قالب وبلاگ


Literature
ادبیات 

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:50 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام دوستان

 

محتاج دعاتون هستم.

 

 

 

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:51 ] [ توحید محمدزاده ]
يك بار ديگر بي خيال

دنيا را با همه ي زرق و برقش بي خيال

همه ي روزهاي عاشقانه را بي خيال

همه ي حسرت هاي دنيا را بي خيال

غريبي هاي دنيا را بي خيال

 

[ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:30 ] [ توحید محمدزاده ]
منگر چنین به چشمم. ای چشم آهوانه
ترسم قرار و صبرم. برخیزد از میانه
ترسم به نام بوسه. غارت کنم لبت را
با عذر بی قراری. این بهترین بهانه
ترسم بسوزد آخر. همراه من تو را نیز
این آتشی که از شوق در من کشد زبانه
چون شب شود از این دست. اندیشه ای مدام است
در بر کشیدنت مست. ای خواهش شبانه!
ای رجعت جوانی. در نیمه راه عمرم
بر شاخه ی خزانم. ناگه زده جوانه
ای بخت ناخوش من. شب رنگ سرکش من
رام نوازش تو. بی تیغ و تازیانه
ای مرده در وجودم. با تو هراس توفان
ای معنی رهایی. ای ساحل. ای کرانه.
جانم پر از سرودیست کز چنگ تو تراود
ای شور. ای ترنم. ای شعر. ای ترانه.


حسین منزوی

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:2 ] [ توحید محمدزاده ]
برابر منی اما مجال دم زدنت نیست
خموشیت همه فریاد و خود به لب سخنت نیست
چه کرده ای؟ چه ستم کرده ای به خویش که دیگر
چنان گذشته ی شیرین. لبی شکر شکنت نیست؟
هوا چرا همه بوی فراق میدهد امروز
تو تا همیشه گر از من سر جدا شدنت نیست؟
همیشه راه دل از تن جداست در سفر جان
دلت مراست. تو خود گفته ای. اگر بدنت نیست
چه غم! نداشته باشم که در نظر من
سعادتی به جهان مثل دوست داشتنت نیست
من و تو هر دو جدا از همیم و هر دو بر آنیم
که یار غیر توام نه، که یار غیر منت نیست
همیشه های مشامم شمیم زلف تو دارد
تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست.
حسین منزوی

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:55 ] [ توحید محمدزاده ]

 

همه ي دلتنگي ها با آمدن باران خلاصه ميشود

 

 

[ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:40 ] [ توحید محمدزاده ]
نمیدانم امشب این ابر ها به هوای دل تو میگریند یا برای تنهایی و بی کسی من.
شاید مهم نباشد.
شاید این مهم باشد که امشب با صدای قطرات باران خواهم خوابید.
چه لالایی قشنگی. از دلتنگی دو کس.

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:46 ] [ توحید محمدزاده ]
حالم خوب است

ولي دلم گرفته

حال و هواي روزهاي پيش را دارم

روزهايي خوش 

لحظاتي ناب

لبخندهايي شيرين

سلام هايي شيرين تر

ولي حالا

من هستم و من

همه ي دنيا هم بخواهد سرم را مشغول خودش كند

من تو را فراموش نخواهم كرد

ناگفته نماند خيلي چيزها فراموش شده اند

خيلي كس ها بخشيده شده اند

شايد گه گاهي نمازم هم قضا شد

اما تو

تو هميشه در قلب مني

همين جا

مي تپي

گاهي آرام

گاهي با عجله

روزها و شبهايي كه تند تند مي تپد 

ميدانم 

ميدانم كه تو هم مثل مني

دلگير و دلتنگ

اما چه كنيم

صبر

صبر

صبر

[ یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:54 ] [ توحید محمدزاده ]
خط خطي كن

هر روز برايم بنويس

اگر بدانم تو نمي خواني

هيچ وقت نمي نويسم

اگر بدانم كه در شهري نفس مس كشم كه تو نفس ميكشي برايم كافي است

اگر بدانم در صفحه اي مي نويسم كه مي خواني برايم كافي است

اگر تو نخواني كه بخواند

اگر دلم براي تو تنگ نباشد براي كه باشد

شايد بهانه ي خوبيست دستمان

كلاه شرعي هم نيست

كار اداريست

اگر بهانه مون براي ديدار يك تكه كاغذ باشد

همه ي كاغذ پاره ها را دوست خواهم داشت

پي نوشت:

همان ساعت كلاس داشتم

بعد از پي نوشت :

خدا بزرگ است

بعد از بعد از پي نوشت :

مرسي كه هستي.

[ شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:53 ] [ توحید محمدزاده ]
مادر

زيباترين واژه ي آفرينش

بهشت چيست براي زير پايت بودن

قلب من زير پايت 

تمام خوبي هاي دنيا زير پايت

مادر

گلهاي بهشتي مانند سايه اي كه بر سرم هستي سايه بانت

ستاره هاي عالم با تمام درخشندگي اش زير پايت

همه ي دلنگراني ها و دلواپسي هايي كه برايم داشتي و داري

تمام بي خوابي هاي شبانه اي كه برايم داشتي و داري

تمام خوبي هايي كه برايم داشتي و داري

كلمات سالهاست كه براي از تو گفتن قاصرند

 

از صميم دل مي گويم: مادر دوستت دارم . 

 

[ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:24 ] [ توحید محمدزاده ]

 

All are not thieves that dogs bark at

هر كس را كه سگ پارس مي كند دزد نمي توان گفت

[ چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:33 ] [ توحید محمدزاده ]
روزگاري بود كه به جايي تعلق نداشتم

يعني كلا اهل زمين نبودم

تصميم دارم دوباره آسماني شوم

امشب شب مهمي است

همه ي اين سالها براي امشب كار كرده ام

امشب زمين را به صاحبانش خواهم بخشيد

و دوباره راهي آسمان خواهم شد

مثل قبل ها

كه زمين تاب من را نداشت

آسمان هم فقط به خاطر وسعتش بود كه مرا مي شناخت

امشب به وسعت آسمان بال خواهم گشود

و تمام دلبستگي هايم را زمين خواهم گذاشت

پروازي نو ياد گرفته ام

محتاج يك استخاره ام

كه دلش را ندارم

او بهتر از من ميداند

من فقط تسليم شدن را بلدم

فقط در برابر خودش

هيچ كس و هيچ مشكلي نتوانست تسليمم كند

جنگيدم و جنگيدم

هنوز محكم ايستاده ام

دلم قرص كسي است كه مرا آفريد

دلم قرص كسي است كه مرا هدايت مي كند

تا شب دعا مي كنم

امشب شب مهمي است

جوابم را از خدا خواهم گرفت

از خود خود خدا

بايد بهم بگويد كه چكار كنم

من همه ي درها را امتحان كردم

حتي پنجره ها را هم كوبيدم

امشب نوبت خداست

تا شب دعا ميكنم

و ديگر تسليم هستم در برابر خواست و اراده ي خدا

هر چه او بخواهد

 

پي نوشت :

 

دعا كنيد عاقبت به خير شويم.

[ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:7 ] [ توحید محمدزاده ]
تمام عشقم را تقديم به تو مي كنم

 

 

هواي دلم سخت سرد است

با همه بيگانه ام

تنها آرزويم ديدار با توست

زندگي همين است

گرچه پر از تكرار است

دوست داشتنت تنها انگيزه ي زندگيست

گاهي ميشود كه ديگر نمي توانم

اما نا اميدي بزرگترين گناه است

اميدهايم به تو ختم ميشود

به تو كه شيرين ترين گناهم بودي

تو كه تحقق رويا هايم بودي

تو كه داشتنت نهايت آرزوهايم بود

بو ها زياد شده اند

بي قافيه نوشتنم از سرگيجه و خموشي است

ياد آن شاعر مي افتم 

اسمش يادم نيست 

شايد حسين پناهي باشد

راستش شعرش هم يادم نيست

فقط اينكه با يك استكان چاي هم ميشود مست شد

اگر آنكس كه بايد باشد ، باشد

چيزي شبيه همين

آخر ديگر حافظه ام خوب كار نمي كند

انگار فقط گنجايش تو و خاطرات تو را دارد

تنها چيزي كه از ذهنم ميگذرد

تصويريست از تو 

كه به قول شاعري ديگر

هيچ جا آن را نديدم

تصويري كه من از تو ساختم

با همان لبخند هميشگي بر لبانت

يا شايد با استرسي در دستانت 

نمي دانم چه ساخته ام

هر جه هست زيباست

و اين تو هستي كه به همه ي ساخته هاي ذهنم زيبايي داده اي

و باز تو را مي بينم

و براي تو مي نويسم

و منتظر آخر هفته ميشوم

آخر هفته هايي كه بازديد كننده اي خاص دارم

و تمام عشقم را تقديم به تو ميكنم.

 

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:18 ] [ توحید محمدزاده ]
ديروز اصلا حال و حوصله ي درست و حسابي نداشتم

هر كاري براي باز شدن حوصلم كردم

با دوستاي قديمي رفتيم ناهار رو تو يه باغ خورديم 

بعدش رفتم حموم تا رفرش بشم

نشد

اومدم يه دو ساعتي خوابيدم

ولي باز به يه جايي نرسيدم

تا اينكه شب شد 

شب باد شديدي هم مي وزيد

ولي دل من بي تاب تر از باد بود

شروع به قدم زدن كردم

از مقابل افق شروع كردم

چرخي از فردوسي جديد تا الله زدم 

چيزي كه بايد ميشد شد

يا به قولي 

وقع ما وقع

دنيايم آرام شد

ديگر بادي نمي وزيد

سوت و كور بود

و اين خلاصه تمام قد آرزوهاي من بود.

 

 

پي نوشت :

 

نگران چيزي نباش

از هر چيزي بترسي همان بر سرت ميايد.

 

بعد از پي نوشت :

كسي نزديك تر از پدر و مادر واسه آدم نيست

يعني واس ماس ، كلش ماس ماس.

[ یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 8:18 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام

 

نماز ظهرم يادم رفته بود ، نشسته بودم مشغول كارهاي خودم . يهويي يه خبر بدي بهم دادند كه يه لحظه به خودم اومدم و ديدم نمازم مونده . نمي دونستم به مشكل فكر كنم يا برم سر نماز . يهو ساعتو نگاه كردم ديدم فرصتم كمه رفتم نمازمو خوندم و الان دارم به راه حلي براي مشكلم فكر مي كنم . 

 

شما هم دعا كنيد يه راه خوبي پيدا كنم 

[ جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:8 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام

 

نه هيچ خبري نيست.

شعرتم ميزارم رو وبلاگ.

 

[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 17:12 ] [ توحید محمدزاده ]
بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم...

 


جواب شعر آغاز وبلاگت از هما میرافشار

 

پي نوشت :

مرسي ايليا

[ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 9:20 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام

چه روزهايي داشتيم

خاطرات بعضي وقتها شيرين اند بعضي وقتها تلخ اما هر چه باشند خاطره هستند

گاهي به يادشون گريه مي كنيم گاهي به يادشون لبخند بر لبانمان جاري مي شود


كارهايي كه كرديم
كارهايي كه مي توانستيم بكنيم
قلبهايي كه شكونديم
قلبهايي كه به دست آورديم
همه خاطراتي هستند كه در قلبم خواهند ماند

اما حيف
كه ديگر هيچ وقت تكرار نمي شوند

شيريني خاطره هم به تكرار نشدني بودنشان است

حتي اگر دوباره همه ي آن جمع ها دور هم جمع شوند امكان آن همدلي و ايجاد آنروزها وجود ندارد

همه ي روزهاي پر خاطره را تا هميشه به ياد خواهم داشت و براي ساختن خاطره هاي جديد و به دست آوردن دلهاي بيشتر تلاش خواهم كرد .

 

پي نوشت : 

در بازديد از يك وبلاگ قديمي اين نظر رو براشون ثبت كردم و براي اينكه براي خودم هم تجديد خاطره شد اينجا هم پست كردم .

 

 

بعد از پي نوشت :

 

 

من هم دلم گرفته ولي گريه نمي كنم

من هم دلم گرفته ولي نمي خندم

من هم دلم گرفته ولي كاري براي وا شدنش نميكنم

برنامه ريزي جديدي گرده ام

روزهايم را با عشق شروع مي كنم

تا به شب ميرسانم

شب هم با عشق مي خوابم

آرام تر از گذشته شده ام

بيشتر اوقات در فكر فرو مي روم

لذتش را تازه درك كرده ام

به قول دوستمان بايد عقابي و از بالا به زندگي نگاه كرد

من هم از بالا نگاه مي كنم

براي خودم قلم مي زنم

براي خودم زندگي مي كنم

تفراموش نمي كنم

دردهاي زندگي را

فراموش نمي كنم

خاطرات شيرين را

فراموش نمي كنم

لبخند شيرين زندگي را

فراموش نمي كنم

شب بخير هاي آرامت را

فراموش نمي كنم

روزهاي زمستاني را

فراموش نمي كنم

دونه ي برفي را

فراموش نمي كنم 

لبخند آرام خدار را

فراموش نمي كنم 

براي چه هستم

براي چه زندگي مي كنم

وقتي آيه و ماخلقنا الانس و الجن الا ليعبدوا يادم مي افتد

براي كارهايم خنده ام ميگيرد

خدا مار ار براي عبادت آفريده است

همه ي كارهايمان بايد آهنگ عبادت داشته باشد 

و الا عبث زيسته ايم

 

[ شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:48 ] [ توحید محمدزاده ]

[ شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:36 ] [ توحید محمدزاده ]

 

There’s no religion that could save me..
No matter how long my knees are on the floor
So keep in mind all the sacrifices I’m makin’
Will keep you by my side..
Will keep you from walkin’ out the door
Cos’ there’ll be no sunlight..if I loose you,babe
There’ll be no clear skies,if I loose you,babe
Jus’ like the clouds my eyes will do the same
If you walk away..
Every day it will rain..rain..rain…

[ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:20 ] [ توحید محمدزاده ]
 

نگاه سرد مردم بود و آتش

صدا بين صدا گم بود و آتش

بجاي تسليت با دسته ي گل

هجوم قوم هيضم بود و آتش

[ سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:55 ] [ توحید محمدزاده ]
منظورم تو نبودي

 

پي نوشت : خودش مي دونه منظورم كيه . 

[ دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 19:44 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام به سال جديد

سلام به يك دنياي جديد

به روزگاري جديد

از يك فروردين تا ده ارديبهشت چله نشينم

به يادت چله مي نشينم 

نه براي آمدنت

تو آمده اي

براي ظهورت

روزهاي خوش منتظر من هستند

فقط بايد سوار روزهاي خوش شوم

سبكي جديد از زندگي را شروع مي كنم

قسمي از زندگي را بلد (bold) مي كنم

هميسه اين كار را كرده ام

اين بار جدي تر

قضاوت هيچ كس هم برايم مهم نيست

سال 94 سال من خواهد بود

مثل سالهاي گذشته

اين بار قشنگ تر

دشمن را آرزو به دل خواهم گذاشت

اين گونه جنگيدن را به بقيه ياد خواهم داد

اگر ميترسي سيب سرخم را پس بده

آب نطليبيده مراد است

اما انتخاب با توست

اصراري به ديدارت هم ندارم

حتي منتظر كامنت هايت هم نيستم

نه اين كه برايم مهم نباشي

بلكه تصميم خودت مهم است

شايد هم هنوز بچه اي و بايد بزرگ شي

 

به هر حال

درد هاي من بي درمونه

حيدر امشب سرگردونه

 

من كارم را شروع كرده ام 

و از سنگ اندازي امثال تو هراسي ندارم

چرا كه 

قبلا هم دوستي داشتم

كه سنگي بزرگ انداخت و رفت

من از دستش ناراحت نيستم

و الانم لبخندي بر لبانم نشسته

لبخندي از رضايت

 

خوشحال شديم

[ دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 11:1 ] [ توحید محمدزاده ]
ساعت آخر سال 1393 است

دلم براي سال 93 با همه ي خوبي ها و بدي هايش تنگ  خواهد شد

سالي بود پر از لحظاتي شاد و بعضي وقتها لحظاتي غمگين

سالي كه با اتفاقاتي نيك شروع شد

رهايي از منگار يك خونخوار

شادي هاي مربوط به دانشگاه

غم هاي مربوط به دانشگاه

علي الخصوص داستان نشريه مان كه خيلي دلم راشكست

سپس آموزشگاه افق دانش

كه پر از اتفاقات خوش بود

و اتمام سال با لحظاتي تلخ در افق دانش

اما همه ي اين تلخي ها و شيريني ها را دوست داشتم

و دوست مي دارم

هميشه امسال را به ياد خواهم داشت

براي دوستان هميشه تعريفش خواهم كرد

 

به هر حال اميدوارم سالي كه پيش روست سالي نيك باشد

هم براي من هم براي همه ي دوستانم

 

 

يا مقلب القلوب والابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محل الحول و الاحوال

حول الحالنا الي احسن الحال

 

[ جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:47 ] [ توحید محمدزاده ]
تعطيلات عيد نوروز فرصتي مغتنم برايم به وجود آورد تا بتوانم يادگيري زبان روسي را شروع كنم و با كمك يكي از دوستان كه در دانشگاه علامه دانشجوي زبان روسي هستند امروز جلسه ي اول مون بود . حروف الفبا را شروع كرديم

زبان روسي مثل ظاهر خشك و خشني كه دارد يادگيريش هم دشواره ولي اراده كرده ام در تعطيلات عيد و پس از آن ان شاء الله بصورت جدي تر در تابستان كمرش را بشكنم شما هم دعا كنيد

البته ياد گيري زبان فرانسه را هم كنار نگذاشته ام و جديدا بصورت مقدماتي زبان فرانسه را تدريس هم ميكنم البته تدريس كه چه عرض كنم فقط يك سري اطلاعاتي كه دارم را به اشتراك مي گذارم .

[ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 19:2 ] [ توحید محمدزاده ]
هيچ وقت از زمين خوردن كسي خوشحال نمي شم حتي اگر دشمنم زمين بخورد

ولي در پي اتفاقات مباركي كه چند ماه پيش افتاد 

و در پي تذكراتي كه به خود كسي كه احتمال داده ام چند ماه ديگر زمين بخورد اينجا هم اعلام ميكنم تا شما هم شاهد ماجرا باشيد

ان شا الله با برنامه ريزي دقيق از شكست و زمين خوردن دور بمونن ولي اگر شكست بخورند من زياد ناراحت نميشم .

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 17:10 ] [ توحید محمدزاده ]
يك قاعده ي خيلي دقيق هست :  آن كسي كه امروز منو دور زد فردا هم تو را دور خواهد زد .

 

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 16:42 ] [ توحید محمدزاده ]
با اينكه دلم ازشون خونه ولي بازم ميگم نسخه شون پيشمه ، شايد يه روزي دلم واسشون سوخت . 

يادمه چند سال پيش دبيراي زبان سلماس مي رفتند اروميه و خوي تدريس ، سطح زبان سلماس اونقدر بالا بود كه آموزشگاه هاي اروميه منت دبيران زبان سلماس رو مي كشيدند و مي بردنشون اروميه . 

اما الان به لطف برخي مديران نا كار آمد و غير مدير و نظارت زير صفر آموزش و پرورش بر روي موسسات آموزش زبان الان شاهد ضعف موسسات زبان و دروغ گويي ها و شايعه پراكني هاي عجيب و غريبي هستيم 

مثلا يكي از مديران ناكار آمد گفته كه فلاني كه مدركش جعليه و رفتي اون كشور واسه خوش گذروني. 

يا ميگن كه فلاني قانون گذاشته هر كي شاگرداي خودشو از اون آموزشگاه بياره اينجا شهريه ترم اول مال خوشه 

يا مثلا زير آب زني دبيرها

و خيلي چيزهاي ديگه كه اينجا نوشتنش واقعا تاسف آوره 

 

 

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:42 ] [ توحید محمدزاده ]
سلام خدمت كساني كه به هر دليلي به وبلاگم سر مي زنند

هم كسايي كه با شاديهام شادن هم كسايي كه يا غم هام شادند

امروز در پي شنيدن حرفهايي قفل سكوتم را شكستم و تصميم گرفتم بنويسم 

بنويسم و بگويم

از اين به بعد تا روشن شدن همه چيز برايتان خواهم نوشت تا بدانيد

كه بدانيد و قضاوت كنيد خيلي بهتر از ندانستن است 

دوستاني دارم عزيز تر از جان

قبلش اين نكته رو بگم : اين يه واقعيته كه آدم فقط با دوستاي صميميش مي تونه قدم بزنه . من سالهاي پيش هر وقت دلم تنگ مي شد با چند نفر از دوستام بودند كه هم قدم ميشدم ولي الان يك ساله كه با كسي قدم نزدم 

و اين هم به خاطر تغييري بود كه در من ايجاد شده

من ديگر به حرفهاي مردم اعتماد نمي كنم

به دوستيهايي كه خنجر مي زنند اعتماد نمي كنم

كم خنجر نخوردم

همانهايي كه دوست و شريك و يارم بودند در لحظه هاي حساس زير لب خنديدند و گفتند بايد بسوزي تا حس ديكتاتوريت بسوزه

و اين تنها جمله اي نبود كه مستقيم و غير مستقيم شنيدم

ولي چه ميشود كرد آدمها عوض مي شوند

اما آنچه بايد عرض كنم به خاطر دوست عزيزي است كه امروز بعد از چند ماه بهم سر زد

انگار تمام دنيا مال من بود

نمي دانم او هم از ديدن من خوشحال بود يا نه 

ولي مي دانم كه آدم خوبي است و حتما نيتش خوب بود

ده دقيقه اي كه صحبت كرديم به اندازه ي 10 ماه حرفهاي ناگفته مان را گفتيم

او از حرفهايي گفت كه دوستش راجع به من گفته

من پاسخي ندادم

چون او معتقد بود كه اون حرفها مال من نيست دوباره تكرار كرد

اينبار گفتم فلاني نامزد داره

و اين آبي پاك بود كه به دستانش ريختم

چيزي كه بيشتر من رو مجاب به نو شتن اين مطلب كرد نقشي است كه او مي تواند در جايگاه فعلي اش بازي كند 

و چون راه ارتباطي ديگري ازش سراغ ندارم اينجا مي نويسم اميدوارم ببيند ، 

اين قسمت را مستقيم او را مخاطب قرار مي دهم:

دوست عزيز من ، نقشي كه تو مي تواني در حال حاضر داشته باشي همان چيزي است كه 36 سال براي رسيدن به آن جنگيده ايم ، همان فرهنگ . لازم نيست در مورد تاثير برخورد فرهنگي يك معلم با دانش آموزانش را توضيح بدهم كه تو بهتر از من مي داني ، 

با در نظر گرفتن ناراحتي تو به خاطر عوض شدن معلم و از آنچه شنيده ام نقش خيلي منفعلي كلاس داري ، ازت خواهش مي كنم و ازت انتظار دارم با قدرت هر چه تمام در اين چنگ شركت فعالانه داشته باشي و بجنگي ، اگر او براي تبليغ ديني كه ندارد از هيچ كاري تبليغ نمي كند از تخريب معلم تو تا زير سوال بردن چادر تو تا زير سوال بردن ايام فاطميه تا زير سوال بردن محرم و هزاران چيز ديگر كه در طول زمان متوجه خواهي شد تو هم بايد قوي و محكم در مقابلش بايستي و صداي اسلام و انقلاب را به گوششان برساني . 

مي دانم كه ازم ناراحتي چرا كه مي توانستم كاري كنم كه به مسير قبلي ادامه دهي ولي شايد قسمت الهي بر اين بود كه آنچه را ياد گرفته اي را با ديگران هم سهيم شوي . در طول سه سالي كه باهم بوديم سعي كردم كه فرهنگي را كه بهش معتقدم انتقال دهم با همه ي ضعف هايي كه داشتم فكر مي كنم موفق بودم چرا كه الان توئي را به نبرد اهريمني فرستاده ام كه خيلي ها از رويارويي با او لرزان و ترسانند ، پس محكم بايست و مقاومت كن و ان شاء الله موفق خواهي شد ...

 و اينم يادت باشه 

مهمترين وظيفه ي ما كاريه كه داريم انجام مي ديم

شايد كار بزرگي انجام نمي دهيم ولي همين كار مهمترين كاريه كه بايد انجام بدهيم

 

 

قسمت بعديش رمز داره ، اسم كوچيك مخاطبمه 

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:0 ] [ توحید محمدزاده ]
گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم               دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم       
 
 
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم              نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
[ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 15:15 ] [ توحید محمدزاده ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
به امید خدا سعی میشود در این وبلاگ به طور مختصر و در حد نیاز دانشجویان دوره ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی مطلب نوشته شود.لازم به ذکر است که اشعار کتاب درسی که با ترجمه و نکات ضروری آورده میشود ترجمه ی اینجانب میباشد(در ورقه ی امتحانی مواظب باشید) با این نکته که در این مسیر اساتید گروه زبان انگلیسی دانشگاه ارومیه از جمله استاد مهدی پور و استاد درزی نژاد عوامل اصلی علاقه مند شدن بنده به ادبیات انگلیسی میباشند.
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و من رستگار.

زمان میگذرد و من ....

نظرات ارائه شده در زمینه ی آموزش زبان انگلیسی تجارب شخصی اینجانب هستند ..

این هم قشنگ ترین و پرخاطره ترین شعری که دلم را مجذوب خود کرده است و یک همزاد پنداری بین خود و شاعر این شعر احساس میکنم ، شاید هم او از دل من خبر داشته و این شعر را نوشته ، به هر حال عاشق این شعرم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم



در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام



یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن



با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم



یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم





بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم




بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم..


زمانی که وبلاگ رو ایجاد کردم قرار بر آن بود که تحقیقاتم در زمینه ی ادبیات انگلیسی رو اینجا منتشر کنم تا مورد استفاده ی دوستان علاقه مند گیرد بعدها با شروع به تدریس و ایجاد فاصله بین من و ادبیات انگلیسی دیگر نتوانستم در زمینه ی ادبیات مطالعات شاهکاری داشته باشم که ارزش نشر در وبلاگ داشته باشند هم اکنون بیشتر در خودم و افکار خودم و نوشته های خودم و تجارب شخصی خودم در زمینه ی زندگی و تدریس مغروقم و با امید به آینده ای درخشان تر در حال تلاشم . دعایم کنید.
امکانات سایت

   آی پی رایانه شما :

تحلیل آمار سایت و وبلاگ

فال انبیا