امروز 12 فروردین  95

روز جمهوری اسلامی 

روزی پر انرژی را شروع کردم 

دیشب برنامه ی امروز را نوشته بودم 

هزار و یک کار برای انجام داشتم 

اما حتی برای خوردن صبحانه هم حوصله نداشتم 

تکه ای از نان بریدم  

تکه ای هم پنیر 

راهی شدم 

ساعت 9 صبح 

من در دفتر کارم 

ولی سرد سرد است 

بخاری را روشن میکنم 

باز سرد است 

سرما از درونم میاد 

خودم را مشغول انجام کارم میکنم 

دو سری آزمون طراحی میکنم 

ساعت 11 میشود 

مثلا صبحانه میخورم 

وحید هم می آید 

چند کار دیگر داریم 

شروع به کار میکنیم 

ولی من همچنان سردم است 

نمیدانم چه حسی دارم 

ولی دلم مرتضی پاشایی میخواهد 

محسن چاووشی هم میچسبد 

ساعت 2 ظهر میشود 

اخبار میبینم  

راهی خونه میشم 

در راه هر چه فکر میکنم  دلیلی پیدا نمیکنم 

دلیلی بر این همه دل تنگی 

دلیلی بر این همه سردی 

ناهار که میخورم 

هی فکر میکنم ولی  

موقع رفتن میشود 

میروم سر کلاس  

همه چیز معمولیست 

ولی نمیخندم 

انگار دلواپسم 

چه اتفاقی افتاده است که من خبر ندارم 

تلگرامم را چک میکنم  

شماره ای ناشناس 13 بدر را تبریک گفته  

منم به او تبریک میگویم 

عادت ندارم به نوشتن "شما ؟ "  

ولی رز سفید نشانه ی خوبی است برای بردن دلم 

قشنگ ترین پیام را برایش میفرستم 

غروب میشود 

دلتنگی امانم را بریده است 

دلم گریه میخواهد 

اتفاقی آهنگی از امید پخش میشود 

نمیدانم چه حسی است 

سراسیمه پله ها را پائین میرم 

دقیقه ای نگذشته است 

دوست خوبم سلام میدهد 

صدای اذان می آید 

دوستم میگوید برویم امام 

میگویم تو برو من کار دارم 

اما چه کاری دارم نمیدانم 

سریع برمیگردم 

دیگر فکر نمیکنم 

درب اتاقم را قفل میکنم 

چراغ ها را خاموش میکنم 

قفل بزرگ را میزنم در ورودی  

میروم 

کجا 

نمیدانم 

ولی زیر لب با خدایم حرف میزنم 

ابتدا یک شکر به خاطر روزی حلال امروز 

سپس طلب روزی افزون 

و بعد در مورد مصلحت می اندیشم 

و بالاخره به این نتیجه میرسم که هر چه خدا خواست همان میشود 

قسمتی از یک شعر یادم میاید  

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو از این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین!


نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند!   

اینکه آخر سر چه اتفاقی خواهد افتاد همش خواست خداست 

من فقط باید وظیفه ام را بشناسم و به بهترین نحو کارم را انجام دهم 

اما در مسیرم از یک طرف خیابان به آن طرف میرفتم 

نمیدانم چرا از این مسیر اومدم 

ولی یک لحظه  

اتفاقی افتاد باور نکردنی 

شیرین ترین اتفاق این روزهایم 

.