سلام دوستان

 

عازم مشهد هستم

بالاخره دلتنگي ها پايان رفت و مسير زندگي مان دوباره افتاد سمت مشهد.

عاشق لحظه هاي دلتنگي براي مشهد هستم

با اينكه اين دلتنگي حتي با بودن در مشهد هم پايان نميابد اما چه كنم شوقم براي زيارت امام الرئوف پايان نميابد.

 

همه ي دلتنگي هايم را با خود مي برم

همه ي درد هايم را با امام رضا خواهم گفت 

 

با دلي پر از درد مي روم

 

يا امام رضا

پي نوشت:

دعا گوي همه ي دوستان خواهم بود .

يا علي



تاريخ : شنبه چهارم بهمن 1393 | 12:35 | نویسنده : توحید محمدزاده |

من از عشق لبریزم

هوا سرد است 
من از عشق لبریزم 
چنان گرمم 
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم 
که رفت روزها و لحظه‌ها از خاطرم رفته است 

هوا سرد است اما من 
به شور و شوق دلگرمم 
چه فرقی می‌کند فصل بهاران یا زمستان است؟ 
تو را هر شب درون خواب می‌بینم..

تمام دسته‌های نرگس دی‌ماه را در راه می‌چینم 
و وقتی از میان کوچه می‌آیی 
و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم 
به خود آرام می‌گویم: 
دوباره خواب می‌بینم! 
دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد 

بیا.. 
من دسته‌های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم.

لیلا مؤمن‌پور

 پي نوشت:

اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

خواب زمستان عشق نرگس گل



تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی 1393 | 12:22 | نویسنده : توحید محمدزاده |
ساكت نشسته ام

دلم پر از درد است

مي ميرم در سكوتم

غرقم در سكوتم

دليل درخشش چشمانم قطرات اشكها يم هستند

دليل اشكهايم دردهايم

تنهايي نزديكه

مي ترسم

چاره اي ندارم

دلم در بند است

براي رفتن بهانه ها دارم

براي ماندن دل گرمي ندارم

بهتر بگويم استند باي( stand by) شده ام

يعني منتظرم

ولي نمي دانم در انتظار چه نشسته ام

شايد بهترين راه رفتن باشد

ولي كجا ؟

مگر آسمان همه جا به تيرگي اينجا نيست

مگر همه جا شب به اين تيره گي نيست

نمي دانم

يعني نمي دانم شده جواب سوالهايي كه ازم مي پرسند

واقعا نمي دانم

شايد چاره ي كار همان باشد

همان شعري كه نوشتنش سخت است

همان شعري كه توصيف تو بود

هماني كه تو بودي و من بودم

هماني كه تنها يك بار بود

هماني كه فقط به تو گفتم

شايد هم چيز ديگري مي خواهم

كه خودم نمي دانم

شايد همان انتظاري كه دارم

كه تو بيايي

تو بگويي 

خب بيخيال

سخت شد گفتنش

بي خيال

هر چه پيش آيد خوش آيد.

 



تاريخ : جمعه بیست و ششم دی 1393 | 12:56 | نویسنده : توحید محمدزاده |

عاشق انرژي هايي هستم كه قبل از خودم مي فرستم.

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393 | 8:46 | نویسنده : توحید محمدزاده |
هم درد



تاريخ : سه شنبه بیست و سوم دی 1393 | 20:33 | نویسنده : توحید محمدزاده |
پلك كه بزني فردا ميشود
پلك كه بزني دير مي شود
زندگي همين است
هميشه زود دير ميشود
اما براي عاشق شدن و عاشق ماندن
هيچ وقت دير نيست

خيال  نكن عاشقت نبودم
خيال نكن ساكت نشستم
گذشتي از من و ديدي كه شكستم
تو رفتي و از ياد بردي
درد هاي دلم

نه مدرن مي گويم نه پست مدرن
نه ايده آل و نه چيز ديگر
تنها و تنها رئال را مي گويم

زخم كه برداري مي فهمي چه مي گويم
عمري به دنبال معشوق باشي مي فهمي چه مي گويم
چيزي نمي خواهم
فقط
بزار عاشقت بمونم

زندگي ريتميك ميشود
زندگي آهنگش را مي خواند

نمي گويي
مي فهمم

اما قطره و دريا
سخت است

نمي دانم
شايد عشق كافيست
شايد

طعم عشق را مي دانم

صداقت در عشق را مي دانم



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی 1393 | 8:23 | نویسنده : توحید محمدزاده |
دیشب باران بارید
و شسته شد
تمام عقاید چند ساله ی فکر و احساسم
باران بارید
و دلشکسته ای از دیار ناشناخته ای 
گفت:دوستت دارم
نه در حال
نه در گذشته
و نه در آینده
دلشکسته ی من
نه در حال بود
نه در گذشته
و نه در آینده
دلشکسته ی من
در خیالم بود
که با اوهام ساختگیم 
یکصدا میگفت: دوستت دارم
دیشب دلشکسته ای آمد
و عقایدم را با احساس آسمانیش شست
و نمیدانم که این دلشکسته
به بهای دل شکسته ی خود 
دل می شکند یا نه
میگوید دوستم دارد یا نه
می ماند یا نه
امروز با تنی گل آلود از بارش باران
و روحی پاک از آمدن دلشکسته
اولین گام را 
با عقایددلشکسته برداشتم
همه ی چهره ها بهت زده
حرف ها کنایه دار
و نگاه ها سنگین بود
اما در مقابل
احساس دلشکسته گام هایم را محکم کرده بود
و تن گل آلودم را با روح پاک حاصل از احساسش زیبا کرده بود
ای دلشکسته ی من
برخلاف همه ی باورها و شعرهایم
دیشب با باران آمدی
و رخنه کردی در قلب و احساسم
و با باران احساست 
شستی تمام عقاید چند ساله ام را
درست است که از قبل هم
در دل و احساسم بودی
و در سرودن شعرهایم نقش داشتی
اما برای من
مثل اینکه همین دیشب آمدی
ای دلشکسته ی من
نمیدانم
که دوستم داری یا نه
و نمیدانم که چگونه در دل و احساسم رخنه کردی
اما هر که باشی
و احساست به من هرگونه باشد
به هر حال آمدی
و دنیایم را چشمان معصوم
و احساس پاک خود کردی



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم دی 1393 | 8:11 | نویسنده : توحید محمدزاده |

Glory is like a circle in the water,

Which never ceaseth to enlarge itself.

Till by broad spreading it dispereses to nought.

Shakespeare



تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 20:35 | نویسنده : توحید محمدزاده |

1: Flush Out/Flesh Out

Question:

To provide more details, should you flush out orflesh out your plan?

Answer:

flesh out

How to remember it:

Think of fleshing out a skeleton. To flesh outsomething is to give it substance, or to make it fuller or more nearly complete.

To flush out something is to cause it to leave a hiding place, e.g., "The birds were flushed out of the tree." It can also be used figuratively, as in "flush out the truth."

 

 



تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 19:7 | نویسنده : توحید محمدزاده |

.stoicism:skeptic:there is no certainty

.pessimisim:dark side of the life

American Dream:effort brings success regardless of their financial , social , educational , ... backgrounds(from rags to riches).

Realism: the quality of a person who understands what is real and possible in a particular situation and is able to deal with problems in an effective and practical way.

Important realists of time: Charles Dickens, Eliot, Thackeray

 



تاريخ : شنبه بیستم دی 1393 | 17:47 | نویسنده : توحید محمدزاده |
ديگر فقط از اوني خواهم نوشت كه هر وقت در دلم نبود غوغا شده

فقط و فقط

خود خودش

تنها ي تنها

دلم را از هر چيزي غير او خالي خواهم كرد

شايد نياز به نبودن دارم

شايد نياز به خالي شدن دارم

خالي شدن از خودم

خالي شدن از تمام منيت ها

و خدايي و خدايي خواهم شد

هر چه مرا از خدا مي گيرد را نمي خواهم حتي ببينم

نمي خواهم حتي در موردش فكر كنم

چقدر حالم خوب ميشه وقتي با خدام

چقدر حالم بد ميشه وقتي بي خدام

اگر مرا ديدي تعجب نكن

من همانم كه خوابش تعبير شده

من همانم كه دلش خدايي شده

اگر شكستم حقم بود

اگر مردم حقم بود

اگر زمين برايم تنگ بود حقم بود

اگر آسمان مال من نبود حقم بود

حال ديگر چنين نيست

هم زمين مال من است هم آسمان

دلم فقط تنگ خداست

تسبيحي جديد برميدارم

فقط ذكر خدا را مي گويم

دور از همه ي ديدنيها و دور از همه ي ديده شدن ها

شنيده ام از هر جاي ضرر برگردي منفعته

اين هم سود من

يك زندگي آرام

در آغوش خود خدا

شما هم دعوتيد

اين حالم را دوست دارم

دعايش را برايتان مي كنم

 

پي نوشت:

 

خدايا كمكم كن آنگونه زندگي كنم كه تو از من انتظار داري . ايمان دارم كه ديني كه براي هدايت من آمده به خاطر من و به نفع من است . 

خدايا اين اولين بار نيست كه پشيمان به درگاهت پناه آورده ام ولي اين بار نگذار كه ازت دور شوم . 

خدايا خيلي زياد دوستت دارم.

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی 1393 | 17:21 | نویسنده : توحید محمدزاده |

 

اونقدر دلم گرفته

 

زمستون شد

هم فصل زمستان 

هم فصل خزان دل من

نرنج از دست من

خيلي وقته آشوبم

يه روز گفتم ميميرم

نمي مونم من اينجا

زمستانه

سرما دلم را مي لرزاند

فقط حرفات مونده توي قلبم

واسه رفتن از اينجا

آماده ي آماده ام

 



تاريخ : سه شنبه شانزدهم دی 1393 | 16:26 | نویسنده : توحید محمدزاده |

می‌آید از کوه حرا پایین

کام جهان را می‌کند شیرین

« قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ »1! مسلمانان!

گل داده باغ سوره یاسین

در موسمش پیوند خواهد خورد

دست ربیع و دست فروردین

گلهای باغ او نمی‌ترسند

از بادهای هرزه دیرین

شد «مختلف، الوانها »2؛ اما 

«یُسْقَى بِمَاءٍ وَاحِد »4 ای گلچین! 

نفرین و لعنی هم اگر باشد

برآنکه آفت زد به ما، نفرین!

این باغ، باغ وحدت و مهر است

ای گل کنار باغبان بنشین!

بنشین و بذر دوستی بنشان

«چیزی به جز حب است آیا دین؟» 4

«المومنون اخوةٌ»5، آری!

این است اسلام محمد(ص)، این!

گل می‌دهد یک جمعه باغ ما

در مسجد الاقصی، بگو آمین!



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی 1393 | 8:54 | نویسنده : توحید محمدزاده |

 

.Do not ask me to stop breathing



تاريخ : دوشنبه پانزدهم دی 1393 | 8:31 | نویسنده : توحید محمدزاده |
پيام مشاور :

 

مردي كه كوه را از ميان برداشت كسي بود كه شروع به برداشتن سنگريزه ها كرد.

 



تاريخ : جمعه دوازدهم دی 1393 | 19:10 | نویسنده : توحید محمدزاده |
يه بار يه اشتبهايي كرديم بعد فهميديم كه :

1- حق نقد داريم 

حق اعتراض داريم

حق اشتباه نداريم .

2-مطبوعات بايد آزاد باشد

اما اين آزادي تا كجاست؟

تا جايي كه به حريم خصوصي افراد مانع نشويم؟

3-حريم خصوصي افراد كجاست؟

از ديد ماترياليست ها همه ي كارهاي ما در محدوده ي حريم خصوصي است .

(كسي به خودش نگيره ! منظورم ماترياليست ها هستند.)

4- انسانها تا كجا آزادند؟

تا جايي كه آزادي عمل من مانع رشد ديگري نشود(انصافا عبارت خيلي دقيقيه)

5-در مقابله با منكر ها چه بايد بكنيم؟

امر به معروف و نهي از منكر

6- امر به معروف و نهي از منكر چه شرايطي دارد؟

آمر و ناهي بايد خودش عامل به معروف و دور از منكر باشد

نيت آمر و ناهي رضاي خدا باشد

تازه

بايد طوري بگي كهطرف ناراحت نشه 

بايد طوري بگي كه بقيه نفهمند

7-وظيفه دانشجو چيست؟

دانشجو موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا ميشود

8- دوران دانشجويي تمام شد چه كنيم؟

ادامه تحصيل بدين

هر جاي دنيا هر كاري كه به شما سپرده مي شود را مهمترين كار دنيا بدانيد و آنرا به بهترين نحو ممكن انجام دهيد .

9- كار پيدا نميشه!

خوب بگرد پيدا نكردي ، مغزت رو به كار بنداز

10- با جامعه چه كنيم؟

تا آنجا كه مي توانيد مردم را هوشيار كنيد .

در مساجد حاضر شويد

به مردم بصيرت دهيد

11- خانواده دركم نمي كند

تو خانواده را درك كن

12 - ديگه چي ؟

مطالعه كنيد

هر هفته يا هر ماه يك كتاب

13 - انتخابات مجلس در پيش است

به مردم بصيرت بدهيد

چرا بايد راي بدهيم 

نماينده چه ويژگي هاي بايد داشته باشد.

14- كسايي كه باهام اختلاف سليقه دارن در محيط كارم زيادن

باهاشون به بهترين و مهربان ترين روش رفتار كن ، آنها در مقابلت خاضع خواهند شد.

15- و ديگر؟

تعادلت را بين كار و خانواده و خودت برقرار كن.

نباشد كه هميشه كار كني و خانواده از يادت برود

نباشد كه تن پروري كني و كار يادت برود

نباشد كه فرصت مطالعه را از دست بدهي.

16-به كارام نمي رسم

برنامه ريزي كن

بعضي كارها رو هر روز نيم ساعت لنجام بدي تموم ميشن

17- ازدواج؟

حتما ازدواج كن و تشكيل خانواده بده

به خدا توكل كن

خدا خودش كريمه

18- وقت دلتنگي چه كنم؟

مزار شهدا 

19- چگونه رفتار كنم؟

مهربانت ترين باش

با ادب ترين باش

تا در توان داري به خلق خدمت كن

از گناه دور باش

ذكر بگو(از برداشتن تسبيح خجالت نكش اين مردم به هر حال زياد حرف ميزنند)

20- و در آخر

عاشق باش و زندگي كن .

 



تاريخ : سه شنبه نهم دی 1393 | 9:12 | نویسنده : توحید محمدزاده |
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت *** بازآید و برهاندم از بند ملامت

 

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید *** تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

 

فریاد که از شش جهتم راه ببستند *** آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

 

امروز که در دست توام مرحمتی کن *** فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

 

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق *** ما با تو نداریم سخن ، خیر و سلامت

 

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا *** کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

 

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی *** بر می‌شکند گوشه محراب اقامت

 

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم *** بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

 

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ *** پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت



تاريخ : یکشنبه هفتم دی 1393 | 11:22 | نویسنده : توحید محمدزاده |
دوست داشتن كه دست خود آدم نيست ، مگه نه ؟

مثلا اينكه من عاشق خسرو شكيبايي مرحوم و مهران مديري هستم ، دست خودم نيست فقط عاشقم .

يا اينكه عاشق  هيجان و پست و رياست هستم دست خودم نيست .

خلاصه اينطوريه ديگه 

عاشق نوشتنم هر چند به ضررم باشه

عاشق به بحث كشوندن روحانيت و كسايي كه ادعا مي كنند زياد بلدن هستم و دست خودم نيست ،عاشقم

عاشقم دا چيكار كنم !!

 



تاريخ : جمعه پنجم دی 1393 | 10:43 | نویسنده : توحید محمدزاده |
خوابهاي عجيب و غريبي ديده ام ، تعبيرشان را نمي بينم

هر چه باشد

خدا به خير كند.



تاريخ : سه شنبه دوم دی 1393 | 9:25 | نویسنده : توحید محمدزاده |

بايد در خفا هم از خدا ترسيد.



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 17:18 | نویسنده : توحید محمدزاده |
دلم آشوبه 

دعام كنيد

بعضي وقتها به چيزهايي دل ميبنديم كه شايد آنقدر هم مهم نباشند

بعضي وقتها هم يه مشكل كوچك آدم رو اونقدر داغون مي كنه كه نگو

بايد دريا بود 

بايد آسمان بود

مثل دريا همه چيز را موج وار در خود حل كنم

مثل آسمان هميشه لبخند بزنم

نمي دانم

باز هم آرام خواهم شد يا نه

نمي دانم از اين آشوب رها خواهم شد يا نه

 



تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر 1393 | 13:44 | نویسنده : توحید محمدزاده |
فردا آزمون مرحله 3 سازمان سنجشه و منو آقاي محرم كريمي و آقاي شهبازي در حال آماده كردن سوالات و پاسخ نامه ها و مرتب كردن صندلي ها هستيم . 

براي همه ي شركت كنندگان در آزمون آرزوي موفقيت داريم .

 



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 21:15 | نویسنده : توحید محمدزاده |
خدا جونم حتي اگر بزرگترين مشكلات هم برايم پيش بيايد از دستت ناراحت نخواهم شد

اين كه چيزي نيست

تو دلم داشتم غر مي زدم كه راننده تاكسي گفت به خدا مغزم داره از جاش در مياد

وقتي برميگشتم هم يه راننده ديگه گفت آدماي اين دور و زمونه خيلي فرصت طلبند بعد شروع كرديم به صحبت و درد دل ها آغاز شد . مردم چه مشكلاتي دارند واقعا خيلي سخته

آدم بايد پولاد باشه تا بتونه تحمل كنه

يا بايد دلت از طرف خدا جونت محكم باشه كه خم به ابرو نياري

به هر حال من كه تو دلم سر صبحي داشتم واسه مشكلات مي ناليدم 

الان كه ظهر شد ممنون خدا هستم حتي به خاطر اين مشكلاتي كه پيش اومده

شايد خدا مي خواد منو امتحان كنه ببينه چند مرده حلاجم

شايد خدا هم دوستم داره و داره باهام شوخي ميكنه

شايد مي خواد من بيشتر بهش نزديك بشم

حتما مي خواد من بيشتر بهش نزديك بشم

و من تصميم گرفتم هر چه بيشتر خدايي بشم

و اي تمام كسايي كه بد خواه مردم هستيد خاك تو سرتون

يك سري پيامك بهم رسيده بود به خاطر خدا پاكشون ميكنم

يك سري مدرك هست دستم به خاطر خدا پاكشون ميكنم

باشه

آروم 

آروم

همه چي آروم ميشه

خدا جونم دوستت دارم . 

 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 | 14:15 | نویسنده : توحید محمدزاده |
اصلا دست من نيست كه خدا خودش جور مي كنه .

يه اتفاقاتي مي افته كه مي مونم خدا چقدر منو دوست داره.

آي خدااااا مچكرم

خدايا ممنونتم به خاطر همه چيز

به خاطر همه ي چيزهايي كه دادي و ندادي

اصلا باورم نميشه كه زندگيم داره اينطوري خوب و آروم پيش ميره

خدايا ممنونتم

چيزهايي كه هميشه به دنبالش بودم خود آگاه يا ناخود آگاه به دست ميارم و بعدش متوجه ميشم كه آره دنبال همين بودم.

خدايا ممنونتم

به خاطر همه ي چيز ممنون

هميشه براي اهدافي بزرگ جنگيده ام و الان هم در حال مبارزه هستم 

پي نوشت :

چگونه ميتوانم شكر خدا را با كلمات بگويم.



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 21:27 | نویسنده : توحید محمدزاده |
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز   گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم   گفتا که شب‌رو است او، از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد   گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت   گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد   گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد   گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 19:6 | نویسنده : توحید محمدزاده |

تو هم دردي يا تو همدردردي؟



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 14:1 | نویسنده : توحید محمدزاده |
تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 21:25 | نویسنده : توحید محمدزاده |
اگه دلت گرفت یکم قران بخون 


هر جوان مومنی که قران بخواند، قران با گوشت و خونش آمیخته میشود و روز قیامت قران حافظ و نگهبان او خواهد شد.



تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 21:2 | نویسنده : توحید محمدزاده |

یک بیشتر است یا سیصد؟

چقدر بازی دشواری بود

در آلماتی دو داشتیم دو بر یک می بردیم

که داور انگلیسی نگذاشت

در آلماتی یک

یک بر یک شده بودیم

در بغداد

صفر بر صفر

حتی در مذاکرات اردوغان و سیلوا با ما

دو هیچ به نفع ما شده بود

وقتی که با ننه اشتون مذاکره می کردیم آن روزها

با کدخدا که بستیم

بازی ناگهان شش بر یک به نفع کدخدا شد

بی دعوت به نیویورک که رفتیم

بازی ۲۱ بر یک

به نفع آنان شد

ده امتیاز به خاطر یک صندلی

و بعد سه روز مذاکرات نفس گیر

سی و پنج بر یک

فقط تیر دروازه را اشتباه گرفته بودیم.

آنها گل می زدند

ما لبخند می زدیم

آنها گل می زدند

ما به آنها پنالتی تعارف می کردیم

سوار بنز شدیم

سندش را به ما نشان دادند

گفتند تک چرخ بزنید

به شرط آن که فقط یک چرخش بچرخد

گفتند بوق بزنید

به شرط آن که صدایش بیرون نرود

دنده عوض کنید

اما در حالت پارک

 

گفتند می توانید برای یک برنامه

با اجازه ی ما

در بنز خودتان لم بدهید

گفتند با اجازه ما می توانید حتی به آینه ی بغل نگاه کنید

گفتند با اجازه ی شورای امنیت

می توانید در آینه ی عقب به مدت دو تا سه دقیقه خیره شوید و لذت ببرید

بنا شد نتیجه را کلاه قرمزی اعلام کند

و ناگهان کلاه قرمزی گفت:

ما برده ایم !

داور گفت آنها برده اند

ننه اشتون خندید و رفت در آغوش کری

کری گفت ما برده ایم

اسرائیل گفت ما آن یک گل را قبول نداریم

کلاه قرمزی گفت:

یک از سی و پنج بزرگتر است

پس ما برده ایم

و پسرخاله اعداد را در هم ضرب کرد و گفت:

گاهی اگر خدا بخواهد

یک بزرگتر از سی و پنج خواهد شد

ناصر می گوید:

در فردو به دستشویی نمی توان رفت

وگرنه بازی سی وشش بر یک می شود

در اراک آب معدنی نمی توان خورد

وگرنه سی و هفت بر یک می شود

بناست پول ها آزاد شوند

تا پول بیفتک و شاتوبریان ۲۵ بعلاوه شش شود

بناست پنج درصد از تحریم ها کم شود

به بهای حذف دو تا بیست درصد

در متن انگلیسی بناست

تمام پاز ها تبدیل به پز شود

فیل ها تبدیل به بز

تمام آب های سنگین

آب هویج شوند

لطفا برای پسرخاله دست بزنید و صندلی بیاورید

در نیویورک

دو صندلی

در شورای حکام و امنیت

سه صندلی

یک فرهنگ انگلیسی دانش آموز

برای لحظه های امضا

یک فراک قرمز برای پسرخاله و کلاه قرمزی

یک کلاه برای بابانوئل

بناست بازی هر شش ماه ادامه داشته باشد

هر شش ماه شش گل

به حساب شش بعلاوه ی شش می ریزند

تا پنجاه سال

و آخرش بازی را

سیصد بر یک اعلام می کنند!

آن وقت کلاه قرمزی خواهد گفت:

یک بیشتر است یا سیصد!‌

علیرضا قزوه

—————————————————————————————-

برخیز که دل به صبح روشن بدهیم / در معرکه جان به راه میهن بدهیم

در باور ما عشق علی می‌جوشد/ حاشا که به ظلم غربیان تن بدهیم

***

ما گلشن سرخ لاله پوشیم ای خصم/ چون رود همیشه در خروشیم ای خصم

تحریم تو هر چند به پایان نرسد/ ما عزت خود را نفروشیم ای خصم

هادی فردوسی

—————————————————————————————–

سخن، کدام سخن، التیام درد من است؟

کدام واژه جواب سلام سرد من است؟

سلام من که در آشوب فتنه ها یخ کرد

به لطف اهل هوا، اصل ماجرا یخ کرد

به لطف باد هوا، قد سروها خم شد

به یمن فتنه دنیا، بهای ما کم شد

سلام من که سلام فرشتگان خداست

‫سلام من که به دور از محاسبات شماست

به لطف اهل هوا رودخانه طغیان کرد

نگاه های تاسف مرا به زندان کرد

مرا که حبس کنی خود اسیر خواهی شد

مرا که دور کنی، دور و دیر خواهی شد

کسی نگفته و مانده است ناشنیده کسی

منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی

منم شمایل داغی که شرقیان دیدند

گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند

منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند.

برای این همه مه پیکر جوان دیدند.

منم که با سند زخم اعتبار خود ام.

منم که چهره تاریخی تبار خود ام.

مرا مفاهمه با دیوها نیازی نیست.

که چسب بر سر این زخم، امتیازی نیست.

شبیه سوختن ایل داغدار خود ام

منم که با سند زخم اعتبار خود ام

پری نموده و بر پرده ها فریب شده.

فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده.

ستاره ها و پری های سینما منگر

به چشم غارنشینان چنین به ما منگر

دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد

شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد!

سخن مگو که چنین و چنان به زاویه ها

مرو به خیمه تاریک این معاویه ها

مبر حکایت خانه به کوی بیگانه

مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه

مگو که دانه به دامم چرا نمی پاشید؟

که خیرخواه شمایان منم ، مرا باشید

مگو که دانه بپاشید تا که دام کنم

به ضرب شصت طمع، کار را تمام کنم

که فوج های کبوتر به بام من بپرند

که دسته های عقابان به کام من بپرند

به دستیاری تان، بازها به دست آیند

به دست باز بیایید تا به دست آیند

دگر نه بازی ما را کسان خراب کنند

چو دستهای مرا باز انتخاب کنند

اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است

بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است

اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است

ببین به چهره ی من برد-بردشان این است

ببین به من که برای جهان چه می خواهند.

برای این همه پیر و جوان چه می خواهند.

برای پیری این کودکان چه می خواهند.

منم بلاغت تصریح آنچه می خواهند.

گمان مبر که من سوخته ز مریخم

خلاصه همه بغض های تاریخم

بگو به دشمن تا گفتگو به من آرد

پی مذاکره بگذار رو به من آرد

من این جماعت پر حیله را حریف ترم.

که در مذاکره از دوستان ظریف ترم.

ز خنده های شما اخم من جمیل تر است

منم دلیل شما، زخم من جلیل تر است

بایست! قوت زانوی دیگران مطلب!

به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب!

به ضربه سم اسبان به روز جنگ قسم

به لحن داغ ترین خطبه تفنگ قسم

که جز سپیده شمشیر، صبحی ایمن نیست.

چراغهای توهم همیشه روشن نیست.

کجا به بره دمی گرگ ها امان دادند؟

کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟

مگر نه شیوه فرعون شان رجیم تر است.

در این مناظره، موسای تو کلیم تر است؟!

مکن هراس ز من، نامه امان توام

چراغ شعله ور عیش جاودان توام

به دیدگان وصالی در این فراق نگر

به “کودکان هیولایی” عراق نگر

بگو به هر که، به آنان که بی تمیزترند

نه کودکان تو پیش “سیا” عزیزترند!

نه از سفید و سیا قوم برگزیده تویی

به یمن سوختن من چنین رهیده تویی

نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده

به خط خون من این مرز را امان داده

مرا که خط بزنی خود به خاک می افتی

بدون من تو به چاه هلاک می افتی

نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است

دهان سوخته ام قطعنامه صلح است

اگر چه در شب غوغا صدام سوخته است

گمان مبر تو که دست دعام سوخته است

به بوق بوق به هر سو چنین دروغ مگو

حیا کن از نفسم ،هرزه را به بوق مگو

وگرنه مصر عزیزان، اسیر ذلت چیست؟

عراق و مغرب و مشرق، مریض علت کیست؟

کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین

مرا در آینه رجعت آفتاب ببین

شهید عشق شو از این تفنگ ها مهراس

سوار می رسد، از طبل جنگ ها مهراس

جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش

یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش!

ابوذر است ز لبنان که نعره سر کرده

ابوذز است که گردان به شام آورده

ابوهریره پی لقمه ای “مضیره” مرو

نگر به نسل شهیدان از این عشیره مرو

به هفت خط بلا، حرف مکر و حیله مزن

مشو حرامی و راه از چنین قبیله مزن

مشو حرامی و این عشق را تمام مکن

شکوه اینهمه خون را چنین حرام مکن

مرا بهل که همان داغدار خود باشم

به جای خود بنشین تا به کار خود باشم

کسان که بر سر اسلام شعله انگیزند

بتا کدام خلیلی که بر تو گل ریزند؟!

تو از کدام نبی و وصی، دلیل تری؟

تو از کدام خلیل خدا ، خلیل تری؟!

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت

چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت!

جهان غبار شد از فتنه دیده باز کنید

از این هجوم به درگاه او نیاز کنید

غبار گاهی آیینه شناخت اوست

غبارها خبر دلنشین تاخت اوست

به چشم سوخته دیدم که یار می آید

خبر رسیده به هر جا : سوار می آید

تو هم دو روز شبانی اسیر خواب مشو

ذلیل وعده ی بی معنی سراب مشو

بیاب چوبی و بر قله پاسبانی کن

بهوش بر رمه کوه ها شبانی کن

که بر دهانه آتش فشان مقام شماست

در آستانه آتش فشان مقام شماست

علی محمد مودب

 


برچسب‌ها: الله

تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 13:19 | نویسنده : توحید محمدزاده |

تنها تویی تو که می‌تپی به نبض این رهایی 
تو فارغ از وفور سایه‌هایی 

باز آ که جز تو جهان من حقیقتی ندارد 
تو می‌روی که ابر غم ببارد 

 

به سمت ماندنت راهی 
نمی‌شوی چرا گاهی؟ 
ستاره هدیه کن به مشت پوچ شب‌ها 

شمرده‌تر بگو با من 
حروف رفتنت تا من 
بگیرم از دلت همه بهانه‌ها را 

آشوبم، آرامشم تویی 
به هر ترانه‌ای سر می‌کشم تویی 
سحر اضافه کن به فهم آسمانم 

آشوبم، آرامشم تویی 
به هر ترانه‌ای سر می‌کشم تویی 
بیا که بی تو من غم دو صد خزانم 

بگذار بگویم که از سراب این و آن بریدم 
من از عطش ترانه آفریدم 

احسان حائری (چارتار)

 

 

 
 
 

 

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 11:18 | نویسنده : توحید محمدزاده |