تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 15:53 | نویسنده : توحید محمدزاده

 بسم الله الرحمن الرحيم

خانه ی جدیدم : آموزشگاه آزاد علمی افق دانش - جنب کتاب خانه ی عمومی شهید بهشتی - روبروي ساختمان پزشكان

ساعات حضور در افق دانش هر روز از صبح تا شب !!! 

به روايتي ما شبها هم افق دانش ميخابيم !!!  البته اينو هم بعضي ها ميخوان تقليد كنند.

جوونيم ديگه پول لازم داريم واسه آيندمون!!! 

 

در طي سه سالي كه در آموزشگاه هاي گلديس و مهر ايران مشغول تدريس و مديريت اجرائي و مديريت داخلي آموزشگاه و مسئول آموزش دخترانه بودم يك سري تجربيات خيلي به درد بخود كسب كردم كه همشون در مديريت و حركت برنامه ريزي شده افق دانش كمكم ميكند نكته اي كه لازم است تاكيد كنم اينه كه خيلي مديون آقاي قادر قاسم ن‍‍ژاد هستم چون كه واقعا خيلي چيزها ازشون ياد گرفتم از روش هاي جذب مدرس تا روش هاي مديريت ، البته درسته خيلي از حرفا در حد حرف مي موندند ولي خب بالاخره واسه من مفيد بودند.

همه ي ايده ها و كارهايي كه در گلديس به خاطر سنگ اندازي بعضي ها ( قوم ملعون) نميشد عملي بشه الان در افق دانش با همكاري آقاي محرم كريمي داره ميشه ! 

وقتي وارد گلديس شدم طوري كار ميكرديم كه انگار مهمترين كار زندگيمون همون بود الان هم كه افق دانشيم باز با همون عملكرد ادامه ميديم يعني فعلن مهمترين كاري كه من ميتونم انجام بدم كار و مسئوليتم د رافق دانشه تا بعد. 

نكته ي مهمي هم كه هست هيچ وقت به آنچه هستم و شده ام راضي نميشوم بايد پيشرفت كنم و كارهاي مهمتر و بزرگتري انجام دهم.

 

راستي ما در افق دانش از ابتدايي تا كنكور كلاس داريم( عمومي و خصوصي)  و مخصوصا براي كنكوري ها برنامه ي ويژه اي همراه با مشاوره و برنامه ريزي دكتر كريمي صدقياني داريم كه آزمون هاي سازمان سنجش را نيز برگزار ميكنيم( با كم ترين هزينه نسبت به آزمون هاي مشابه ديگر و استانداردترين آزمون شبيه سازي كنكور) . جهت دريافت برنامه ي سازمان سنجش به آموزشگاه مراجعه كنيد.

 

نكته ي ديگري هم كه بايد بگم درسته به اين پست مربوط نيست ولي چون اين پست ثابته اينجا مينويسم :

 

جمعه ها كلاس سبك زندگي با سخنراني آقاي موسي قربان پور داريم ، دوستاني كه علاقه مند به شركت در كلاسها هستند اعلام بفرمايند تا روز و ساعت جلسه رو خدمتشون اعلام كنيم .

شماره تلفن آموزشگاه : 35233225

http://ofoghedaneshsalmas.blogfa.com/ 

 

منتظر دوستان در کلبه ی جدید هستم.

  

پست ثابت


برچسب‌ها: آموزشگاه, گلدیس, افق دانش, الله, خانه

تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 20:19 | نویسنده : توحید محمدزاده
ش؟



تاريخ : دوشنبه ششم مرداد 1393 | 13:52 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

ببخشین اگه ناراحتت کردم!

 

نمی خواستم ناراحت بشی...

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 10:40 | نویسنده : توحید محمدزاده
چرا امروز نبودی؟



تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 9:37 | نویسنده : توحید محمدزاده
اين مطلبي كه دارم مينويسم مطلب رمز دار است و فقط براي تو نوشتم ، رمزش رو ازم بپرس بهت بدم.


برچسب‌ها: توحيد محمدزاده

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه چهارم مرداد 1393 | 9:10 | نویسنده : توحید محمدزاده
عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد
ای دل من! سر مزن بر سینه اینسان ناشکیبا
لحظه ای دیوانه جان! آرام بنشین خواهد آمد
خواهد آمد، خواهد آمد آری اما گر نیاید
باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد

به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوش بوتر
به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت از من زیباتر
به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت از من سوزنده تر
به عشق گفتم آخر تو چیستی؟ گفت نگاهی بیش نیستم!!


برچسب‌ها: توحيد محمدزاده

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 16:43 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم


برچسب‌ها: شعر, توحيد محمدزاده

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 | 16:41 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

چراغ ها را دزديده بودند،

مي خواستند راه خانه ات را گم کنم.

بيچاره ها نمي دانستند،

آسمان هر چه تاريک تر؛

ماه درخشان تر...


برچسب‌ها: ماه

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 7:37 | نویسنده : توحید محمدزاده
 

 

سلامی بی پایان برایت میفرستم 
از فرسنگ های دور
همیشه خوب من
از حال و روزم بعد از رفتنت پرسیدی
پس قلبت را برای شنیدنش آماده کن:
دوباره کوچ کردند لبخندهایم 
نمیدانم شاید بی قرارند 
دلم دل به هیچ کاری نمیدهد
حس میکنم زود رنج شده
دیگر تپش آن روزها را ندارد
از چشمانم هم که بگویم 
تعریفی ندارند
مانند بادی سرگردان که مقصدش را گم کرده
میچرخند
از پاهایم برایت بگویم 
دیگر حال ماجراجویی ندارند 
دل به همین چند متر بسته اند
خب دیگر بس است
انگشتانم هم معترض شدند 
حق دارند خیلی خسته اند 
بهتر است تمام کنم 
این نامه به مقصد نرسیده را 
تا تمام وجودم سرکش نشده است.


برچسب‌ها: توحيد محمدزاده

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 13:14 | نویسنده : توحید محمدزاده
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 20:46 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

 

 

پی نوشت:

فهمش برای هر کسی آسون نیست.



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 20:44 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

I work on my students

My students work on English



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 17:30 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

آموزگاری ، عشق است 

   چنین جایگاهی هیچگاه بدست اغیار مباد.


برچسب‌ها: الله, توحید محمدزاده, معلم, استاد, آموزگار

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 16:19 | نویسنده : توحید محمدزاده

حالا چرا

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوش‌داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این‌همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا


برچسب‌ها: بهجت

تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 16:0 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

یکی از معجزات عشق این است که ما از دردهای آن نیز لذتی احساس میکنیم.



تاريخ : پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 | 12:53 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

ماه رمضان شد، مى و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده، به وقت ‏سحر افتاد


افطار به مى کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد


با باده، وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت ‏بارور افتاد



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 12:13 | نویسنده : توحید محمدزاده

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است


برچسب‌ها: قیصر امین پور, شعر, غرل

تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 11:22 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

گاهی گر از ملال محبت بخوانمت

دوری چنان مکن که به شیون برانمت

چون آه من به راه کدورت مرو که اشک

پیک شفاعتی است که از پی دوانمت

تو گوهر سرشکی و دردانه صفا

مژگان فشانمت که به دامن نشانمت

سرو بلند من که به دادم نمی رسی

دستم اگر رسد به خدا می رسانمت

پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من

تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

ماتم سرای عشق به آتش چه می کشی

فردا به خاک سوختگان می کشانمت

تو ترک آبخورد محبت نمی کنی

اینقدر بی حقوق هم ای دل ندانمت

ای غنچه گلی که لب از خنده بسته ای

بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت

یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب

دارم غزال چشم سیه می چرانمت

لبخند کن معاوضه با جان شهریار

تا من به شوق این دهم و آن ستانمت


برچسب‌ها: شهریار

تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر 1393 | 8:35 | نویسنده : توحید محمدزاده

Learn 2 English sentences per day.

Repeat them until you've memorized them.

Review and expand.

Use English in the real world.

Repeat.

Repeat.

Repeat.

Repeat.



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 9:1 | نویسنده : توحید محمدزاده
هدفِ زندگیِ انسان!

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند.
سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد.
و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسمِ خود را بنویسند.
بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.
حال، از حاضرین خواست که به اطاقِ دیگر بروند و
هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد.
همه باید ظرفِ پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند.
همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛
یکدیگر را هُل می‌دادند؛
به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت.
مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.
بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد،
و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است.
در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داده گفت:
"همین اتفاق در زندگیِ ما می‌افتد!
همه دیوانه‌وار و سرآسیمه در جستجویِ سعادتِ خویش به این سوی و آن سوی
چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادتِ ما در کجا واقع شده است.
سعادت ما در سعادتِ و مسرّتِ دیگران است.
با یک دست سعادتِ آنها را به آنها بدهید و سعادتِ خود را از دست دیگر بگیرید!
این است هدفِ زندگیِ انسان!



تاريخ : یکشنبه پانزدهم تیر 1393 | 8:23 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

من که میمیرم چرا با عشق و با ایمان نمیرم

تا برای سرزمینم ، میهنم ایران بمیرم

آرزو دارم شود خاک وطن آرامگاهم 

تا میان کشوری بیگانه سرگردان نمیرم

شرط آزادی و مردی کنج مردن است

شرم از آن دارم که در گوشه ی زندان نمیرم

شرم از آن دارم اگر در میهنم ایران نمیرم


برچسب‌ها: ایران

تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 21:25 | نویسنده : توحید محمدزاده
حال من بس خراب است

حتی فرشته هم فهمیده بود

میگفت همانی نیستی که به خاطرت از اونجا اومدم

میگفت قدیما برای دیدنت لحظه شماری میکردم

میگفت کلاست جای آروم شدن دلم بود

میگفت کاش همون موقع بود

میگفت یاد روزهای اول بخیر

پرسیدم واقعا؟

گفت واقعا!

گفتم خوب یا بد؟

گفت بد شدی! یعنی یه جوری شدی!

نمیدونید چقدر خجالت زده شدم

فرشته !

چی بگم آخه !

باور کن یه سری حرف رو نمیشه زد

گفت یعنی چی؟

هیچی نگفتم!

گفت مربوط به عزیزته؟

گفتم نه!

باز گفتم حالم بده 

تازه نیست ، یه مدتیه

گفت کمکی از دستم میاد؟

گفتم دعا کن

دعا کن

دعا 

و اما من 

گریه کردم 

حال زارم را ببین

همون هایی که برای بودن یا دیدن من لحظه شماری میکردند

الان 

برای رفتن از پیشم لحظه شماری میکنند

 و من 

دقیقا میدونم مشکل از کجاست 

ولی کجا عبرت میگیرم؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اینها را دیگر نمی گویم.

 

 

 

 

 

خدایا کمکم کن

خدایا کمک کن

دوستان دعایم کنید

 

حالم بد است

 

 

 

حالم خراب است

 

 

 

حال دلم خراب است

 

 

 

دیگر کسی بهم نمیگوید با تو بودن لذت میبرم

 

 

دیگر کسی نمیگوید تو تنها کسی هستی که اینقدر آرامم میکنی

 

 

دیگر وقتی دعا میکنم اجابتش را نمی بینم

 

دیگر ارزشی ندارم

 

دیگر وقتی برای خود و در خود ندارم

 

دیگر فکری تازه ندارم

 

 

دیگر ..

.

.

.

.

.

..

.

.

.

.

.

.

 

 

خدایا 

فقط توئی که میتوانی از زندانی که در آن شده ام نجاتم دهی 

 

می خواهم پاک شوم

 

خدایا  کمکم کن

 

دوستان دعام کنید

 

 

 



تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 19:25 | نویسنده : توحید محمدزاده

آسمانم ماتم ببارد 
هراس بی‌ تو ماندنم ادامه دارد 

نمی‌نویسم ترانه بی‌ تو 
چگونه پر کشد خیال واژه بی‌ تو 

به لب رسیده جان کجایی 
که برده طاقتم جدایی 

باران تویی به خاک من بزن 
بازآ ببین که بی‌ مه‌ تو من 
هوای پر زدن ندارم 

باران تویی به خاک من بزن 
بازآ ببین که در ر‌ه تو من 
نفس بریده در گذارم 

مگر ندانی چو از تو دورم 
بی‌راهه‌ای خموش و تار، بی‌‌عبورم 

نمی‌توانم دگر برویم 
که من اسیر این خزان تو به تویم 

به لب رسیده جان کجایی 
رهی نمانده تا رهایی 

باران تویی به خاک من بزن 
بازآ ببین که بی‌ مه‌ تو من 
هوای پر زدن ندارم 

باران تویی به خاک من بزن 
بازآ ببین که در ر‌ه تو من 
نفس بریده در گذارم 

احسان حائری (چارتار)


برچسب‌ها: باران

تاريخ : جمعه سیزدهم تیر 1393 | 10:24 | نویسنده : توحید محمدزاده
بین کتابهای قدیمی پدرم کتابی بود به نام نغمه های شاعرانه که سال 68 خریده بودش و از سر و وضع کتاب مشخص بوده که چقدر بابام این کتاب رو دوست داشته ، من هم وقتی پیش دانشگاهی بودم این کتاب رو پیدا کردم و از اون موقع تا حالا بیشتر از هزار بار این کتاب رو خوندم و چون دیروز داشتم درخت تاک حیاط آموزشگاه را مرتب میکردم و بهش میرسیدم به یاد این شعر افتادم و شب چندین بار این شعر رو خوندم و خوابیدم و حتی گریه هم کردم و حدود ساعت 10 خوابیدم یعنی یه نیم ساعت بعد از شام . این نغمه از نغمه های مورد علاقه ی منه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. 

 

«شعر انگور»

چه می گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟ این اشک است

اشک باغبان پیر رنجور است

که شب ها راه پیموده

همه شب تا سحر بیدار بوده

تاک ها را آب داده،

پشت را چون چفته های مو، دو تا کرده

دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده

تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده،

 

چه می گویید ؟

کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟

کجا شهد است ؟

این خون است

خون باغبان پیر رنجور است،

چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش،

 

شما هم ای خریداران شعر من

اگر در دانه های نازک لفظم

و یا در خوشه های روشن شعرم

شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست

کجا شهد است ؟

این اشک است ، این خون است

شرابش از کجا خوانید ؟

این مستی نه آن مستی است

شما از خون من مستید،

از خونی که می نوشید

از خون دلم مستید

مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون

مرا هر شعر دریایی است

دریایی است لبریز از شراب خون

کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟

کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟

چنین آسان میفشارید بر هر دانه لبها را

و بر خوشه دندان را ؟

مرا این کاسه ی خون است،

مرا این ساغر اشک است،

چنین آسان مگیریدش،

چنین آسان منوشیدش


برچسب‌ها: الله, شعر, شعر فارسی

تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 16:23 | نویسنده : توحید محمدزاده



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 16:12 | نویسنده : توحید محمدزاده
من در برخی از امتحاناتم مردود شدم اما دوستم تمام درسهایش را با موفقیت گذراند.

اکنون او یک مهندس در شرکت مایکروسافت است

و من فقط مالک مایکروسافت هستم ... بیل گیتس



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 12:37 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

من مي نه زبهر تنگدستي نخورم

يا از غم رسوايي و مستي نخورم

من مي زبراي خوشدلي ميخورم

اكنون كه تو بر دلم نشستي نخورم


برچسب‌ها: الله, مي, مستي

تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 8:46 | نویسنده : توحید محمدزاده

شب بعد از ساعت 24 شهرمون یه حال و هوای دیگری داشت . من و آقای کریمی هم کل شهر را قرمز رنگ کردیم ! LOL



تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 16:3 | نویسنده : توحید محمدزاده
%باز باران


برچسب‌ها: عشق

تاريخ : دوشنبه نهم تیر 1393 | 15:51 | نویسنده : توحید محمدزاده

 

بی خودتر از اینم کن

راز آن چشم سیه گوشه ی چشمی دگرم کن
بی خودتر از اینم کن و از خود به درم کن

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان، مست ترم کن

 

شوق سفرم هست در اقصای وجودت
لب تر کن و یک بوسه جواز سفرم کن

دارم سر  پرواز در آفاق تو، ای یار
یاری کن و آن وسوسه را بال و پرم کن

عاری ز هنر نیستم اما تو عبوری
از صافی عشقم ده و عین هنرم کن

صد دانه به دل دارم و یک گل به سرم نیست
باران من خاک شو و بارورم کن

افیون زده ی رنجم و تلخ است مذاقم
با بوسه ای از آن لب شیرین شکرم کن

پرهیز به دور افکن و سد بشکن و آن گاه
تا لذت آغوش بدانی، خبرم کن

شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژه ی تو، مختصرم کن

حسین منزوی


برچسب‌ها: عشق