Literature
ادبیات 
دلم آشوبه 

دعام كنيد

بعضي وقتها به چيزهايي دل ميبنديم كه شايد آنقدر هم مهم نباشند

بعضي وقتها هم يه مشكل كوچك آدم رو اونقدر داغون مي كنه كه نگو

بايد دريا بود 

بايد آسمان بود

مثل دريا همه چيز را موج وار در خود حل كنم

مثل آسمان هميشه لبخند بزنم

نمي دانم

باز هم آرام خواهم شد يا نه

نمي دانم از اين آشوب رها خواهم شد يا نه

 

[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 13:44 ] [ توحید محمدزاده ]
فردا آزمون مرحله 3 سازمان سنجشه و منو آقاي محرم كريمي و آقاي شهبازي در حال آماده كردن سوالات و پاسخ نامه ها و مرتب كردن صندلي ها هستيم . 

براي همه ي شركت كنندگان در آزمون آرزوي موفقيت داريم .

 

[ پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 ] [ 21:15 ] [ توحید محمدزاده ]
خدا جونم حتي اگر بزرگترين مشكلات هم برايم پيش بيايد از دستت ناراحت نخواهم شد

اين كه چيزي نيست

تو دلم داشتم غر مي زدم كه راننده تاكسي گفت به خدا مغزم داره از جاش در مياد

وقتي برميگشتم هم يه راننده ديگه گفت آدماي اين دور و زمونه خيلي فرصت طلبند بعد شروع كرديم به صحبت و درد دل ها آغاز شد . مردم چه مشكلاتي دارند واقعا خيلي سخته

آدم بايد پولاد باشه تا بتونه تحمل كنه

يا بايد دلت از طرف خدا جونت محكم باشه كه خم به ابرو نياري

به هر حال من كه تو دلم سر صبحي داشتم واسه مشكلات مي ناليدم 

الان كه ظهر شد ممنون خدا هستم حتي به خاطر اين مشكلاتي كه پيش اومده

شايد خدا مي خواد منو امتحان كنه ببينه چند مرده حلاجم

شايد خدا هم دوستم داره و داره باهام شوخي ميكنه

شايد مي خواد من بيشتر بهش نزديك بشم

حتما مي خواد من بيشتر بهش نزديك بشم

و من تصميم گرفتم هر چه بيشتر خدايي بشم

و اي تمام كسايي كه بد خواه مردم هستيد خاك تو سرتون

يك سري پيامك بهم رسيده بود به خاطر خدا پاكشون ميكنم

يك سري مدرك هست دستم به خاطر خدا پاكشون ميكنم

باشه

آروم 

آروم

همه چي آروم ميشه

خدا جونم دوستت دارم . 

 

[ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 ] [ 14:15 ] [ توحید محمدزاده ]
اصلا دست من نيست كه خدا خودش جور مي كنه .

يه اتفاقاتي مي افته كه مي مونم خدا چقدر منو دوست داره.

آي خدااااا مچكرم

خدايا ممنونتم به خاطر همه چيز

به خاطر همه ي چيزهايي كه دادي و ندادي

اصلا باورم نميشه كه زندگيم داره اينطوري خوب و آروم پيش ميره

خدايا ممنونتم

چيزهايي كه هميشه به دنبالش بودم خود آگاه يا ناخود آگاه به دست ميارم و بعدش متوجه ميشم كه آره دنبال همين بودم.

خدايا ممنونتم

به خاطر همه ي چيز ممنون

هميشه براي اهدافي بزرگ جنگيده ام و الان هم در حال مبارزه هستم 

پي نوشت :

چگونه ميتوانم شكر خدا را با كلمات بگويم.

[ یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 ] [ 21:27 ] [ توحید محمدزاده ]
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم   گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت   گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد   گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 

[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 19:6 ] [ توحید محمدزاده ]

تو هم دردي يا تو همدردردي؟

[ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 ] [ 14:1 ] [ توحید محمدزاده ]
[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 21:25 ] [ توحید محمدزاده ]
اگه دلت گرفت یکم قران بخون 


هر جوان مومنی که قران بخواند، قران با گوشت و خونش آمیخته میشود و روز قیامت قران حافظ و نگهبان او خواهد شد.

[ سه شنبه هجدهم آذر 1393 ] [ 21:2 ] [ توحید محمدزاده ]

یک بیشتر است یا سیصد؟

چقدر بازی دشواری بود

در آلماتی دو داشتیم دو بر یک می بردیم

که داور انگلیسی نگذاشت

در آلماتی یک

یک بر یک شده بودیم

در بغداد

صفر بر صفر

حتی در مذاکرات اردوغان و سیلوا با ما

دو هیچ به نفع ما شده بود

وقتی که با ننه اشتون مذاکره می کردیم آن روزها

با کدخدا که بستیم

بازی ناگهان شش بر یک به نفع کدخدا شد

بی دعوت به نیویورک که رفتیم

بازی ۲۱ بر یک

به نفع آنان شد

ده امتیاز به خاطر یک صندلی

و بعد سه روز مذاکرات نفس گیر

سی و پنج بر یک

فقط تیر دروازه را اشتباه گرفته بودیم.

آنها گل می زدند

ما لبخند می زدیم

آنها گل می زدند

ما به آنها پنالتی تعارف می کردیم

سوار بنز شدیم

سندش را به ما نشان دادند

گفتند تک چرخ بزنید

به شرط آن که فقط یک چرخش بچرخد

گفتند بوق بزنید

به شرط آن که صدایش بیرون نرود

دنده عوض کنید

اما در حالت پارک

 

گفتند می توانید برای یک برنامه

با اجازه ی ما

در بنز خودتان لم بدهید

گفتند با اجازه ما می توانید حتی به آینه ی بغل نگاه کنید

گفتند با اجازه ی شورای امنیت

می توانید در آینه ی عقب به مدت دو تا سه دقیقه خیره شوید و لذت ببرید

بنا شد نتیجه را کلاه قرمزی اعلام کند

و ناگهان کلاه قرمزی گفت:

ما برده ایم !

داور گفت آنها برده اند

ننه اشتون خندید و رفت در آغوش کری

کری گفت ما برده ایم

اسرائیل گفت ما آن یک گل را قبول نداریم

کلاه قرمزی گفت:

یک از سی و پنج بزرگتر است

پس ما برده ایم

و پسرخاله اعداد را در هم ضرب کرد و گفت:

گاهی اگر خدا بخواهد

یک بزرگتر از سی و پنج خواهد شد

ناصر می گوید:

در فردو به دستشویی نمی توان رفت

وگرنه بازی سی وشش بر یک می شود

در اراک آب معدنی نمی توان خورد

وگرنه سی و هفت بر یک می شود

بناست پول ها آزاد شوند

تا پول بیفتک و شاتوبریان ۲۵ بعلاوه شش شود

بناست پنج درصد از تحریم ها کم شود

به بهای حذف دو تا بیست درصد

در متن انگلیسی بناست

تمام پاز ها تبدیل به پز شود

فیل ها تبدیل به بز

تمام آب های سنگین

آب هویج شوند

لطفا برای پسرخاله دست بزنید و صندلی بیاورید

در نیویورک

دو صندلی

در شورای حکام و امنیت

سه صندلی

یک فرهنگ انگلیسی دانش آموز

برای لحظه های امضا

یک فراک قرمز برای پسرخاله و کلاه قرمزی

یک کلاه برای بابانوئل

بناست بازی هر شش ماه ادامه داشته باشد

هر شش ماه شش گل

به حساب شش بعلاوه ی شش می ریزند

تا پنجاه سال

و آخرش بازی را

سیصد بر یک اعلام می کنند!

آن وقت کلاه قرمزی خواهد گفت:

یک بیشتر است یا سیصد!‌

علیرضا قزوه

—————————————————————————————-

برخیز که دل به صبح روشن بدهیم / در معرکه جان به راه میهن بدهیم

در باور ما عشق علی می‌جوشد/ حاشا که به ظلم غربیان تن بدهیم

***

ما گلشن سرخ لاله پوشیم ای خصم/ چون رود همیشه در خروشیم ای خصم

تحریم تو هر چند به پایان نرسد/ ما عزت خود را نفروشیم ای خصم

هادی فردوسی

—————————————————————————————–

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟

کدام واژه جواب سلام سرد من است؟

سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد

به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد

به لطف باد هوا، قد سروها خم شد

به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد

سلام من که سلام فرشتگان خداست

‫سلام من که به دور از محاسبات شماست

به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد

نگاه های تاسف مرا به زندان کرد

مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد

مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی

منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی

منم شمایل داغی که شرقیان دیدند

گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند

منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.

برای این همه مه پیکر جوان دیدند.

منم که با سند زخم اعتبار خود ام.

منم که چهره تاریخی تبار خود ام.

مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.

که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.

شبیه سوختن ایل داغدار خود ام

منم که با سند زخم اعتبار خود ام

پری نموده و بر پرده ها فریب شده.

فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.

ستاره ها و پری های سینما منگر

به چشم غارنشینان چنین به ما منگر

دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد

شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!

سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها

مرو به خیمه تاریک این معاویه ها

مبر حکایت خانه به کوی بیگانه

مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه

مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟

که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید

مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم

به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم

که فوج های کبوتر به بام من بپرند

که دسته های عقابان به کام من بپرند

به دستیاری تان، بازها به دست آیند

به دست باز بیایید تا به دست آیند

دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند

چو دستهای مرا باز انتخاب کنند

اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است

بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است

اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است

ببین به چهره ی من برد-بردشان این است

ببین به من که برای جهان چه می خواهند.

برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.

برای پیری این کودکان چه می خواهند.

منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.

گمان مبر که من سوخته ز مریخم

خلاصه همه بغض های تاریخم

بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد

پی مذاکره بگذار رو به من آرد

من این جماعت پر حیله را حریف ترم.

که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.

ز خنده های شما اخم من جمیل تر است

منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است

بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!

به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!

به ضربه سم اسبان به روز جنگ قسم

به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم

که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.

چراغهای توهم همیشه روشن نیست.

کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟

کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟

مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.

در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!

مکن هراس ز من، نامه امان توام

چراغ شعله ور عیش جاودان توام

به دیدگان وصالی در این فراق نگر

به “کودکان هیولایی” عراق نگر

بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند

نه کودکان تو پیش “سیا” عزیزترند!

نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی

به یمن سوختن من چنین رهیده تویی

نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده

به خط خون من این مرز را امان داده

مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی

بدون من تو به چاه هلاک می افتی

نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است

دهان سوخته ام قطعنامه صلح است

اگر چه در شب غوغا صدام سوخته است

گمان مبر تو که دست دعام سوخته است

به بوق بوق به هر سو چنین دروغ مگو

حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو

وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟

عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟

کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین

مرا در آینه رجعت آفتاب ببین

شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس

سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس

جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش

یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!

ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده

ابوذز است که گردان به شام آورده

ابوهریره پی لقمه ای “مضیره” مرو

نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو

به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن

مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن

مشو حرامی و این عشق را تمام مکن

شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن

مرا بهل که همان داغدار خود باشم

به جای خود بنشین تا به کار خود باشم

کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند

بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!

تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟

تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید

از این هجوم به درگاه او نیاز کنید

غبار گاهی آیینه شناخت اوست

غبارها خبر دلنشین تاخت اوست

به چشم سوخته دیدم که یار می آید

خبر رسیده به هر جا : سوار می آید

تو هم دو روز شبانی اسیر خواب مشو

ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو

بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن

بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن

که بر دهانه آتش فشان مقام شماست

در آستانه آتش فشان مقام شماست

علی محمد مودب

 


برچسب‌ها: الله
[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 13:19 ] [ توحید محمدزاده ]

تنها تویی تو که می‌تپی به نبض این رهایی 
تو فارغ از وفور سایه‌هایی 

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد 
تو می‌روی که ابر غم ببارد 

 

به سمت ماندنت راهی 
نمی‌شوی چرا گاهی؟ 
ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب‌ها 

شمرده‌تر بگو با من 
حروف رفتنت تا من 
بگیرم از دلت همه بهانه‌ها را 

آشوبم، آرامشم تویی 
به هر ترانه‌ای سر می‌کشم تویی 
سحر اضافه کن به فهم آسمانم 

آشوبم، آرامشم تویی 
به هر ترانه‌ای سر می‌کشم تویی 
بیا که بی تو من غم دو صد خزانم 

بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم 
من از عطش ترانه آفریدم 

احسان حائری (چارتار)

 

 

 
 
 

 

 

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 11:18 ] [ توحید محمدزاده ]
دلم گرفته

آروم نداره

آسمان هم گرفته

مي خواد بباره

برگ درختان هم ريخته

هم حياط بي رنگ شده

هم حيات

 

خيال با تو بودن خوب است

آرزوي با تو بودن شيرين است 

گرچه دلم سرد است

گرچه حواسم پرت است

 

سحر تا شام

شب تا سحر

همه خيال

همه آرزو

همه دلتنگي

همه آرزوي ديدن تو

همه خيال لبخند تو

اولين بارم نيست

هميشه از لبخندت گفته ام

با خودم

با اشك هاي روي بالشم

با خيال ديدن خنده اي بر لبت

با اشك سرازير

 

خودم هم مثل چشمانم بي قرارم

خودم هم مثل دلم بي تالم

در پي يك خيال

در پي يك آرزو

و اين يعني تو

 

[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 10:30 ] [ توحید محمدزاده ]
[ دوشنبه هفدهم آذر 1393 ] [ 8:45 ] [ توحید محمدزاده ]
 

زندگي مراحل مختلفي برايم داشته در مقطعي پشت نيمكت هاي  دبستان و دبيرستان نشستم سپس تك صندلي هاي دانشگاه را تجربه كردم و الان هم مقطع شروع كار و تدريس زبان انگليسي . با اينكه يك شغل دائم نيست و دنبال يك شغل بهتر هستم ولي خب فعلا همينه كه هست . اخلاق و روحياتم هم در طي دوران مختلف عوض شده وقتي ابتدايي و راهنمايي بودم خيلي كنجكاو و بيش فعال بودم به طوري كه هيچ عكسي از آن دوران ندارم كه نشسته باشم هميشه در حال دويدن و اين ور و اون ور پريدن . دوران دبيرستانم نسبتا آروم تر بودم و چون براي كمك به بابا اغلب عصر ها ميرفتم بازار مغازهخ بابا شروع كردم كه جامعه ام را بشناسم و ببينم كه مردم چگونه زندگي مي كنند و زندگي چيست و آداب معاشرت را ياد گرفتم .پيش دانشگاهي رو هم تموم كردم. سپس تصميم گرفتم وارد بازار شوم و مغازه باز كردم و يك سال آنجا مشغول شدم . ديدم نه آنچيزي كه من دنبالش هستم اين نيست كه دارم . در كنكور شركت كردم و دانشگاه اروميه قبول شدم ، رشته ي مورد علاقم ، زبان و ادبيات انگليسي ، البته رشتهي مورد علاقه ي من زبان بود، توفيق اجباري شد ادبيات رو هم كنارش خوندم. دانشگاه مبداء بزرگترين تحولات در زندگي من بودند . ديگه بازار نرفتم و شروع كردم به خوندن و فعاليت فرهنگي و سياسي . اولين جايي كه تا آخر عمر مديونشم جامعه اسلامي دانشجويان بود كه سرآغاز تحول در زنذگي من و شروع مسيري جديد در زندگي من بود. تا به امروز در اين تشكل عضوم و افتخار مي كنم به اين . دانشگاه و علي الخصوص جامعه اسلامي دانشجويان بود كه به من آموخت نظام اسلامي را مطالعه كنم و جامعه ام را بهتر بشناسم . البته شناختي كه در مدت حضورم در بازار از جامعه برايم ايجاد شده بود خيلي برايم مفيد بود و الان اگر مي خواهم نسخه اي براي جامعه ام تجويز كنم حتما از آن تجربيات استفاده مي كنم . 

مرحله اي ديگر در زندگي ام آغاز ميشود ، قصد دارم تغيير رشته بدهم و در رشته ي روابط بين الملل ادامه تحصيل بدم . كوچك تر كه بوديم تصميم هاي كوچك تر مي گرفتم و الان كه بزرگ تر شدم بايد تصميم هاي بزرگ تر بگيرم . از خداكمك خواستم و قرآن باز كردم.

آيه ي 11 سوره ي ابراهيم

 

قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ ﴿۱۱﴾

 

 

پيامبرانشان به آنان گفتند ما جز بشرى مثل شما نيستيم ولى خدا بر هر يك از بندگانش كه بخواهد منت مى‏نهد و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجتى بياوريم و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند (۱۱)

 

 

پس با توكل به خدا مي خونم و اميدوارم كه رتبه ي زير 10 بشم . شما هم دعام كنيد . اگر تلفنم خاموش بود نگران نباشيد . ولي حتما نظرات وبلاگم رو مي خونم و جواب ميدم.

البته اگه كار ضروري داشتين مي تونيد با تلفن آموزشگاه تماس بگيريد . 04435233225

آموزشگاه افق دانش

اينم فالم:

پي نوشت :

نتونستم بنويسم.

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 10:22 ] [ توحید محمدزاده ]
[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 11:23 ] [ توحید محمدزاده ]

اومدم استخاره کردم خداجونم گفت باید دوستت داشته باشم

[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 11:20 ] [ توحید محمدزاده ]

من از روئيدن خار بالاي ديوار دانستم كه ناكس كس نمي گردد بدين بالا نشيني ها 

 

اين القاب و الفاظ نيستند كه به انسانها شخصيت مي دهند بلكه اين انسانها هستند كه به القاب و اسم ها شخصيت مي دهند . 

براي انجام دادن يك كار درست نمي گويم از هر طريقي مي توان وارد شد(نه هدف وسيله را توجيه مي كند نه وسيله هدف را) ولي در مواقعي كه مجبور ميشويم براي دفاع از حقي كه در حال پايمال شدن است از هر روشي استفاده كنيم تا فسادي را رفع كنيم . دليل جار و جنجالي كه به پا شده من نيستم ، دليلش همان كس يا كساني هستند كه صندلي شان مي ترسند . نه با كسي كينه ي شخصي دارم و نه دنبال سود جويي خاصي هستم . كاري را كرده ام كه فكر مي كردم درسته و هنوز هم معتقد هستم كه بايد در مقابل اين افراد بايستيم و از تعليق و تذكر نترسيم . من كار خودم را كردم و به تكليفم عمل كردم . چه در زمان مسئوليت چه در زمان عزل از مسئوليت . آنچه كه اتفاق مي افتد و يا قرار است اتفاق بيافتد را ميسپارم دست خدا . 

آقاي دكتر اومده بزرگترين افتخار من رو تك روي و ديكتاتوري اعلام كرده و من را بيشتر خوشحال كرده ، چرا كه در مقابل همچين آدمايي بايد ديكتاتور بود و سركوبشان كرد و من هم سركوبش كردم چه خودش را چه آهنگ قلمش را !!!

وقتي مي گوييم پاسداري از ارزش ها منظورمان دقيقا پاسداري از ارزش هاست و نه از كميته انظباطي مي ترسيم و نه از هر گونه حراست و حفاظتي كه بخواهد با تحريك شما عليه ما باشد . 

وقتي مي گوييم سير الي الله ، معتقديم كه فعاليت مان بايد ما در سير الي الله سرعت بيشتري بخشد . اگر غعاليتي مانع حركت ما به سمت خدا باشد مسلما اين فعاليت به درد ما نمي خورد و بايد تعطيل شود . اگر توانستيم ريشه ي فعاليت را مي خشكانيم اگر نه يك سال انجمن تان را به خواب مي سپاريم . 

به نظر آقاي دكتر يك دانشجو چگونه مي تواند سر بر جامعه نباشد و مشكلي از مشكلات جامعه را حل كند؟ تعجب نمي كنم كه آقاي دكتر غير از اين فكر كنند كه دانشجو بايد موذن جامعه اش باشد و امت را از به خواب رفتن باز دارد . 

عجب از قدرت شما كه نه تنها در نزديك شدن به رئيس دانشگاه فعلي از همه سبقت گرفته ايد بلكه از معاون وزير علوم دولت قبلي هم فاصله نداشته ايد كه در اولين سال تشكيل انجمن به اصطلاح علميتان به عنوان برترين گروه آموزشي در حمايت از انجمن خود انتخاب شده ايد . نمي دانم چگونه است كه هيچ يك از مدير گروهان انجمن هاي علمي ديگر اينقدر پيگير و دغدغه مند انجمن علميشان نيستند ولي حضرتعالي به جد پيگير هستيد و حتي حاضر هستيد دفترتان دربش بسته شود ولي انجمن علمي تان پابرجا بماند . نكند  اين انجمن منافعي دارد كه ما بي خبريم . يا اينكه اين راهه مدير گروه ماندن در گروهي عمومي است كه جاي بسي تعجب دارد. اصلا چه لزومي دارد يك درس عمومي كه بين همه ي رشته ها مشترك است مدير گروه داشته باشد !! 

آقاي دكتر عزيز ، انتخابات روز 20 خرداد ماه برگزار شد و همگي در دفتر شما بوديم و بنده با اكثريت آرا بر خلاف نظر شما به عنوان دبير انجمن انتخاب شدم و آن روز هيچ وقت از خاطر من فراموش نخواهد شد و هميشه به ياد خواهم داشت چرا كه .... (بماند).

 

[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 11:15 ] [ توحید محمدزاده ]
[ جمعه چهاردهم آذر 1393 ] [ 9:4 ] [ توحید محمدزاده ]
به دنیا آمده ایم تا شکستن دلهایمان را ببینیم
باید بی صدا فریاد زد، مبادا شهر بشنود
آری زندگی همین است 
به پای دل شکسته مان نشسته ایم و گریه می کنیم 
اما دل شکسته کی مثل سابقش میشود؟
دلم را چسب زده بودم کمی شبیه اولش شده بود
در قاب شیشه ای گذاشتمش تا از دیگران پنهانش کنم
اما...
اما بخاطر یک اتفاق از دستم افتاد و شکست
قابش را می گویم
کم مانده بود قلبم برای دومین بار زمین را ببوسد
اما من مانعش شدم
اکنون در حال درست کردن قاب دیگری هستم
اینبار از جنس خار و تیشه
دیگر نه کسی میتواند به آن دست بزند و نه بشکندش
آری راهه زندگی را تازه دریافتم
خودم آنرا ساخته ام خیلی دوستش دارم
ای قاب تیغ دار همه چیزم را مدیون تو هستم
اینک نه دل می بندم و نه دل میدهم

[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 19:25 ] [ توحید محمدزاده ]
 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي 
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت 
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم 
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد 
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم. 
آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.
و آموخته ام که تازنده ام بیاموزم


برچسب‌ها: الله
[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 21:1 ] [ توحید محمدزاده ]
 

حتما برايت شعري مي گويم

شعري از جنس صداقت

شعري به پاكي خودت

شعر و احساس من تقديم توست

اگر رنجاندمت ببخش

بدان ندانسته بود

براي  نوشته هايم تاريخ نمي زنم

تاريخ انقضا ندارند

جوان تر كه بودم نوشته هايم شعر تر بودند

امروز هم مي نويسم 

نه به ياد آن روزها

بلكه به ياد تو

تو كه مي دانم وفاداري

تو كه چشمانت ستاره اي مغروق درياست

تو كه شب سياهي اش را از چشمانت مي گيرد 

تو كه من غرق در درياي چشمانت هستم

تو كه شبيه آئينه اي 

بدوم اغراق مي گويم

تو شبيه آئينه اي

من براي آئينه شدن تو را كم دارم

 

ما هر دو عاشق گل هاي بهاريم

ما هر دو عاشق بهاريم

ما هر دو عاشق بارانيم

ما هر دو بارانيم

 

شايد جدا از هم

ولي در قلب هم

 

پائيز قشنگ است ولي بي تو چه كنم؟

لبخند به لب دارم ولي بي تو دل خوش نيستم

فصل ها برايمان فاصله شده اند

كاش زودتر تابستان ميشد

تابستان كه باشد 

تو مي آيي، مگه نه؟

تابستان بود كه رفتي

تابستان با همه ي قشنگي هايش 

تابستان با آن همه دوست داشتنش

تابستان هم بي رنگ مي شود تو نباشي

 

فقط تو مي داني چقدر دلم تنگ مي شود بعضي وقتها برايت

فقط تو ميداني كه دنيا را فقط از چشم تو مي بينم

فقط تو ميداني كه گلدانم را به ياد تو آب ميدهم

فقط تو مي داني كه چشمانم چه وقت هايي خيس مي شوند

فقط من و تو مي دانيم ته اين قصه روشن است

فقط من و تو ميدانيم راهي نمانده است

فقط من و تو مي دانيم ته اين قصه روياي من و تو ....

فقط من و تو.

 

پي نوشت:

تقديم به آنكه قلب مهربانش بهترين چيزي ست كه به دست آورده ام.

[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 9:57 ] [ توحید محمدزاده ]
يك شعر خيلي خيلي خيلي قشنگ از وفا 

واقعا احسنت داره.

.

من به مردی وفا نمودم و او 

 پشت پا زد به عشق و امیدم 

 هر چه دادم به او حلالش باد 

 غیر از آن دل که مفت بخشیدم 

 دل من کودکی سبکسر بود 

 خود ندانم چگونه رامش کرد 

 او که میگفت دوستت دارم 

 پس چرا زهر غم به جامش کرد 

 اگر از شهد آتشین لب من 

 جرعه ای نوش کرد وشد سرمست 

 حسرتم نیست ز آنکه این لب را 

 بوسه های نداده بسیار است 

 باز هم در نگاه خاموشم 

 قصه های نگفته ای دارم 

 باز هم چون به تن کنم جامه 

 فتنه های نهفته ای دارم 

 بازهم میتوان به گیسویم 

 چنگی از روی عشق و مستی زد 

 باز هم می توان در آغوشم 

 پشت پا بر جهان هستی زد 

 باز هم می دود به دنبالم 

 دیدگانی پر از امید و نیاز 

 باز هم با هزار خواهش گنگ 

 میدهندم به سوی خویش آواز 

 باز هم دارم آنچه را که شبی 

 ریختم چون شراب در کامش 

 دارم آن سینه را که او میگفت 

 تکیه گاهیست بهر آلامش 

 ز آنچه دادم به او مرا غم نیست 

 حسرت و اضطراب و ماتم نیست 

 غیر از آن دل که پر نشد جایش 

 بخدا چیز دیگرم کم نیست 

 کو دلم کو دلی که برد و نداد 

 غارتم کرده، داد میخواهم 

 دل خونین مرا چه کار آید 

 دلی آزاد و شاد میخواهم 

 دگرم آرزوی عشقی نیست 

 بیدلان را چه آرزو باشد 

 دل اگر بود باز می نالید 

 که هنوزم نظر به او باشد 

 او که از من برید و ترکم کرد 

 پس چرا پس نداد آن دل را 

 وای بر من که مفت بخشیدم 

 دل آشفته حال غافل را 

 

[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 9:36 ] [ توحید محمدزاده ]
قاب جديد قلبت مبارك

قابي كه هر گوشه اش يادي از من است

تو هم براي من قابي شدي

قابي كه هر گوشه اش لبخنديست لطيف از جنس بهار

شايد عاشقي سخت باشد

ولي شيرين است

مثل تو

مثل لبخندي كه تو داري

 

 

 

 

قاب جديد قلبت چند شد؟

به قيمت شكستن قلب من؟

ايرادي ندارد

اين هم بگذرد

لااقل خنده ات را ديدم

لا اقل فهميدم كه تو هم، آره

حالا كه نمي شود ، نشود

شايد اصلا قسمت نيست

شايد هم وقتي ديگر

من كه حتي با آب نباتي شاد ميشوم

مهم توئي كه شاد باشي

تو كه بخندي 

برايم دنياست

مهم نيست كجايي

مهم اينه كه در قلبم جايي داري

مهم اينه كه دلم به لبخندت خوش است

باشي يا نباشي

مي دانم كه خدا بزرگ تر از آن است كه به خاطر از دست دادنت گلايه كنم

ولي خب ، تو هم ...

 

در ميان ماه درياي من توئي

گر نترسم از خدا گويم خداي من توئي

 

پي نوشت:

اين هم بگذرد.

[ دوشنبه سوم آذر 1393 ] [ 9:46 ] [ توحید محمدزاده ]

بايد يه چيزي بنويسم اما وقتشو ندارم . ميشه حضوري صحبت كنيم؟

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 19:39 ] [ توحید محمدزاده ]

Time passes!

Does it pass?

Did my definitely dark night passed and became definitely light?

 Did the time of talking about him pass?

Did the time of talking for him pass?

Never had I feel stressed!

Never had I felt time's passing

How fun is time!

How well am I?

It was 3 o'clock

It is 6 o'clock

Time finished!

How strange sentence

Does it really happen?

Does the dark change to light?

Maybe

The light changes to dark!

Time

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 17:35 ] [ توحید محمدزاده ]
هوس پر زدن دارم

دلم آشوب است

انگار اينجا دنياي من نيست

بايد بروم

اما كجا

مگر نه اين است كه آسمان مال من است

پرواز فقط در خواب

اسب سواري فقط در خواب

نمي دانم خوابم آشفته است يا خودم

پرواز را دوست دارم

نه فقط در خواب

بال بگشايم و بروم

تا انتهاي رويا

شايد آن طرف زندگي باشد

نمي دانم

عشق پرواز دارم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 8:32 ] [ توحید محمدزاده ]

یکی از طرق این است که از همین امسال در هر جا که دستمان رسید و شاید کم‌کم به روستا هم بکشد - البته به شهرهای کوچک به آسانی می‌رسد - مراکزی درست کنیم به نام دانشگاه آزاد اما نه دانشگاه آزاد رژیم گذشته، دانشگاه آزاد واقعی که مواد تحصیلی دانشگاهی را با روش تحصیلی که در حوزه‌های علمیه علوم دینی می‌خوانند، خوانده شود. امروز اگر یک دانشجو در سال به خاطر فضای دانشگاه و اساتید زیاد، کارمندان مؤسسه، وزارت علوم، آزمایشگاه‌ها و سایر چیزها، ده‌ها هزار تومان، صدها هزار تومان خرجش است، یک طلبه وقتی درس می‌خواند تقریباً هیچ خرجی ندارد و آن خرج‌هایی هم که دارد، خودش در یکی دو ماهی که می‌رود برای تبلیغ برمی‌گرداند و به مدرسه می‌آورد. اصلاً مدارس و خیلی چیزهای دیگر را پول‌هایی که طلبه‌ها به عنوان سهم امام، خمس و انفاقات از روستاها برمی‌گردانند، اداره می‌کنند..

 

 

 

جملات بالا بخشی از خطبه های آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه اوایل انقلاب برای تهییج مردم جهت راه اندازی دانشگاه آزاد اسلامی است. دانشگاهی آزاد که قرار است مواد تحصیلی را بروش حوزه های علمیه تا اعماق روستاها ببرد و این شروع راهی میشود که به استناد کتاب پس از 25سال صفحه11 امام راحل یک میلیون تومان به این دانشگاه کمک میکند. چهار ماه بعد هاشمی رفسنجانی به‌عنوان رئیس شورای موقت دانشگاه و طی حکمی با سربرگ مجلس، عبدالله جاسبی را به ریاست موقت دانشگاه منصوب نمود.

این چند خط سرآغاز راه دانشگاهیست که اینک با دارا بودن حدود یک میلیون 700هزار دانشجو بعد از دانشگاه ایندرا گاندی هند و دانشگاه اقبال لاهوری پاکستان سومین دانشگاه پرجمعیت جهان لقب گرفته، دانشگاهی با گردش مالی چند صد هزار میلیارد تومانی که در اثنای سالهای 91 و 92 و در پس یک دهه مبارزه تمام عیار جریان دانشجویی وقتی ریاست آن از دست جریانی خاص در آمد و بعد 25سال نسیم دیگری وزیدن گرفت و اواسط مرداد 92 به همان جریان نقل قدرت داد و رئیس هیات امنای آن عنوان کرد دانشگاه ازاد در طی دوسال اخیر غصب شده بوده است!!.

اینک اما در شروع سال تحصیلی جدید شهریه دانشگاه آزاد بدون مجوز وزارت علوم و دستگاههای مربوطه بصورت کاملا خودجوش بین 15 تا حدود 27درصد بعضا افزایش یافته، افزایشی که سر و صدای نه تنها دانشجویان و اصحاب رسانه که سروصدای وزارت علوم خود دولت اعتدال را هم درآورد و ابری نیا مدیرکل دفتر آموزش عالی غیر دولتی وزارت علوم آنرا عملی غیر قانونی دانست. ولی آنچه به جایی نرسید این اعتراضات بود و امضای آقای هاشمی آب پاکی را بر یک میلیون و هفتصد هزار دانشجوی آن ریخت و شهریه ها بمعنای واقعی آنهم نه وقت فقط متغیر که از نوع ثابتش نیز گران شد.

اما براستی این قلم امضای آقای هاشمی در یک نیمسال چه سودی برای دانشگاه آزاد خواهد داشت؟

دانشگاه ازاد 600هزار دانشجوی کاردانی دارد که با 150هزار تومان افزایش شهریه مساوی است با 90میلیارد تومان درآمد.

800هزار دانشجوی لیسانس که با 200هزار تومان افزایش شهریه میشود 160میلیارد تومان درآمد.

250هزار دانشجوی ارشد که با 400هزار تومان افزایش شهریه میشود 100میلیارد تومان درآمد.

50هزار دانشجوی دکترا که با یک میلیون و 200هزار تومان افزایش شهریه میشود 60میلیارد تومان درآمد.

جمع افزایش شهریه ها در یک ترم سبب شده 410میلیارد تومان به درآمد دانشگاه آزاد اضافه کند!!

حال اگر این افزایش شهریه را با کل شهریه های قبل محاسبه کنیم(بدون احتساب افزایش) درآمد یک نیمسال دانشگاه آزاد 2میلیارد و 800میلیون تومان میشود!! یعنی:

600هزار دانشجوی کاردانی با شهریه یک میلیونی مساوی است با 600میلیارد تومان

800هزار لیسانسه با شهریه 1میلیون و 200هزار تومانی میشود 960میلیارد تومان

250هزار دانشجوی ارشد با شهریه 3میلیونی میشود 750میلیارد تومان

50هزار دانشجوی دکترا با شهریه 10میلیونی میشود 500میلیارد تومان.

نهایتا اینکه این درآمد یک ترمی 2هزار و 800میلیارد تومان در یکسال رقمی معادل 5هزار و ششصد میلیارد تومان پول ناقابل خواهد شد.

ما خدای نکرده نمیگوییم هیات امنای دانشگاه آزاد از فقر مالی دانشجویان بی اطلاع است و هرگز نمیگوییم این افزایش صرفا برای درآمد زایی بوده، بلکه فارغ از هرگونه اتهام زنی چند سؤال ساده داریم:

1) چرا افزایش شهریه به اذعان خود دولت اعتدال غیر قانونی صورت گرفته؟

2) حال که دانشگاه آزاد یک عمل غیر قانونی انجام داده چه مرجعی بدان رسیدگی میکند؟

3) براستی در نظام جمهوری اسلامی ایران مجرای نظارت بر دانشگاه آزاد با بیش از 300هزار میلیارد تومان دارایی و چرخش مالی و درآمد سالانه تقریبا 7هزار میلیاردی کیست و چیست؟ کدام ارگان و کدام مسئول خارج از ساختار حقوقی این دانشگاه میداند و میگردد که از کجا پول میآید و بکجا میرود؟

4) در سالهای اخیر گفته شد آقازاده یکی از آقایان برای سرکشی به واحد دانشگاه آزاد لندن انگلیس است. آیا واقعا دانشگاه آزاد انگلیس شعبه دارد؟

5) سرانجام تحقیق و تفحص مجلس از دانشگاه آزاد چه شد؟

6) در صحبت برخی محکومین فتنه آمده بوده که بخشی از مبالغ دانشگاه آزاد در انتخابات 88خرج کاندیدای خاص شده است. تدبیر دستگاه قضا برای محکومیت این دست اندازی به بیت المال چه بود؟

7) اگر فتنه برای دانشگاه آزاد خط قرمز هست که قطعا چنین خواهد بود آیا این گزاره و خبر را رد میکند؟ جهانبخش خانجانی و عبدالله رمضان زاده از محکومین امنیتی فتنه ۸۸ به دستور حمید میرزاده، مجوز تدریس در ترم دوم سال تحصیلی ۹۳-۹۲ در دانشکده علوم سیاسی واحد تهران مرکز را کسب و چندی است به تدریس برای دانشجویان دوره کارشناسی ارشد و دکتری این واحد مشغول شده اند.

در حالی مجوز تدریس در مهمترین دانشکده دانشگاه آزاد به این ۲ عنصر فعال و نقش آفرین در فتنه آمریکایی-اسرائیلی ۸۸ داده شده که پیش از این، ارگان رسمی این دانشگاه یعنی روزنامه فرهیختگان نیز به احسان مازندرانی از دستگیر شدگان فتنه ۸۸ سپرده شده است

.........................................

ریگ هشتم: فضای‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامی‌ باید از تعرض‌ افکار مسموم‌ و ضد اسلامی‌ مصون‌ بماند و مدیریت‌ این‌ دانشگاه‌ خصوصی‌ حق‌ دارد که‌ مانع‌ از اظهار هرگونه‌ سخنی‌ علیه‌ ارزشهای‌ اسلامی‌ و انقلابی‌ در محیطهای‌ آموزشی‌ و تحقیقی‌ خود شود.

با انتخاب‌ اساتید قوی‌ و مؤمن‌ باید محیطهای‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامی‌ به‌ محیطی‌ کاملا تحقیقی‌ تبدیل‌ شود تا به‌ تدریج‌ با ارتقاء کیفیت‌ علمی‌ این‌ دانشگاه‌، بتوان‌ آن‌ را تا سطح‌ بهترین‌ و معتبرترین‌ دانشگاههای‌ جهان‌ پیش‌ برد.

امام امت 26/2/73

http://rigmatin.blogfa.com/post-320.aspx

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 13:28 ] [ توحید محمدزاده ]

 

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام نشان دانم که چیست

عطسه ی آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش
گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست

قصه ی نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه ی هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
وآنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست

گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدا و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست





برچسب‌ها: الله, شعر, الهي قمشه اي
[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 20:24 ] [ توحید محمدزاده ]
من كه زاده ي تابستانم خوشي ام با هواي خوش است

وقتي خورشيد مي تابد

وقتي بلبل مي خواند

من هم مي تابم و من هم شادم

وقتي خورشيد نتابد من هم فسرده ام

وقتي بلبل نخواند من هم نمي خوانم

تابستان كجايي؟

بهار كجايي؟

پائيز را دوست ندارم

از زمستان مي ترسم

من زاده ي تابستانم

چه ميشود هر روز تابستان باشد؟

چه ميشود؟

پائيز با برگهايش برايم زيبا نيست

پائيز با سلطان فصل ها بودنش برايم زبيا نيست

پائيز با همه ي رنگ هايش برايم يبا نيست

تابستان با همه ي سختي هايش 

تابستان با روزهاي بلندش را دوست دارم

مي مانم منتظر تابستان

 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 20:20 ] [ توحید محمدزاده ]

   individual problems are problems for all of us.

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 13:28 ] [ توحید محمدزاده ]
 

 

 

شرح غزل از : رضا قاسم زاده  

 
 

1-   در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد  / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

توضیح : ازل : روز نخست آفرینش و نقطه ی مقابل آن ابد روز پایان آفرینش است /پرتو : نور و درخشش /حُسن : نیکویی و زیبایی / تجلّی : ظاهر شدن ، جلوه کردن

معنی : ای معشوق و محبوب ازلی (خدا) در روز نخست آفرینش نور جمال و حسن تو جلوه کرد و از این جلوه گری حُسن و جمال تو عشق به وجود آمد و جهان ره به شور و هیجان افکند و همه چیز را در آتش خود سوزاند.

2-جلوه ای کرد رخت، دید مَلَک ، عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

توضیح : جلوه : ظاهر شدن/ مَلَک : در ایت بیت مراد ابلیس است / غیرت : عدم تحمّل غیر بر معشوق.

معنی : چون جلوه جمال و حسن تو درخشیدن گرفت، ابلیس آن را مشاهده کرد وچون در فطرت و سرشت او عشق وجود نداشت تا به تو عشق ورزی نماید از شدّت رشک و حسادتهمچون آتش سوزان شد و خود را بر دل آدم زد تا او را از این عشق گمراه نماید. ( حسادت ابلیس به خاطر عشق ورزی انسان به آستان کبریایی خداوند بود که این عشق در سرشت ابلیس نهاده نشده بود.)

3-عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد / برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

توضیح: عقل یا خرد با اینکه بزرگ ترین ودیعه و امانت الهی در وجود انسان است ولی مصلح جو است و ابزار و وسیله کافی برای رسیدن آستان یار و وصال معشوق نمی باشد. برای وصال معشوق عشق می باید وبس. / مقصود  از شعله ، جلوه ی جمال الهی است./چراغ افروختن برای خود کنایه از کسب توانایی و سود برای خویش/برق غیرت : اضافه ی تشبیهی .

معنی : عقل مصلحت اندیش می خواست که با نور جلوه ی جمال الهی و فروغ ایزدی چراغ وجود خود را روشن نماید و از این رهگذر سودی برای خویش تدارک بیند امّا برق غیرت عشق درخشید و شوری به پا کرد و دنیا را متغیر و دگرگون ساخت . ( عشق مانع چراغ افروزی عقل از فروغ حُسن ایزدی شد.)

 مدّعی خواست که آید به تماشا گه راز /دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

توضیح: مدعی و نامحرم  در این بیت « عقل » و به عقیده برخی « ابلیس » است. در مقابله با عشق ، عقل صحیح تر می نماید./ تماشاگه راز : حریم اسرار خداوندی ، عالم اسرار /

معنی : عقل ( یا ابلیس ) می خواست در رقابت با عشق به حریم اسرار الهی وارد شود که دست حق نمایان گشت ودست رد بر سینه عقل زد و او را از وارد شدن به حریم اسرار خداوندی منع کرد.

 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند / دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد

توضیح : مقصود از دیگران همه خلایق است به جز انسان . / در قرآن مجید آمده است : « انا عرضنا الامانۀ علی السماوات والارض والجبال فابین ان یحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم پس از حمل آن امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند و انسان آن را برداشت او بسیار ستمکار و نادان بود. » ( احزاب 72 )  حافظ در بیتی می گوید:

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه ی فال به نام من بیچاره زدند

معنی : دیگران به خاطر عدم پذیرش امانت عشق الهی و معرفت الله آسوده و راحت هستند و این دل غمدیده و محنت زده ما انسان هاست که به خاطر پذیرش این مسولیّت سنگین ، سختی ها و درد و غم فراوان را برگزید. دل ما غم عشق تورا برگزید و با غم عشق تو خوش است.

6- جان علوی هوس چاه زنخدان توداشت / دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

توضیح : علوی: والا و بلندمقام / چاه زنخدان : اضافه ی تشبیهی و مقصود فرو رفتگی چانه است که بر زیبایی جمال می افزاید.

معنی: جان پاک و روح ملکوتی علاقه ی و تمایل دست یافتن به چاه زنخدان تو را داشت (طالب وصال تو بود.) به همین منظور دست در حلقه تابدار و پر پیچ زلف تو زد تا به وصال تو برسد.( روح از عالم ملکوت در کالبد جسمانی و مادی انسان دمیده شده تا در قالب تن با تو عشق ورزی نماید. )

7-حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت  / که قلم بر سر ِ اسباب ِ دل ِ خرّم زد

توضیح : طربنامه ی عشق : اضافه ی تشبیهی / طربنامه ی عشق  نوشتن کنایه ادعای عشق نمودن / قلم زد : کنایه از نادیده گرفتن و خط بطلان کشیدن/ قلم کشیدن بر سر اسباب دل خرم : کنایه از این که حافظ بر هر چیزی که موجب خرسند ونشاط دل می شود خط بطلان کشیده است. 

معنی : حافظ از روزی که طربنامه ی عشق تو را نوشت ودر عالم هستی عشق تو را برگزید  از آن پس بر هر چیزی که موجب خرسند ونشاط دل می شود خط بطلان کشیده است و با غم عشق تو خوش است.       


برچسب‌ها: الله, خدا, حافظ, فال
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 12:38 ] [ توحید محمدزاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
به امید خدا سعی میشود در این وبلاگ به طور مختصر و در حد نیاز دانشجویان دوره ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی مطلب نوشته شود.لازم به ذکر است که اشعار کتاب درسی که با ترجمه و نکات ضروری آورده میشود ترجمه ی اینجانب میباشد(در ورقه ی امتحانی مواظب باشید) با این نکته که در این مسیر اساتید گروه زبان انگلیسی دانشگاه ارومیه از جمله استاد مهدی پور و استاد درزی نژاد عوامل اصلی علاقه مند شدن بنده به ادبیات انگلیسی میباشند.
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و من رستگار.

زمان میگذرد و من ....

نظرات ارائه شده در زمینه ی آموزش زبان انگلیسی تجارب شخصی اینجانب هستند ..

این هم قشنگ ترین و پرخاطره ترین شعری که دلم را مجذوب خود کرده است و یک همزاد پنداری بین خود و شاعر این شعر احساس میکنم ، شاید هم او از دل من خبر داشته و این شعر را نوشته ، به هر حال عاشق این شعرم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم



در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام



یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن



با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم



یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم





بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


زمانی که وبلاگ رو ایجاد کردم قرار بر آن بود که تحقیقاتم در زمینه ی ادبیات انگلیسی رو اینجا منتشر کنم تا مورد استفاده ی دوستان علاقه مند گیرد بعدها با شروع به تدریس و ایجاد فاصله بین من و ادبیات انگلیسی دیگر نتوانستم در زمینه ی ادبیات مطالعات شاهکاری داشته باشم که ارزش نشر در وبلاگ داشته باشند هم اکنون بیشتر در خودم و افکار خودم و نوشته های خودم و تجارب شخصی خودم در زمینه ی زندگی و تدریس مغروقم و با امید به آینده ای درخشان تر در حال تلاشم . دعایم کنید.
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ

فال انبیا