود امروز عصر قصد رفتن به جایی داشتم هوا کمی سرد بود و خیابان ها به خاطر میلاد حضرت رسول آرام و ماشین کمتر و هوا پاک تر به قدری که دیدیم که در تهران هم میشود نفس عمیق کشید و از این نگران نبود که گازهای سمی به سرعتی وارد ریه هایمان می شوند . در میانه ی راه به طور ناباورانه ای دو چشمی دیدم که صورتش را با شالی سیاه پوشیده بود ، اندکی تامل کردم ، به دقت نگاه کردم دیدم لبخندی زد - لبخندی از همان لبخند های همیشگی که هر خواسته ای میکردیم با لبخندی جواب میگرفتیم که بلی لطفا ( yes please ) ، نزدیک تر شدم بی ادبی بود ولی دست دادم و ابراز خوشحال کردم از دیدنشان اما او پرسید چه عجب ! اینجا چرا؟ من هم از خدا خواسته دنبال کارت دانشجویی ام بودم که شادشان کنم و بگویم در همان دانشگاهی هستم که شما از آن فارغ التحصیل شدین اما کارتم همراهم نبود شروع کردم به توضیح دادن که دانشگاهمون فلان ه و بهمان و او باز مثل همیشه لبخندی زد و تبریک گفت و گفت که خیلی خوشحال شدم . همین لحظه من درگیر فکری شدم اینکه من از دیدن او خوشحال شدم و او از اینکه دانشگاه علامه درس میخوانم خوشحال شد ! راستی کدام یک ارزشش بیشتر است یا اصلا باید ارزش گذاری کرد ؟ ولی فکر در این باره برایم چالشی شیرین است که از دیدن چه کسانی خوشحال میشوم و چرا و از ندیدن چه کسانی خوشحال نمیشوم و چرا ؟ شاید بهتر است این را هم بیاورم که دیدار استاد طبیعی است که برای من شیرین باشد چرا که من او را دوست دارم و این علاقه و دوست داشتن از طرف شاگرد نسبت به معلمش طبیعیست و شاید اگر داستان برعکس شود امکان تحققش نباشد . خلاصه یادی کردیم از روزهایی که زود گذشت ، با همه ی خاطرت شیرین و تلخ از دانشگاه ارومیه برایم یادگار مانده است. و بالاخره استاد مهربان و عزیزم جناب آقای دکتر علوی نیا را تا جایی همراهی کردم و سپس مسیرمان جدا شد و این شیرینی زیارت ایشان برایم یادگار شد .
اساتیدی که هر کدام برایم خاطره ای شیرین هستند و همیشه به یادشان هستم و اقتخاری است برایم شاگردی در حضورشان

جناب آقای دکتر صادقی
جناب آقای مهدی پور
جناب آقای دکتر علوی نیا
جناب آقای دکتر سرخوش
سرکار خانم دکتر قادری
سرکار خانم درزی نژاد
سرکار خانم دکتر زرگر زاده
جناب آقای دکتر پرواز
جناب آقای جاویدی
و دیگر اساتید گروه از همه شون سپاسگذارم .

و امروز هم اساتیدی دارم که میشود روزی به یادشان خاطره نوشت و تا آخر عمر شاگردیشون رو کرد و تا آخر عمر از خوبی هاشون گفت.

و باز هم باید گفت و باز هم باید نوشت :

نقش معلم در جامعه، نقش انبیاء ست. امام خمینی (ره)

و حقیقتا این انبیا راه صحیح زیستن و راه رستگار شدن را نشانمان میدهند .

 
https://telegram.me/tohidmohammadzadehsalmas