Literature
ادبیات 

بايد يه چيزي بنويسم اما وقتشو ندارم . ميشه حضوري صحبت كنيم؟

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 19:39 ] [ توحید محمدزاده ]

Time passes!

Does it pass?

Did my definitely dark night passed and became definitely light?

 Did the time of talking about him pass?

Did the time of talking for him pass?

Never had I feel stressed!

Never had I felt time's passing

How fun is time!

How well am I?

It was 3 o'clock

It is 6 o'clock

Time finished!

How strange sentence

Does it really happen?

Does the dark change to light?

Maybe

The light changes to dark!

Time

[ جمعه سی ام آبان 1393 ] [ 17:35 ] [ توحید محمدزاده ]
هوس پر زدن دارم

دلم آشوب است

انگار اينجا دنياي من نيست

بايد بروم

اما كجا

مگر نه اين است كه آسمان مال من است

پرواز فقط در خواب

اسب سواري فقط در خواب

نمي دانم خوابم آشفته است يا خودم

پرواز را دوست دارم

نه فقط در خواب

بال بگشايم و بروم

تا انتهاي رويا

شايد آن طرف زندگي باشد

نمي دانم

عشق پرواز دارم

 

[ پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393 ] [ 8:32 ] [ توحید محمدزاده ]

یکی از طرق این است که از همین امسال در هر جا که دستمان رسید و شاید کم‌کم به روستا هم بکشد - البته به شهرهای کوچک به آسانی می‌رسد - مراکزی درست کنیم به نام دانشگاه آزاد اما نه دانشگاه آزاد رژیم گذشته، دانشگاه آزاد واقعی که مواد تحصیلی دانشگاهی را با روش تحصیلی که در حوزه‌های علمیه علوم دینی می‌خوانند، خوانده شود. امروز اگر یک دانشجو در سال به خاطر فضای دانشگاه و اساتید زیاد، کارمندان مؤسسه، وزارت علوم، آزمایشگاه‌ها و سایر چیزها، ده‌ها هزار تومان، صدها هزار تومان خرجش است، یک طلبه وقتی درس می‌خواند تقریباً هیچ خرجی ندارد و آن خرج‌هایی هم که دارد، خودش در یکی دو ماهی که می‌رود برای تبلیغ برمی‌گرداند و به مدرسه می‌آورد. اصلاً مدارس و خیلی چیزهای دیگر را پول‌هایی که طلبه‌ها به عنوان سهم امام، خمس و انفاقات از روستاها برمی‌گردانند، اداره می‌کنند..

 

 

 

جملات بالا بخشی از خطبه های آقای هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه اوایل انقلاب برای تهییج مردم جهت راه اندازی دانشگاه آزاد اسلامی است. دانشگاهی آزاد که قرار است مواد تحصیلی را بروش حوزه های علمیه تا اعماق روستاها ببرد و این شروع راهی میشود که به استناد کتاب پس از 25سال صفحه11 امام راحل یک میلیون تومان به این دانشگاه کمک میکند. چهار ماه بعد هاشمی رفسنجانی به‌عنوان رئیس شورای موقت دانشگاه و طی حکمی با سربرگ مجلس، عبدالله جاسبی را به ریاست موقت دانشگاه منصوب نمود.

این چند خط سرآغاز راه دانشگاهیست که اینک با دارا بودن حدود یک میلیون 700هزار دانشجو بعد از دانشگاه ایندرا گاندی هند و دانشگاه اقبال لاهوری پاکستان سومین دانشگاه پرجمعیت جهان لقب گرفته، دانشگاهی با گردش مالی چند صد هزار میلیارد تومانی که در اثنای سالهای 91 و 92 و در پس یک دهه مبارزه تمام عیار جریان دانشجویی وقتی ریاست آن از دست جریانی خاص در آمد و بعد 25سال نسیم دیگری وزیدن گرفت و اواسط مرداد 92 به همان جریان نقل قدرت داد و رئیس هیات امنای آن عنوان کرد دانشگاه ازاد در طی دوسال اخیر غصب شده بوده است!!.

اینک اما در شروع سال تحصیلی جدید شهریه دانشگاه آزاد بدون مجوز وزارت علوم و دستگاههای مربوطه بصورت کاملا خودجوش بین 15 تا حدود 27درصد بعضا افزایش یافته، افزایشی که سر و صدای نه تنها دانشجویان و اصحاب رسانه که سروصدای وزارت علوم خود دولت اعتدال را هم درآورد و ابری نیا مدیرکل دفتر آموزش عالی غیر دولتی وزارت علوم آنرا عملی غیر قانونی دانست. ولی آنچه به جایی نرسید این اعتراضات بود و امضای آقای هاشمی آب پاکی را بر یک میلیون و هفتصد هزار دانشجوی آن ریخت و شهریه ها بمعنای واقعی آنهم نه وقت فقط متغیر که از نوع ثابتش نیز گران شد.

اما براستی این قلم امضای آقای هاشمی در یک نیمسال چه سودی برای دانشگاه آزاد خواهد داشت؟

دانشگاه ازاد 600هزار دانشجوی کاردانی دارد که با 150هزار تومان افزایش شهریه مساوی است با 90میلیارد تومان درآمد.

800هزار دانشجوی لیسانس که با 200هزار تومان افزایش شهریه میشود 160میلیارد تومان درآمد.

250هزار دانشجوی ارشد که با 400هزار تومان افزایش شهریه میشود 100میلیارد تومان درآمد.

50هزار دانشجوی دکترا که با یک میلیون و 200هزار تومان افزایش شهریه میشود 60میلیارد تومان درآمد.

جمع افزایش شهریه ها در یک ترم سبب شده 410میلیارد تومان به درآمد دانشگاه آزاد اضافه کند!!

حال اگر این افزایش شهریه را با کل شهریه های قبل محاسبه کنیم(بدون احتساب افزایش) درآمد یک نیمسال دانشگاه آزاد 2میلیارد و 800میلیون تومان میشود!! یعنی:

600هزار دانشجوی کاردانی با شهریه یک میلیونی مساوی است با 600میلیارد تومان

800هزار لیسانسه با شهریه 1میلیون و 200هزار تومانی میشود 960میلیارد تومان

250هزار دانشجوی ارشد با شهریه 3میلیونی میشود 750میلیارد تومان

50هزار دانشجوی دکترا با شهریه 10میلیونی میشود 500میلیارد تومان.

نهایتا اینکه این درآمد یک ترمی 2هزار و 800میلیارد تومان در یکسال رقمی معادل 5هزار و ششصد میلیارد تومان پول ناقابل خواهد شد.

ما خدای نکرده نمیگوییم هیات امنای دانشگاه آزاد از فقر مالی دانشجویان بی اطلاع است و هرگز نمیگوییم این افزایش صرفا برای درآمد زایی بوده، بلکه فارغ از هرگونه اتهام زنی چند سؤال ساده داریم:

1) چرا افزایش شهریه به اذعان خود دولت اعتدال غیر قانونی صورت گرفته؟

2) حال که دانشگاه آزاد یک عمل غیر قانونی انجام داده چه مرجعی بدان رسیدگی میکند؟

3) براستی در نظام جمهوری اسلامی ایران مجرای نظارت بر دانشگاه آزاد با بیش از 300هزار میلیارد تومان دارایی و چرخش مالی و درآمد سالانه تقریبا 7هزار میلیاردی کیست و چیست؟ کدام ارگان و کدام مسئول خارج از ساختار حقوقی این دانشگاه میداند و میگردد که از کجا پول میآید و بکجا میرود؟

4) در سالهای اخیر گفته شد آقازاده یکی از آقایان برای سرکشی به واحد دانشگاه آزاد لندن انگلیس است. آیا واقعا دانشگاه آزاد انگلیس شعبه دارد؟

5) سرانجام تحقیق و تفحص مجلس از دانشگاه آزاد چه شد؟

6) در صحبت برخی محکومین فتنه آمده بوده که بخشی از مبالغ دانشگاه آزاد در انتخابات 88خرج کاندیدای خاص شده است. تدبیر دستگاه قضا برای محکومیت این دست اندازی به بیت المال چه بود؟

7) اگر فتنه برای دانشگاه آزاد خط قرمز هست که قطعا چنین خواهد بود آیا این گزاره و خبر را رد میکند؟ جهانبخش خانجانی و عبدالله رمضان زاده از محکومین امنیتی فتنه ۸۸ به دستور حمید میرزاده، مجوز تدریس در ترم دوم سال تحصیلی ۹۳-۹۲ در دانشکده علوم سیاسی واحد تهران مرکز را کسب و چندی است به تدریس برای دانشجویان دوره کارشناسی ارشد و دکتری این واحد مشغول شده اند.

در حالی مجوز تدریس در مهمترین دانشکده دانشگاه آزاد به این ۲ عنصر فعال و نقش آفرین در فتنه آمریکایی-اسرائیلی ۸۸ داده شده که پیش از این، ارگان رسمی این دانشگاه یعنی روزنامه فرهیختگان نیز به احسان مازندرانی از دستگیر شدگان فتنه ۸۸ سپرده شده است

.........................................

ریگ هشتم: فضای‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامی‌ باید از تعرض‌ افکار مسموم‌ و ضد اسلامی‌ مصون‌ بماند و مدیریت‌ این‌ دانشگاه‌ خصوصی‌ حق‌ دارد که‌ مانع‌ از اظهار هرگونه‌ سخنی‌ علیه‌ ارزشهای‌ اسلامی‌ و انقلابی‌ در محیطهای‌ آموزشی‌ و تحقیقی‌ خود شود.

با انتخاب‌ اساتید قوی‌ و مؤمن‌ باید محیطهای‌ دانشگاه‌ آزاد اسلامی‌ به‌ محیطی‌ کاملا تحقیقی‌ تبدیل‌ شود تا به‌ تدریج‌ با ارتقاء کیفیت‌ علمی‌ این‌ دانشگاه‌، بتوان‌ آن‌ را تا سطح‌ بهترین‌ و معتبرترین‌ دانشگاههای‌ جهان‌ پیش‌ برد.

امام امت 26/2/73

http://rigmatin.blogfa.com/post-320.aspx

[ جمعه بیست و سوم آبان 1393 ] [ 13:28 ] [ توحید محمدزاده ]

 

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بیکران دانم که چیست

من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست

من سکوتی را که تنها با نوای ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست

هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگبار مردگان دانم که چیست

داستان ماه را در بدر و تربیع و هلال
ماجرای شمس را با اختران دانم که چیست

اعتراضات ملائک آنچه گفتند آشکار
وآنچه را کردند در خاطر نهان دانم که چیست

آنچه حق آموخت آدم را ز اسماء جمال
وآنچه آدم خواند بر افرشتگان دانم که چیست

سر آن خاک مبارک پی که در طوفان نوح
شد رهایی بخش نوح و نوحیان دانم که چیست

آنچه آتش را گلستان کرد بر جان خلیل
وآنچه گلشن را کند آتشفشان دانم که چیست

یونس اندر بطن ماهی با خدا دانم چه گفت
رمز آن زندان بی نام نشان دانم که چیست

عطسه ی آدم که روح القدس در مریم دمید
وآنچه برد او را بر اوج آسمان دانم که چیست

گفت محی الدین که حیوان شو اگر خواهی کمال
می نگویم هیچ و حشر مردمان دانم که چیست

گفت رومی من ز بسیاری گفتارم خموش
گفته و نا گفته ای دانای جان دانم که چیست

قصه ی نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه ی هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست

آنچه را آموخت حافظ از خط زیبای یار
وآنچه گفت از جوهر لعل بتان دانم که چیست

هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیست

گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدا و پایان کار عارفان دانم که چیست

طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست





برچسب‌ها: الله, شعر, الهي قمشه اي
[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 20:24 ] [ توحید محمدزاده ]
من كه زاده ي تابستانم خوشي ام با هواي خوش است

وقتي خورشيد مي تابد

وقتي بلبل مي خواند

من هم مي تابم و من هم شادم

وقتي خورشيد نتابد من هم فسرده ام

وقتي بلبل نخواند من هم نمي خوانم

تابستان كجايي؟

بهار كجايي؟

پائيز را دوست ندارم

از زمستان مي ترسم

من زاده ي تابستانم

چه ميشود هر روز تابستان باشد؟

چه ميشود؟

پائيز با برگهايش برايم زيبا نيست

پائيز با سلطان فصل ها بودنش برايم زبيا نيست

پائيز با همه ي رنگ هايش برايم يبا نيست

تابستان با همه ي سختي هايش 

تابستان با روزهاي بلندش را دوست دارم

مي مانم منتظر تابستان

 

[ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 ] [ 20:20 ] [ توحید محمدزاده ]

   individual problems are problems for all of us.

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 13:28 ] [ توحید محمدزاده ]
 

 

 

شرح غزل از : رضا قاسم زاده  

 
 

1-   در ازل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد  / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

توضیح : ازل : روز نخست آفرینش و نقطه ی مقابل آن ابد روز پایان آفرینش است /پرتو : نور و درخشش /حُسن : نیکویی و زیبایی / تجلّی : ظاهر شدن ، جلوه کردن

معنی : ای معشوق و محبوب ازلی (خدا) در روز نخست آفرینش نور جمال و حسن تو جلوه کرد و از این جلوه گری حُسن و جمال تو عشق به وجود آمد و جهان ره به شور و هیجان افکند و همه چیز را در آتش خود سوزاند.

2-جلوه ای کرد رخت، دید مَلَک ، عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

توضیح : جلوه : ظاهر شدن/ مَلَک : در ایت بیت مراد ابلیس است / غیرت : عدم تحمّل غیر بر معشوق.

معنی : چون جلوه جمال و حسن تو درخشیدن گرفت، ابلیس آن را مشاهده کرد وچون در فطرت و سرشت او عشق وجود نداشت تا به تو عشق ورزی نماید از شدّت رشک و حسادتهمچون آتش سوزان شد و خود را بر دل آدم زد تا او را از این عشق گمراه نماید. ( حسادت ابلیس به خاطر عشق ورزی انسان به آستان کبریایی خداوند بود که این عشق در سرشت ابلیس نهاده نشده بود.)

3-عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد / برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

توضیح: عقل یا خرد با اینکه بزرگ ترین ودیعه و امانت الهی در وجود انسان است ولی مصلح جو است و ابزار و وسیله کافی برای رسیدن آستان یار و وصال معشوق نمی باشد. برای وصال معشوق عشق می باید وبس. / مقصود  از شعله ، جلوه ی جمال الهی است./چراغ افروختن برای خود کنایه از کسب توانایی و سود برای خویش/برق غیرت : اضافه ی تشبیهی .

معنی : عقل مصلحت اندیش می خواست که با نور جلوه ی جمال الهی و فروغ ایزدی چراغ وجود خود را روشن نماید و از این رهگذر سودی برای خویش تدارک بیند امّا برق غیرت عشق درخشید و شوری به پا کرد و دنیا را متغیر و دگرگون ساخت . ( عشق مانع چراغ افروزی عقل از فروغ حُسن ایزدی شد.)

 مدّعی خواست که آید به تماشا گه راز /دست غیب آمد و بر سینه ی نا محرم زد

توضیح: مدعی و نامحرم  در این بیت « عقل » و به عقیده برخی « ابلیس » است. در مقابله با عشق ، عقل صحیح تر می نماید./ تماشاگه راز : حریم اسرار خداوندی ، عالم اسرار /

معنی : عقل ( یا ابلیس ) می خواست در رقابت با عشق به حریم اسرار الهی وارد شود که دست حق نمایان گشت ودست رد بر سینه عقل زد و او را از وارد شدن به حریم اسرار خداوندی منع کرد.

 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند / دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد

توضیح : مقصود از دیگران همه خلایق است به جز انسان . / در قرآن مجید آمده است : « انا عرضنا الامانۀ علی السماوات والارض والجبال فابین ان یحملنا و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم پس از حمل آن امتناع ورزیدند و از آن ترسیدند و انسان آن را برداشت او بسیار ستمکار و نادان بود. » ( احزاب 72 )  حافظ در بیتی می گوید:

آسمان بار امانت نتوانست کشید       قرعه ی فال به نام من بیچاره زدند

معنی : دیگران به خاطر عدم پذیرش امانت عشق الهی و معرفت الله آسوده و راحت هستند و این دل غمدیده و محنت زده ما انسان هاست که به خاطر پذیرش این مسولیّت سنگین ، سختی ها و درد و غم فراوان را برگزید. دل ما غم عشق تورا برگزید و با غم عشق تو خوش است.

6- جان علوی هوس چاه زنخدان توداشت / دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

توضیح : علوی: والا و بلندمقام / چاه زنخدان : اضافه ی تشبیهی و مقصود فرو رفتگی چانه است که بر زیبایی جمال می افزاید.

معنی: جان پاک و روح ملکوتی علاقه ی و تمایل دست یافتن به چاه زنخدان تو را داشت (طالب وصال تو بود.) به همین منظور دست در حلقه تابدار و پر پیچ زلف تو زد تا به وصال تو برسد.( روح از عالم ملکوت در کالبد جسمانی و مادی انسان دمیده شده تا در قالب تن با تو عشق ورزی نماید. )

7-حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت  / که قلم بر سر ِ اسباب ِ دل ِ خرّم زد

توضیح : طربنامه ی عشق : اضافه ی تشبیهی / طربنامه ی عشق  نوشتن کنایه ادعای عشق نمودن / قلم زد : کنایه از نادیده گرفتن و خط بطلان کشیدن/ قلم کشیدن بر سر اسباب دل خرم : کنایه از این که حافظ بر هر چیزی که موجب خرسند ونشاط دل می شود خط بطلان کشیده است. 

معنی : حافظ از روزی که طربنامه ی عشق تو را نوشت ودر عالم هستی عشق تو را برگزید  از آن پس بر هر چیزی که موجب خرسند ونشاط دل می شود خط بطلان کشیده است و با غم عشق تو خوش است.       


برچسب‌ها: الله, خدا, حافظ, فال
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 12:38 ] [ توحید محمدزاده ]

Do I have the right to be myself?

Every time that I am myself people expect to see another thing , I am really wondered by such people.

The prople who see me in different situations always nag about my unanimous behavior, what I mean is that I am what I am .

I have never tried to be someone or like anyone but I have always tried to be myself and I like this being myself. 

 I do not claim that I am the perfect one and have not made any mistake but I diffinitly claim that I am the unique one . unique one like all of you . the difference is that I try to be myself and some people not all  are trying to be someone else.

Do you know why I am so happy because allways there is a way to reform. 

 

[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 11:57 ] [ توحید محمدزاده ]

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

 

حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.

 

و به آنان گفتم :

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.

پی گوهر باشید.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.

 

و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .

به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.

 

و به آنان گفتم :

هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.

 

زیر بیدی بودیم.

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می شنیدم که به هم می گفتند :

سحر میداند ، سحر !

 

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

 

                 " سهراب سپهری "

 


برچسب‌ها: الله, شعر, شعر نو, سهراب سپهري
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 11:16 ] [ توحید محمدزاده ]
سر بر شانه خدابگذار تا قصه عـــــــشق راچنان زیبابخواند
که نه ازدوزخ بترسی و نه ازبهشت
به رقص در آیی
قصه عـــــشق.انسان بودن ماست
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
سرت را بالا بگیر ولبخند بزن
فهمیدن احســـــــــــــــــــاس
کار هرآدمــــی نیست!!!

[ جمعه شانزدهم آبان 1393 ] [ 18:17 ] [ توحید محمدزاده ]
كي گفته تو خدا رو از من گرفتي ؟

همين كه لحظه اي يببينمت خوشحالم مي كند.

لحظه اي خوشحالي مي ارزيد

عنوان sh

[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 15:2 ] [ توحید محمدزاده ]
[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 15:57 ] [ توحید محمدزاده ]
 

پیراهن نگاه مرا بکش از پشت که بر میگردم...


بیخیال عزیزهای مصر ویعقوبهای چشم به راه


چنان به خود می فشارمت که هفتاد وهفت سال تمام باران ببارد وگندم درو کنیم.


برچسب‌ها: الله, شعر
[ شنبه دهم آبان 1393 ] [ 13:22 ] [ توحید محمدزاده ]


برچسب‌ها: الله, پائيز93, عكس
[ پنجشنبه هشتم آبان 1393 ] [ 12:19 ] [ توحید محمدزاده ]

  Without Contraries is no progression. Attraction and Repulsion, Reason and Energy, Love and Hate, are necessary to Human existence.

 

 From these contraries spring what the religious call Good and Evil. Good is the passive that obeys Reason. Evil is the active springing from Energy.  
  Good is Heaven. Evil is Hell.

 

 

 

The Voice of the Devil

All Bibles or sacred codes have been the causes of the following Errors:—

  1. That Man has two real existing principles, viz. a Body and a Soul

2. That Energy, call’d Evil, is alone from the Body; and that Reason, call’d Good, is alone from the Soul.

 3. That God will torment Man in Eternity for following his Energies.

  But the following Contraries to these are True:—

1. Man has no Body distinct from his Soul; for that call’d Body is a portion of Soul discern’d by the five Senses, the chief inlets of Soul in this age.

  2. Energy is the only life, and is from the Body; and Reason is the bound or outward circumference of Energy

 3. Energy is Eternal Delight.

 

 

A Memorable Fancy

  As I was walking among the fires of Hell, delighted with the enjoyments of Genius, which to Angels look like torment and insanity, I collected some of their Proverbs; thinking that as the sayings used in a nation mark its character, so the Proverbs of Hell show the nature of Infernal wisdom better than any description of buildings or garments.
  24
  When I came home, on the abyss of the five senses, where a flat-sided steep frowns over the present world, I saw a mighty Devil, folded in black clouds, hovering on the sides of the rock: with corroding fires he wrote the following sentence now perceived by the minds of men, and read by them on earth:—
         How do you know but ev’ry Bird that cuts the airy way,
 

Is an immense World of Delight, clos’d by your senses five?


برچسب‌ها: marriage of heaven and hell
[ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ] [ 21:30 ] [ توحید محمدزاده ]
 

 

 


برچسب‌ها: marriage of heaven and hell
[ چهارشنبه سی ام مهر 1393 ] [ 21:7 ] [ توحید محمدزاده ]
 

آرام هستم

و آرامشم را مديون خدا هستم

سرم شلوغ است

اما دلم آرام

روزهايم با تدريس

شبهايم با مطالعه

زندگي همين است

آرام

لبخند به لب دارم

فقط براي خودم نمي خندم

به خاطر دنياي ديگران هم مي خندم

خنديدن آسان تر از اخم است

زندگي همين است

خدايي دارم

نزديك تر از من به من

دوستش دارم

آرامشم و خنده ام را مديونش هستم

خدايي كه همين نزديكي هاست

در دل بندگانش

زندگي همين است

 


برچسب‌ها: الله, شعر, شاعر, توحيد محمدزاده
[ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 ] [ 11:25 ] [ توحید محمدزاده ]
من در دنيايي زندگي مي كنم كه خودم ساخته ام .

طبق نظريه اي كه نمي دانم از كدام فيلسوف است آن دنيايي كه هر كدام از ما در آن زندگي مي كنيم دنيايي است منحصر به فرد و براي خود ما و هر يك از ما پادشاه دنيايي هستيم كه ساخته ايم .

يك خاطره: استادي داريم كه هيچ وقت حضور و غياب نمي كند ، هيچ وقت دليل غيبت هاي طولاني دانشجويانش را نمي پرسد ، نه اين كه دانشجويانش برايش مهم نباشد بلكه به اين خاطر كه واقعا درك بالايي دارد و اين گونه فرض مي كند كه حتما كاري براي دانشجو پيش آمده و نتوانسته سر كلاس حاضر شود يا اينكه هيچ يك از دانشجويانش در درس هايش مردود نمي شوند چرا كه معتقد است دانشجويان زبان انگليسي مخصوصا ادبيات انگليسي معمار نخواهند شد كه ساختمان را كج بنا كنند يا مهندس نخواهند شد كه پروژه اي را نظارت كنند .

حال دنيايي كه هر كدام از ما براي ساختنش از كسي اجازه نگرفته ايم خيلي حساسه و حتي با يك نگاه نا صميمي مي شكند و مواظب باشيم كه همه مردم پادشاه سرزميني هستند كه خود ساخته اند و نبايد بدون اجازه به دنياي آنها سر بزنيم يا حتي ذره اي ناراحتشان كنيم.

وقتي از چارلي چاپلين در مورد دليل هميشه خندان بودن او پرسيده بودند گفته بود كه براي اين مي خندم كه شايد خنده ي من موجب خنده ي يكي ديگر بشود و اين يعني خنداندن دنياي يك نفر و اين با ارزش ترين چيزيه يا اينكه يك نفري كه غرق در غصه هاشه شايد با ديدن خنده ي من لحظه اي غم هايش را فراموش كند و لحظه اي دنياي يك نفر شاد شود.

وقتي هم از من سوال مي شود كه دليل خنده ي هميشگي ام چيه هميشه اين جواب را داده ام كه شايد خنده ي من موجب خنديدن حتي يك نفر شود  و اين براي من كافي است . البته در بعضي موارد شده كه اين خنده درد سر هم آفريده كه فعلن از توضيحش منصرف ميشوم.

پس هر كسي پادشاه دنيايي است كه در ذهن خود ساخته است و در آن پادشاهي مي كند ، يعني دنياي انسانها آن چيزي نيست كه با چشم ديده مي شود بلكه دنياي انسانها آن چيزي هست كه در قلب هر انساني است . هر كس تعريفي از دنياي مشترك ندارد بلكه هر كس دنيايي دارد كه خود ساخته و در آن زندگي ميكند.

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندي كه دلت درد بگيره

To find mails by the thousands when you return from a
vacation.

بعد از اينكه از مسافرت برگشتي ببيني
هزار تا نامه داري

To go for a vacation to some pretty place.
براي مسافرت به يك جاي خوشگل بري

To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از راديو گوش بدي

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بري و به صداي بارش بارون گوش بدي

To leave the Shower and find that
the towel is warm
از حموم كه اومدي بيرون ببيني حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرين امتحانت رو پاس كني

To receive a call from someone, you don’t see a
lot, but you want to.

كسي كه معمولا زياد نمي بينيش ولي دلت
مي خواد ببينيش بهت تلفن كنه

To find money in a pant that you haven’t used
since last year.

توي شلواري كه تو سال گذشته ازش استفاده
نمي كردي پول پيدا كني

To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.

براي خودت تو آينه شكلك در بياري و
بهش بخندي !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نيمه شب داشته باشي كه ساعتها هم
طول بكشه

To laugh without a reason.
بدون دليل بخندي

To accidentally hear somebody say something good
about you.
بطور تصادفي بشنوي كه يك نفر داره
از شما تعريف مي كنه

To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
از خواب پاشي و ببيني كه چند ساعت ديگه
هم مي توني بخوابي !

To hear a song that makes you remember a special
person.
آهنگي رو گوش كني كه شخص خاصي رو به ياد شما
مي ياره

To be part of a team.
عضو يك تيم باشي

To watch the sunset from the hill top.
از بالاي تپه به غروب خورشيد نگاه كني

To make new friends.
دوستاي جديد پيدا كني

To feel butterflies!
In the stomach every time
that you see that person.
وقتي “اونو” ميبيني دلت هري
بريزه پايين !

To pass time with
your best friends.
لحظات خوبي رو با دوستانت سپري كني

To see people that you like, feeling happy
.كساني رو كه دوستشون داري رو خوشحال ببيني

See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
يه دوست قديمي رو دوباره ببينيد و
ببينيد كه فرقي نكرده

To take an evening walk along the beach.
عصر كه شد كنار ساحل قدم بزني

To have somebody tell you that he/she loves you.
يكي رو داشته باشي كه بدونيد دوستت داره

remembering stupid
things done with stupid friends.
To laugh …….laugh. ……..and laugh ……
يادت بياد كه دوستاي احمقت چه كارهاي
احمقانه اي كردند و بخندي
و بخندي و ……. باز هم بخندي

These are the best moments of life….
اينها بهترين لحظه‌هاي زندگي هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونيم

“Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed”
زندگي يك هديه است كه بايد ازش لذت برد
نه مشكلي كه بايد حلش كرد

چاپلين مي گويد :
وقتي
زندگي 100 دليل براي گريه كردن
به تو نشون ميده
تو 1000 دليل براي خنديدن
به اون نشون بده


برچسب‌ها: الله, دنيا, زندگي
[ یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 ] [ 20:55 ] [ توحید محمدزاده ]

شعري قشنگ از وفا:

تو رو نقاشی کشیدم / به یه رنگِ خوبِ آبی

تو شدی شبیه دریا / یا به رنگِ آسمونِ آبی

 

تو رو نقاشی کشیدم / با یه رنگِ ارغوانی

دیدم تو ، نیلوفری و / حیف تو مرداب بمونی

 

کشیدم عکسِ تو رو من / سرخ ، شبیه رنگِ آتیش

رنگ اون لالۀ قرمز / همون که یه روزی دادیش

 

دوباره ، تو رو کشیدم / پاک و معصوم ، پرتقالی

شبیه ، بهارِ نارنج / که توی بهار بخوابی

 

تو رو من کشیدم این بار / سفید و ، بدون رنگی

شبیه عشق ، شدی این بار / چه میاد بهت یه رنگی

 

یا که نه ، تو رو سیاه کشیدم / تو رو پیش ماه نشوندم

انگاری خودِ شبی تو / ماه و اشتباه کشیدم

 

تو به رنگِ زرد شدی و / شدی تو، شبیه پائیز

هر رنگی شدی قشنگ بود / حتی غمگین، مثل پائیز

 

 

دیدم که فایده نداره / تو رو نقاشی کشیدن

تو که تصویری نداری / نمیشه ، عشق و کشیدن

 

این شد که ، غزل سرودم / از تو و چهرۀ زیبات

می دونم سردِ کلامم / تو ببخش ، به رنگ چشمات


برچسب‌ها: الله, وفا, شعر, شاعر
[ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 ] [ 10:47 ] [ توحید محمدزاده ]
 

آه از آن دردي كه درد كشش منم

 

آه از آن شعري كه شاعرش منم

 

آه از آن فهمي كه از من مي شود

 

آه از آن فهمي كه از شعرم مي شود

 

آه از آن روزي كه ماهم نباشد

 

آه از آن ساعتي كه دلم تنگ باشد

 

آه از آه كشيدنم

 

مزرعه ام را ديده اي ؟

سوخته است

آهم سوزاندش

 

دلم را ديده اي ؟

كبود است

آهم كبودش كرد

 

شعرم را خوانده اي ؟

مي سوزاند

قلبم سوزانش كرده است

 

حرفم را شنيده اي؟

شيرين است

عشق شيرينش كرده است

 

دردم را چشيده اي ؟

تلخ است

فراقش تلخش كرده است

 

گريه هايم را ديده اي ؟

روان است

نديدنت روانش كرده است.

 

93/7/23

توحيد محمدزاده

 

 


برچسب‌ها: الله, شعر, شاعر, توحيد محمدزاده
[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 17:54 ] [ توحید محمدزاده ]

 

نه سازم کوک می مونه، نه کیفم کوکه دور از تو
دیگه عکس شناسنامه م به من مشکوکه دور از تو

به من که بی تو معیوبم، مثِ یه چرخ خیاطی
که سوزن می شکنه دائم، شده یه چرخِ اسقاطی

مثِ یه بطری خالی، رو میز پرتِ یه کافه
کناره مرد تنهایی که دائم رؤیا می بافه

شدم شکل عزاداری واسه یه نعش بی وارث
یا سوزانبان مغموم توی فیلم شهیدثالث

خلاصه حال و احوالم مثِ دارالمجانینه
چشَم روزا پرِ گریه س، شبا کابوس می بینه...

ولی انگار تو خوبی، سرت گرمه و قلبت شاد
چقدر سر به هوا موندی تا فکرم از سرت افتاد؟

می گن حال و هوات خوبه، مثِ ظهرای فروردین
همه ش با دیگرون هستی، همه ش می گین و می خندین

همین بسه برای من، همین که با خبر باشم
که تو آروم و خوشبختی... می تونم غرق رؤیاشم

آخه من شاعرم، ساده م، تصور کردنم خوبه
می تونم عاشقت باشم با این قلبی که مغلوبه

می تونم همزبون باشم با یه صندلی خالی
به ته سیگارِ ماتیکیت، با جای پات روی قالی

فقط گاهی به یادم باش، یادت باشه که بی تابم،
بدون شب به خیر گفتن به تو هرگز نمی خوابم

به یادم من بیفت گاهی، توی کافه های پر دود
اگه جام پای میز تو رو یه صندلی خالی بود...


برچسب‌ها: الله, يغما گلرويي
[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 17:9 ] [ توحید محمدزاده ]
 

شعر از يك شاعر خوب كه تخلصش سايه است.

یک عشق..........
آدم...حوا...
یک سیب... یک درخت...
یک عشق...
و یک تجربه ی تلخ...
لیلی....مجنون...
یک قبیله... یک مکتب...
یک عشق...
و یک جنون بی انتها...
خسرو...شیرین...
یک کوه کن...یک فرهاد...
یک عشق...
و یک بیستون بی مانند...
ویس... رامین...
یک دوری...یک بی وفایی...
یک عشق...
و یک دنیا چشم انتظاری...
شهریار... ثریا...
یک پارک... یک نیمکت...
یک عشق...
و یک دیوان شعر بی پایان...
من...تو...
یک دنیا... یک عمر...
یک عشق...
ویک دیر رسیدن شاید تلخ....


برچسب‌ها: الله
[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ 17:59 ] [ توحید محمدزاده ]

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا

 

شهريار


برچسب‌ها: الله, عيد غدير, امام علي, علي
[ دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 ] [ 10:26 ] [ توحید محمدزاده ]
شعر از يك شاعر خوب كه تخلصش سايه است.

بازی قائم باشک زندگی....
آسمان ابری است...
و من دلم تنگ است...
تنگ روزهای دیدار..
تنگ بازیهای کودکانیمان...
تنگ بازی قایم باشک در کوچه های خاکی زندگی...
در بازی قائم باشک زندگی...
چشم می گذارم....
میشمارم...یک...دو...سه...
آمدی...؟
صدایی از تو نیست...
دوباره می شمارم... یک.... دو...سه...
آمدی...؟
باز سکوت....
باز صدایی از تو نیست...
دلم لحظه ای تنگ میشود....
برای چشمانت....
برای غرورت...
چشم بر میدارم....
برای دیدارت..
برای بودن در کنارت...
تاچشم بر میدارم می آیی...
بیصدا..
آرام...
ازپشت سر...
و صدایی میشنوم...
سَُک...سُک....
بازی تمام شد....
من باختم...
و تو...

 


برچسب‌ها: الله, سايه
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 19:11 ] [ توحید محمدزاده ]


هشیاری من بگیر و مستم بنما
سر مست ز باده الستم بنما
بر نیستیم فزون کن، از راه کَرم
در دیده خود هر آنچه هستم، بنما


برچسب‌ها: الله, امام خميني, شعر
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 20:26 ] [ توحید محمدزاده ]

 

تورکون دیلی تک سئوگیلی ایسته کلی دیل اولماز
اؤزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز
اؤز شعرینی فارسا – عربه قاتماسا شاعیر
شعری اوخویانلار ، ائشیدنلر کسیل اولماز
فارس شاعری چوخ سؤزلرینی بیزدن آپارمیش
« صابیر » کیمی بیر سفره لی شاعیر پخیل اولماز
تورکون مثلی ، فولکلوری دونیادا تک دیر
خان یورقانی ، کند ایچره مثل دیر ، میتیل اولماز
آذر قوشونو ، قیصر رومی اسیر ائتمیش
کسری سؤزودور بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز
پیشمیش کیمی شعرین ده گرک داد دوزو اولسون
کند اهلی بیلرلر کی دوشابسیز خشیل اولماز
سؤزلرده جواهیر کیمی دیر ، اصلی بدلدن
تشخیص وئره ن اولسا بو قدیر زیر – زیبیل اولماز
شاعیر اولابیلمزسن ، آنان دوغماسا شاعیر
مس سن ، آبالام ، هر ساری کؤینک قیزیل اولماز
چوخ قیسسا بوی اولسان اولیسان جن کیمی شئیطان
چوق دا اوزون اولما ، کی اوزوندا عاغیل اولماز
مندن ده نه ظالیم چیخار ، اوغلوم ، نه قیصاص چی
بیر دفعه بونی قان کی ایپکدن قزیل اولماز
آزاد قوی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون
داغ – داشدا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز
انسان اودی دوتسون بو ذلیل خلقین الیندن
الله هی سئوه رسن ، بئله انسان ذلیل اولماز
چوق دا کی سرابین سویی وار یاغ – بالی واردیر
باش عرشه ده چاتدیرسا ، سراب اردبیل اولماز
ملت غمی اولسا ، بو جوجوقلار چؤپه دؤنمه ز
اربابلاریمیزدان دا قارینلار طبیل اولماز
دوز واختا دولار تاختا – طاباق ادویه ایله
اونداکی ننه م سانجیلانار زنجفیل اولماز
بو « شهریار » ین طبعی کیمی چیممه لی چشمه
کوثر اولا بیلسه دئمیرم ، سلسبیل اولماز


برچسب‌ها: الله, شعر, شهريار, محمد تقي بهجت
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 20:18 ] [ توحید محمدزاده ]
 
 
اين شعر از دوست خوبم اميد شمس آذر ه 
 
دلا! رازی در آن چشمان گیرا بود، فهمیدی؟
چه سودایی در آن لحظه در آنها بود؟ فهمیدی؟

ترحّم بود، یا اینکه گلایه بود؟ یا شاید...
نمی دانم، ولی سرشار معنا بود، فهمیدی؟

من از خجلت به واقع جوی آبی گشته و او خود
چو سروی رسته با آن قدّ و بالا بود، فهمیدی؟

سرک گویی کشیده با ملائک همنوا گردد
و یا خود پیک عالم های بالا بود، فهمیدی؟

«اگر با من نبودش هیچ میلی، پس چرا ظرف_
مرا بشکست لیلی؟» این که گویا بود، فهمیدی؟

خدا را شکر از آن چاه حسد رستی، ولی این بار
حسابت با سیه چال زلیخا بود، فهمیدی؟....

جوانی کرده ای آری، جوانی چون نورزیدی
وگرنه گنج دلخواهت همینجا بود، فهمیدی؟

پناه خستگی ها بود و دام دلخوشی ها مان
سرای مهربانی بود و زیبا بود، فهمیدی؟

چنان شبهای تهران با زرافشان بُرج میلادش
پر از نور امید و عشق و رؤیا بود، فهمیدی؟

نشستی گریه گردی، گریه کردی تا بفهمی که
سلامی راز حلّ این معمّا بود، فهمیدی؟

همه نام خدا بود و هوس را راه در آن نه
چرا؟چون دست مولا(ع) بر سر ما بود، فهمیدی؟

بگیر از نهر عمرت ماهی کام جوانی را
نشاید در مسیر نور تنها بود، فهمیدی؟!
 

 


برچسب‌ها: الله, شعر, شاعر, اميد شمس آذر
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 10:45 ] [ توحید محمدزاده ]
[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 10:30 ] [ توحید محمدزاده ]

سلام دوستان

اونقدر دلم تنگه و حالم خراب كه قادر به توصيفش نيستم. چند وقتيه دوستام هم ميگن كه چرا اين قدر افسرده شدي؟ خودم احساس افسردگي نمي كنم ولي دلم پر از گريه است . نمي دونم چه بهانه اي براي گريه كردن پيدا كنم! شايد اگر الان برايم ممكن بود ميرفتم يه جاي دور نمي دونم شايد مي رفتم آمريكا ولي آمريكا رو نديده ام كه چطوري مطمئن شم آرومم خواهد كرد ولي كربلاي ايران را ديده ام پس ميرفتم شلمچه و طلائيه جايي كه مطمئم گوشه اي از بهشته .

ولي خب الان كه توان رفتن ندارم چيكار كنم ؟

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين

يا حسين كه مي گويم دلم آرام ميگيرد. تا محرم چند روز مونده؟ دلم هواي محرم كرده دلم ميخواد سينه بزنم و يا حسين بگم .

نمي دانم با چه رويي از خدا بخواهم كه برايم كربلا قسمت كند . من كه آبرويي ندارم شما برايم دعا كنيد.

 

راستي اون عكاسي كه تو شلمچه سه سال پيش ازمون عكس ميگرفت كجاست؟

نگاهي به عكس ها هم آرومم ميكنه.

واسه امام رضا هم دلم تنگه . اصلا دلم تنگه چيزا و كسا و جاهاييه كه منو از دل مشغولي هاي اين عالم جدا مي كنند . قبلا يه چيز ديگه هم بود كه خيلي زياد آرومم مي كرد الان تكرار شده واسم و اين خيلي بده.

نمي دانم با چه رويي از خدا زيارت بخواهم . شما دعايم كنيد.


برچسب‌ها: الله, ريارت, كربلا, مشهد
[ دوشنبه هفتم مهر 1393 ] [ 15:36 ] [ توحید محمدزاده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
به امید خدا سعی میشود در این وبلاگ به طور مختصر و در حد نیاز دانشجویان دوره ی کارشناسی زبان و ادبیات انگلیسی مطلب نوشته شود.لازم به ذکر است که اشعار کتاب درسی که با ترجمه و نکات ضروری آورده میشود ترجمه ی اینجانب میباشد(در ورقه ی امتحانی مواظب باشید) با این نکته که در این مسیر اساتید گروه زبان انگلیسی دانشگاه ارومیه از جمله استاد مهدی پور و استاد درزی نژاد عوامل اصلی علاقه مند شدن بنده به ادبیات انگلیسی میباشند.
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و من رستگار.

زمان میگذرد و من ....

نظرات ارائه شده در زمینه ی آموزش زبان انگلیسی تجارب شخصی اینجانب هستند ..

این هم قشنگ ترین و پرخاطره ترین شعری که دلم را مجذوب خود کرده است و یک همزاد پنداری بین خود و شاعر این شعر احساس میکنم ، شاید هم او از دل من خبر داشته و این شعر را نوشته ، به هر حال عاشق این شعرم.

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم



در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام



یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن



با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم



یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم



رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كنی از آن كوچه گذر هم





بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


زمانی که وبلاگ رو ایجاد کردم قرار بر آن بود که تحقیقاتم در زمینه ی ادبیات انگلیسی رو اینجا منتشر کنم تا مورد استفاده ی دوستان علاقه مند گیرد بعدها با شروع به تدریس و ایجاد فاصله بین من و ادبیات انگلیسی دیگر نتوانستم در زمینه ی ادبیات مطالعات شاهکاری داشته باشم که ارزش نشر در وبلاگ داشته باشند هم اکنون بیشتر در خودم و افکار خودم و نوشته های خودم و تجارب شخصی خودم در زمینه ی زندگی و تدریس مغروقم و با امید به آینده ای درخشان تر در حال تلاشم . دعایم کنید.
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ

فال انبیا